زنان شاهنامه

شهــرو

پ پ پ

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه
را به آواز می خوانند.»

3ـ شهرو Shahru
در محلقات در حکایت سوم: سرگذشت برزو پسر سهراب.

شهرو همسر سهراب و مادر برزو است. به طوری که خود شهرو تعریف می کند: روزی سواری دلاور به شهر شنگان که مسکن شهرو بود می آید. آن روز پدر شهرو به شکار رفته بود. سوار دلاور برای طلب آب به درب خانه شهرو می آید. شهرو بدو آّب می دهد. سوار از شهرو که دختری زیبا و نیکوروی بود خوشش می آید. از اسب فرود آمده و پس از آمدن پدر شهرو او را خواستگاری می کند. شهرو هم بدین وصلت رضا می دهد. آن سوار پس از یک شب ماندن در شنگان به علت کارهایی که داشت از آن جا می رود و انگشتری که یادگار خانواده او بود به شهرو می دهد. شهرو می گوید دیگر آن سوار دلاور را ندیدم فقط می دانم که آن جوان سهراب فرزند رستم بود. پـس از چندی از شهرو فرزندی پسر به دنیا می آید که نامش را برزو می گذارند.



آگهی

برزو پدر خود را ندیده و نمی شناسد و پدر شهـرو را کـه شیرو نام داشت پدر خود تصور می کند. شیرو که به علت پیری زمین گیر شده، برزو را بزرگ می کند. برزو کشاورزی و برزگری را نیکـو یـاد می گیرد و مشغـول کشـاورزی می شود، ولی شهرو تمام داستان شوهر خود را می داند و به برزو بروز نمی دهد.

افراسیاب پادشاه توران که از دست رستم دلی خونین داشت به جشن آمده و در قریه شنگان که آب و هوایی بسیار نیکو و مطبوع داشت خیمه و خرگاه برپا نمود. همین که در شنگان آرام گرفت و از روی تخت خود به اطراف نظر کرد، چشمش در مزرعه به کشاورزی افتاد که بسیار تناور و برومند به نظر می آمد:

ستاده بدان دشت همچون هیون
به تن همچو کوه و به چهره چو خون
کشیده بر و ساعد و یال و برز
درختیش در دست مانند گرز
قوی گردن و سینه و بر فراخ
به تن چون درخت و به بازو چو شاخ

او را به پیران وزیرش نشان داد و به هر حیله ای بود او را پیش خود خواند و زر و جواهر بسیار بدو داد، سپس تعلیم سواری و تیراندازی و سپه سالاری بدو آموخت و او را آماده کرد که به جنگ رستم برود. برزو با سپاهی گران به طرف ایران حرکت کرد و هر چه مادرش شهرو او را نصیحت کرد نپذیرفت. پس از چند جنگ برزو با رستم بالاخره برزو گرفتار می شود. رستم او را به فرامرز سپرده فرامرز هم برزو را به سیستان برده و دربند می نماید. مادرش که از گرفتار شدن برزو خبردار می شود خود را به استخر، پایتخت ایران، می رساند و آگاه می شود که برزو در سیستان به زندان است. شهرو خود را به سیستان رسانده با کمک بانویی که نگهبان برزو بود برزو را از بند نجات می دهد و سه نفری به سوی توران می گریزند. رستم که از پیش کیخسرو بـه سیستـان می رفـت در بین راه به برزو برمی خورد. جنگ سختی بین آنها درمیگیرد. رستم برزو را بر زمین زده و می خواست او را مثل سهراب بکشد که مادرش پیش دویده و اظهار می داد که او فرزند سهراب است و با نشان دادن انگشتر سهراب برای رستم یقین حاصل می شود که برزو فرزند سهراب و نوه اوست.

از روی سینه او برخاسته او را در آغوش می گیرد و جشن بزرگی در سیستان در خانه سام یل برای برزو با حضور زال زر و سایر دلاوران و سرداران برپا می کند و همه به عیش و نوش می پردازند.

افراسیاب به برزو می گوید:
بیابی زمن دولت و کام تو
به شاهی رسد این سرانجام تو
همان کشور و دخترم آن تست
همان لشگرم زیر فرمان تست

بردن نام رستم پیش برزو:
برآنم که با تو نتابد به جنگ
گرش چند در جنگ تیز است چنگ
تهمتنش خوانند و رستم بنام
پدر زال و او پشت دستان سام
نه رستم بماند نه شاه و نه تخت
سپارم به توران همی تاج و تخت

نشانی مادرش:
برون کرد ز انگشتش انگشتری
نگینش درخشنده چون مشتری

سخن شهرو به رستم:
ترا شرم ناید ز یزدان پاک
که چونین جوانی بر این تیره خاک
بزاری برآری روان از تنش
به خونش کنی لعل پیراهنش
ترا او نبیره تو هستی نیا
بر او دل چه داری پر از کیمیا
جهاندار فرزند سهراب گرد
بدین زور و بازو و این دست برد
که گاهی نبیره کشی گاه پور
بهانه ترا کین ایران و تور
بدو گفت رستم که ای شهره زن
مرا اندرین داستانی بزن
چه گویی مگر خواب گویی همی
بدین دشت چاره چه جویی همی
ز سهراب چونست این را نژاد
باید مرا راز این برگشاد

درباره انگشتر یادگاری:
نگهدار این چون پسر آیدت
همه رنج گیتی به سر آیدت
بدو داد انگشتری زود زن
برهنه رخان پیش آن انجمن
نگه کرد رستم بدو بنگرید
ز شادی یکی نعره ای برکشید
بخندید چون گل رخ تاج بخش
ز هامون برآمد سرافراز رخش

آنگاه برزو را پیش زال زر بردند و زال با دیدن او برزو را در آغوش کشید و بوسید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید