قسمت بیست و یکم : بلیت لست کلاس، صندلی فرست کلاس، اونم لب پنجره

طنز ایرونی ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۱

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

در راه آژانس مسافری پروانه بودیم که سر چراغ قرمز ماشین بغلی بوق زد. استیو پنجره رو پایین کشید، آقایی که تو ماشین بغلی بود گفت:



آگهی

ـ آق غلامحسین شما هستید؟

ـ بله، چطور مگه؟

ـ هیچی من شنیدم شما دارید میرید ایرون، میشه برای منم یه کتاب جوکهای خنده دار ببرید؟ من دربدر دنبال یه مسافر ایرون می گردم چون خیلی مهمه که این کتاب به دست بابام برسه. در ضمن به مامانم بگید من کارم یه خرده قراره بیشتر طول بکشه، بهش بگید من فکر می کنم هشت سال دیگه اینجام تا بعد ببینم چی میشه، به بابام هم بگیـد پـول بفرسته میخوام یه کادیلاک بخرم، می بخشید ها… نمی خواستم تو زحمت بندازمتون ولی چاره دیگه ای نیست.

گفتم:

ـ آقا شما خودت چرا نمیری ایرون اینا رو به بابات بگی؟

ـ آخه میترسم دعوامون بشه چون هر دفه سر پول باهاش حرف می زنم از کوره درمیره میگه مرتیکه تو دیگه پنجاه سالته چرا بعد از سی سال باز من باید برات پول بفرستم؟ خودت چرا نمیری کار کنی؟ انگار من اینجا بیکارم که برم کار کنم، اصلن شما باورتون میشه چطوری آدم پدر و مادر خودش بهش اینطوری بی احترامی کنن؟ اصلن می دونید چیه اینا رو به بابام نگید، به مامان جون بگید، مامان جون خودش بلده چطور به بابا بگه که اون عصبانی نشه، براش یه خورش بادمجون چرب و چیلی درس می کنه و یه کارایی بلده با لباس و آرایش می کنه بعد بابام راضی میشه.

استیو اومد این ماموریتو قبول کنه که گفتم:

ـ می بخشید آق غلامحسین ما وقت نداره ایشااله دفعه دیگه که خواست بره.

آقای ماشین بغلی اعتنا نکرد و چن تا کتاب پرت کرد توی ماشین ما و گفت:

ـ آخه دیگه نمیشه، بهشون گفتم بیان فرودگاه اینارو بگیرن، خیلی ممنون که داریـد زحمـت می کشید، امیدوارم یه روز شخصا از زیر بار منت شما دربیام، یادتون نره ها به مامان جون اینا رو که گفتم بگین ها در ضمن بهش بگید با نامزدم بهم بزنه چون فکر می کنم من ده سال دیگه اینجا کارم طول بکشه، باشه؟ خداحافظ. آهان داشت یادم میرفت به مامان جون بگید که من تخم کدوم تموم شده چند کیلو بخره بده شما بیارید، زحمت که نیست که؟ باشه دیگه سفرتون خوش.

ماشین آقای ناشناس گاز داد و رفت و من و استیو موندیم.

استیو گفت:

ـ چی شد؟

گفتم:

ـ هیچی صاعقه زد، اینجوریش رو دیگه ندیدم بودم.

رسیدیم به آژانس مسافرتی، یه آقای میونسال قبل از ما نوبتش بود، خانم کارمند آژانس ایشونو پذیرفت:

ـ حالتون چطوره؟ بفرمایید، چای بیارم؟

ـ بله بیارید، داغ باشه، شما پروانه خانم هستین؟

ـ نه من شهره هستم، ما اینجا پروانه نداریم فقط اسم آژانسمون پروانه است.

ـ آهان، چرا اسم آژانستونو پروانه گذاشتین؟ چرا شاه پرک نذاشتین؟ شاه پرک بهتره.

ـ خوب آقای تفاسد بلیت تون حاضره.

ـ دم پنجره باشه ها، اون دفعه گفتم دم پنجره باشه، نبود، سردم شد، تا ایران که رسیدیم چاییدم.

شهره خانم چایی آقای تفاسد رو آورد، آقای تفاسد چایی رو چشید و گفت:

ـ شما گرمتونه شعله خانم؟

ـ نه برا چی؟

ـ آخه چاییش خیلی سرده.

ـ خوب یکی دیگه براتون میارم، شما بلیت تونو چک کنین تا من چایی رو بیارم.

آقای تفاسد مارو ورانداز کرد و بلیت رو داد دست استیو و گفت:

ـ آقا شما این بلیتو چک کن ببین سر ما رو کلاه نذاشته باشن.

استیو گفت:

ـ نه روی سرتون کلاه نیست.

آقای تفاسد دستشو روی سرش مالید و گفت:

ـ تو مث اینکه اینجا بزرگ شدی نمی فهمی من چی می گم.

سپس روشو به من کرد و گفت:

ـ این بلیت به نظر شما یه خرده مشکوک به نظر نمی رسه؟

ـ نخیر قربان، بلیتش هیچ مسئله ای نداره.

ـ آهان، شما دکترید؟

ـ نخیر.

ـ من چن وقته دلهره دارم میشه یه نسخه واسم بنویسید؟

ـ گفتم که من دکتر نیستم.

ـ آقای تفاسد روشو به استیو کرد و گفت:

ـ پس تو نسخه بنویس.

ـ چه دوایی می خواید؟

ـ چیا دارید؟

ـ شما چی می خواید؟

ـ هر چه بخوام می نویسی؟

ـ من هر چی بنویسم شما می خورین؟

ـ من از کجا بدونم اونیکه شما برا من می نویسید خوبه؟

ـ من از کجـا بدونم اونی که می نویسم شما می خورین؟

دیدم استیو در بگو مگوی بدون پایان داره مث یه ایرونی خبره میشه، احساس غرور بهم دست داد. شهره خانوم با یه چایی داغ برگشت و مونده بود معطل که استیو با آقای تفاسد راجع به چی حرف میزنن.

ـ پولشو بیمه میده؟

ـ شما بیمه دارین؟

ـ من از کجا بدونم بیمه دارم؟

ـ چطور ممکنه بعد از این همه سال شما ندونین بیمه دارین؟

ـ مگه میشه نداشته باشم؟

ـ اگه داشتین از من می پرسیدید؟

ـ شما میخواید برید ایرون؟

ـ برا چی می پرسین؟

ـ حالا مگه چی میشه جواب بدین؟

ـ مگه شما جواب میخواید؟

خانم شهره اومد وسط حرفای آقای تفاسد:

ـ قبل از اینکه برین حتمن زنگ بزنین که صندلی تونو رزرو کنید، اونی که می خواید بگیرین.

ـ شهلا خانم شما به من بلیت دادین ولی صندلی ندادین؟ پس من کجا بشینم؟

ـ آقای تفاسد صندلی رو شرکت هواپیمایی باید بهتون بده.

ـ حالا نمیشه شما برا من جورش کنید؟

ـ شما فردا زنگ بزنین اون موقع بیشتر وقت دارم شاید از جانب شما زنگ بزنم درستش کنم.

ـ حالا نمیشه همین الان درستش کنید؟

ـ آخه بقیه اینجا منتظرن معطل می شن.

ـ عیب نداره من قبل از اینکه شما بیایید از آقای دکتر و از آقای مهندس خواهش کردم اونا گفتن اشکالی نداره، مگه نه آقای دکتر؟

من و استیو چشم غره رفتیم و چیزی نگفتیم.

ـ ایناها، دیدین گفتم، لطفا صندلیش خوب باشه ها اون دفعه صندلیش قسمت کور و کچلا بود. این دفه صندلیش رو بندازین توی فرس کلاس.

ـ آخه هم اون دفه و هم این دفه بلیتتون توی قسمت ارزونا بود، نمیشه انداخت توی فرس کلاس.

ـ حالا شما یه کاری کن بیفته توی فرس کلاس.

شهره خانم مشغول جور کردن صندلی آقای تفاسد شد و آقای تفاسد روشو کرد به استیو:

ـ دکتر جون نسخمو نوشتین؟

استیو روی یه تیکه کاغذ نوشت آسپرین و داد به آقای تفاسد.

آقای تفاسد نگاهی کرد و گذاشت توی جیبش و گفت:

ـ حالا شما که نوشتی یه نسخه هم برا پسردایی ام احمد آقا بنویس بیچاره هر روز صبح که از خواب پا میشه دلش پیچ میزنه.

استیو یه نسخه آب نبات چوبی هم برا احمدآقا نوشت و داد به آقای تفاسد.

آقای تفاسد به من نیگاهی کرد و گفت:

ـ مگه شما ایرونی نیستی؟

گفتم:

ـ چرا؟

ـ پس چرا دکتر نیستی؟

منم بهم برخورد، کاغذ استیو رو گرفتم و یه نسخه هم من نوشتم برا دوای رفع یبوست و دادم آقای تفاسد.

آقای تفاسد با رضایت نسخه مجانی رو در جیب گذاشت و گفت:

ـ ده من میدونم شماها همتون دکترید، خوب چرا همون اولش نمی گید؟ شهلا خانم بلیت قسمت من جور شد؟

شهره خانم گفت:

ـ بله بفرمایید.

آقای تفاسد بلیتو به من داد و گفت:

ـ دکتر جون اینو چک کن سرمو کلاه نذاشته باشن.

بلیتو نیگا کردم دیدم شهره خانم درست انداختش بغل دستشویی هواپیما. بلیتو پس دادم و گفتم:

ـ آقای تصادف خیالتون راحت باشه، جاش از فرست کلاس هم بهتره.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید