قسمت چهاردهم: دیدار از گالری

طنز ایرونی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۱۴

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

به گالری که رسیدیم ماشینو پارک کردیم و به سوی گالری رفتیم، زن دایی که از جای پارک راضی نبود قدری غر زد:



آگهی

ـ حالا چرا اینقدر دور پارک کردی؟ میخواستی اصلن ماشینو خونه پارک کنی تا اینجا پیاده بیاییم، گدایی ات میاد پنج دلار پول پارکینگ بدی، من اینقدر راه نمیرم کفشم خاکی میشه.

ـ بابا برای پولش نبود… من اصلن از پارکینگ خوشم نمی آد، ماشینا رو همه کیپ هم دیگه پارک می کنن… اصلن آدم نمیتونه در ماشینشو باز کنه باید از پنجره بیاد بیرون، بعدشم موقع رفتن باید یه ساعت صبر کنی که ماشینو برات بیارن و مث گداها وایستن تا بهشون انعام بدی.

ـ آره دیگه هر چی که پولیه یه اشکالی داره.

خشایار پسر دایی گفت:

ـ بابا پول بده من برم بلیتا رو بخرم.

ـ نه باباجون میری اشتباه میکنی سرتو کلاه میزارن.

جلوی گیشه دایی دست در جیبش کرد و به فروشنده بلیط گفت که 6 تا بلیط بدهد خشاریار کت باباشو کشید و گفت:

ـ بابا.

ـ ساکت باش بچه

ـ بابا ما پنج تاییم نه شیش تا.

ـ پسر تو حسابم که حالیت نیست، بشمر ببین که اشتباه می کنی، یک، دو، سه، چهار، پنج… اِ اون یکی کجا رفت؟

ـ بابا من که گفتم پنج تاییم

ـ آره بابا جون تقصیر مامانته هی گفت شیش تا بلیت بگیر.

زن دایی صداش دراومد:

ـ اِ من کی گفتم چن تا بلیط بخری؟

ـ حالا اشکالی نداره بشر جایزالخطاست، اشتباه کردی طوری نیست، خشایار جون حواسش بود نذاشت زیادی بخرم، بیا پسرم این پولو بگیر بدو برو برا خودت بستنی بخر، مواظب باش زمین نخوری شلوارت سولاخ بشه.

داخل گالری دایی شروع به نقد هنری برای بقیه ما کرد:

ـ آهان این یکی رو ببینین این از بهترین رنگ و روغنای قرن بیستمه.

خشایار گفت:

ـ بابا روش نوشته آب رنگه.

ـ پسرم اشتباه نوشتن من که میدونی خودم در جووونی نقاش بودم اصلن اگه با مادرت عروسی نکرده بودم تا حالا من گالری خودمو داشتم و یه پا ونگوگ بودم.

ـ مرد تو که باز همه اشکالات زندگیتو داری میندازی تقصیر من.

ـ آخه ازدواج با تو منو خیلی از زندگی عقب انداخت، ولی حالا مهم نیست همین روزا قلم مو را ور میدارم و اون شاهکاری که اون ته افکار مـن گیـر کـرده داره زار میزنـه بیاد بیرون رو می کشم، البته این رنگ و روغن هم نقاشی بدی نیست، ببین عزیزم چطوری نارنجی رو با آبی یشمی مخلوط کرده؟ می خوان اینطوری نگرونی بشریت رو به آینده خودش نشون بده، این درختا رو می بینی؟ اونا در واقع درخت نیستن، اینا سمبل انسانهایی هستن که ایستاده مردن، آره اصلن من از این نقاشی خیلی خوشم اومده، نیگا کن همچین هم گرون نیست، مث اینکه حراجه، قیمتشو گذاشتن 27 دلار، چه خوب اصلن شاید بشه باهاشون چونه زد، قیمتش بشه 20 دلار.

ـ نه باباجون تو هم که چشمات کوره 27 دلار نیست، هست 27000 دلار.

ـ چی؟ نه بابا اشتباه می کنی، لنگه اینو من تو یه فروشگاه دیگه دیدم، 99/24 اینم حتما همون حدوداست.

ـ نه بابا اون پوستر کاغذی بود.

ـ البته 27000 دلار هم بد قیمتی نیست حالا بریم یه خورده دیگه نگاه کنیم شاید یه چیز بهتر پیدا کردیم که یه خورده هم ارزون تر باشه.

ـ ارزون تر مثلن چقدر؟

ـ دیگه فوقش 55 دلار، نمیخوام مردم بیان نیگا کنن نقاشی هامونو حسودیشون بشه، یگن اینا چقدر فوفول اند، آقای غلامحسین شما اون نقاشی کـه توش چن تا سگ دارن پوکر بازی می کنن رو دیدی؟

ـ بلعه.

ـ اونم نقاشی بدی نیست ها، عزیزم اصلن شاید اونو داشته باشن، بخریم بزنیم تو اتاق پذیرایی.

ـ اِ بخدا اگه همچین کاری بکنی من ول می کنم میرم خونه بابام.

ـ پس اگه اونجوره حتمن باید اونو پیداش کنم.

ـ بابا نقاشی مونالیزا رو بخر.

ـ مگه دیدیش اینجا.

زن دایی لبشو گاز گرفت و گفت:

ـ من از اونم خوشم نمی آد، زنیکه چاک سینه شو مثل سلیطه ها انداخته بیرون خیلی سبکه.

ـ بابا مونالیزا رو کی کشیده؟

ـ فکر می کنم موتزارت.

ـ موتزارت مگه بکسور نبود؟

ـ نه عزیزم اون فریزر بود، موتزارت یه نقاش فرانسوی بود که یه روز زد بسرش گوش خودشو برید فرستاد برای همکلاسیش که از رو ببرتش، من داستان زندگیشو خوندم خیلی غم انگیز بود.

ـ فیلمشو تو ایرون نیاوردن؟
ـ چرا کرک دوگلاس توش بازی می کرد با گریگوری پک، فکر کنم رنگی بود.

ـ اون اسپارتاکوس نبود.

ـ بابا مگه زمان شما فیلم رنگی هم بود.

ـ حرف نزن بچه مگه فکر می کنی ما مال چند قرن پیشیم؟ بچه اینقد اینور اون ور ندو می خوری زمین شلوارت سولاخ میشه.

زن دایی رو به استیو کرد و گفت:

ـ شما هم نقاشی می کنین.
ـ نخیر خانم من نقاشی بلد نیستم.

ـ من هم همینطور ولی من جاش شاعرم، چون شعر می گم.

داییم گفت:

ـ آره شعراش خیلی خوبه، اصلن بعضیاش قافیه هم داره، اصلن عزیزم اونی که توش راجع به آب هندونه یه چیزایی گفتی رو بخون برا آقا غلامحسین.

ـ اِ تو مگه دیوونه شدی؟ من راجع به آب هندونه شعر گفتم؟

ـ آخه من اون روز که داشتم روزنامه می خوندم شنیدم یه چیزایی راجب آب هندونه گفتی شعر نبود؟

ـ نه بابا کجا شعر بود ازت داشتم می پرسیدم میخوای آب هندونه یا نه؟

ـ خوب چرا که نه؟ بیاری می خوریم خیلی هم ممنون می شیم آقای غلامحسین شمام میخواید آب هندونه؟

زن دایی پرید وسط حرف چی تعارف میکنی، اینجا که آب هندونه همرام نیست.

ـ اِ تو هم که اصلن هیچی حالیت نیست خشایار؟ ـ خشایار اینقدر اینور او اونور ندو می خوری زمین شلوارت سولاخ میشه.

در اینجا یکی از کارمندای گالری اومد جلو و پرسید آیا خشایار به ما تعلق داره؟ دایی به زن دایی اشاره کرد و گفت:

ـ نه بچه من که نیست، به اون خانم تعلق داره.غلامحسین نگاهی به من کرد و گفت:

ـ تو که گفته بودی ایرونی ها Common Low ندارن؟

ادامه داستان  شماره بعد 

Loading Facebook Comments ...