قسمت سوم: آبروداری

طنز ایرونی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسه قبلی بعضی از آداب رو بهش گوشزد کردم و اینک ادامه داستان:

****

از غلامحسین پرسیدم از پدر و مادرت تعریف کن.
ـ هیچـی پدرم که الکلی بود و مامانمو کتک می زد، بعد می رفت قمار می کرد و پولاشو می باخت و هیچوقت هیچی نداشتیم و برا همین مامان که کم سواد و عصبی بود می رفت کار می کرد که ما گشنه نمونیم ولی همه ش ما رو از خونه های اجاره ای مینداختن بیرون. این بود که بچگی خیلی بدی داشتم. برا همین سالهاست که با پدر و مادرم قطع رابطه کردم.
ـ خوب حالا وقتی ایرونی شدی که نمیتونی اینا رو همینطوری به مردم بگی. اینارو اگه به پدر زن آینده ت بگی با یه عدد اردنگی پر استخوون از خونه ش میاندازه بیرون.
ـ برا چی؟
ـ برا اینکه ما ایرونیا یه چیزی داریم که بهش میگیم آبرو. معنی آبرو یعنی اینکه در خانواده و گذشته ما هیچ چیز بدی وجود نداشته. اگه بخوای سابقه تو به ایرونی ترجمه کنی میشه اینکه پدرت مرد شریف و پرکاری بوده که هیچوقت لب به مشـروب و قمـار و دسـت به زنبازی نمی زده، همیشه غذا رو میز میذاشته و ظرفا رو هم میشسته و مراقب شماها بوده تا خوب زندگی و تحصیل کنید. حالا اون چیزی رو که به من گفتی یه بار دیگه بگو ولی این دفعه درستش کن و بگو.

غلامحسین فکری کرد و گفت:
ـ هیچی پدر من از سه سالگی می رفت کار می کرد که ما شب گشنه نخوابیم، روزی پنج تا کار می کرد و شبا بیس دیقه بیشتر نمی خوابید، مامانمو خیلی دوست داشت، هر شب که می اومد خونه یه دسته گل سایز دسته گلای عروسی براش می آورد، صبحا هم برا اینکه مامانم خسته نشه بابام می گرفتش رو کولش و از طبقه دوم می آورد پایین تو را پله قربون صدقه ش می رفت و هی ماچش می کرد و پایین که می رسید براش صبحونه 25 قلمی درست می کرد و با دست خودش می ذاشت تو دهن مامانم، مامانم هم که سه بار از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود و هف هش تا مدرک لیسانس داشت و رو دیوار خونه مون دیگـه جـا بـرای بقیه مـدارکش نبود، می خواس بره دانشگاه یه بار دیگه فارغ التحصیل بشه ولی دانشگاه اجازه نداد، گفت خانوم شما خیلی مدرک گرفتی ما کاغذای مدرکمون تموم شده دیگه نداریم به بقیه مدرک بدیم، اینکه شما دیگه بسه تونه. خلاصه مادرم مث یه مادر روحانی بود و منو «فرشته آسمونی» خطاب می کرد و فکر می کنم اصلا یه بار چن فرشته اومدن به مامانم تعظیم کردن و بهش یه کادو از طرف بهشت تقدیم کردن.
ـ حالا از بچگی ات بیشتر بگو، چه جوری بود؟
ـ درجه یک! برام سالی دوبار تولد می گرفتن و بهم کلی هدیه تولد می دادن، اونقدر اسباب بازی داشتم که اتاقم جا نداشت تو دستشویی می خوابیدم.
ـ بابات هیچوقت تو رو کتک می زد؟
ـ کتک؟! اصلن، جونشو برا ماها می داد، اصلن یه بار جونور بزرگی که یا خرس بود یا دایناسور یه شب به ما حمله کرد ولی بابام مث شیر غران از جا بلند شد و با اون جونور دست و پنجه نرم کرد، چون اسلحه ش هم دم دستش نبود یه چنگال برداشت باهاش جونورو سوراخ سوراخ کرد و نابودش کرد و بعد کله شو کند و برا تولدم به من هدیه داد. یادم نمی آد تولد اول اون سالم بود یا تولد دومم.
ـ پس تو پدرت خیلی پدره…
ـ آره بابا، من پدرم چن بار تا حالا پدر سال شده و مدرک پدرسالی گرفته، اصلن امسال هم نزدیک بود باز پدر سال بشه، ولی گفتن نمیشه، شما اونقدر مدرک پدرسال گرفتی که کاغذامون تموم شده، شما برید بذارید یه کس دیگه پدر سال بشه.
ـ فامیلاتون چطور؟ رابطه تون با بقیه فامیل خوب بود؟
ـ آره بابا فامیلمون همه یکی از اون یکی دلسوزتر و مهربون تر بودن، مثلن مادربزرگم کلیه ش از کار افتاده بود پسرعموم گفت من دو تا کلیه دارم هر دوشو میدم بهت، یا عموم عمل می خواست بکنه خون لازم داشت من شیش لیتر خون دادم بهش، یا دختر خاله م می خواس جراحی پلاستیک بکنه بابابزرگم گفت من غبغب سه تا دارم دو تاش مال تو، چند وقته داداشم میگه تو مخ نداری من دو تا دارم بیا یکیشو تو بردار.

اینا رو که شنیدم خیلی خوشحال شدم گفتم:
ـ غلامحسین جون بارک اله، اینا رو اگه موقع خواستگاری به پدرزنت بگی اونقدر خوشش میاد که اصلن عوض اینکه برا دخترش مهریه بخواد یه چیزی هم بهت مهریه می ده.
ـ مهریه چیه؟ خواستگاری چیه؟
ـ آهان… اینا جزو درسای آینده ست، امیدوارم تا اون موقع هم من زنده باشم هم تو قلبتو به دخترخاله ت نداده باشی و بتونی درسو ادامه بدی.

Loading Facebook Comments ...