شــراره: قسمت سوم و پایانی

پ پ پ

او درعين حال رفتارش همچون دوران كودكي شاداب و سرزنده بود و در مجالس خانوادگي با گفتن جوك و داستانهاي شيرين حاضرين را در شادي خود شريك ميكرد. البته حالا دیگر محسن نميتوانست مانع گفتار او شود حتي اگر جوك هاي او در حد ادب هم نمی بود.

با تولد اولين فرزندشان كه پسر بود شادي زندگيشان كامل شد. او در مجالس دوستانه تا ميتوانست از پسرش تعريف ميكرد و به شوخي او را با اساطير افسانه اي يونان مقايسه مينمود.

ما از اينكه او را خوشبخت و سرحال ميديديم لذت ميبرديم و او هم صميميت فوق العاده اي نسبت به ما نشان ميداد و هميشه از روزهاي شيريني كه در کودکی با خانواده ما گذرانده بود به عنوان روزهاي خوب زندگيش نام ميبرد.



آگهی

از آنجائی که گفته میشود هیچ سعادتی پایدار نیست و زندگی هیچگاه برای همیشه به انسان لبخند نمی زند در خلال ملاقاتهائی که با محسن داشتیم، پی بردیم «شراره» با خانواده شوهرش دمساز نيست و با مادر و بستگان نزدیک او درگيري دارد. از نحوه صحبتهاي آنها دريافتیم که روح لطيف و حساس «شراره» از اين تلخي روابط بی اندازه رنج ميبرد.

دریافتیم که خانواده شوهرش از همان ابتدا با ازدواج «محمود» و «شراره» موافق نبودند و انتظار داشتند پسرشان با دختری از خانواده ثروتمند و همطراز خودشان ازدواج کند و چون «شراره» را مطابق با سلیقه خود نیافته بودند او را در جمع خانوادگی خود به بازي نمي گرفتند و برایش احترامی در حد عروس قائل نبودند.

«شراره» که اینگونه رفتار را توهین به خود میدانست سخت آزرده میشد و از آنجائي كه مانند پدرش كم تحمل و زودرنج بود با خانواده شوهر از در مشاجره درميآمد كه متأسفانه اين امر بیشتر بر روابط آنها اثر میگذاشت و آن را روز به روز تيره تر و فاصله ها را بيشتر ميكرد.

در يكي از ديدارهائي كه از محسن و خانواده اش داشتيم خبر يافتم «شراره» به دليل بيماري آسم آنهم از نوع پيشرفته اش براي معالجه به آلمان رفته است.

در بازديد بعدي كه از سفر باز گشته بود او را بسيار ضعيف و لاغر يافتم. به طوريكه مي گفت اطباء آلمان هم نتوانسته بودند كاري بيشتر از اطباي ايران برايش انجام دهند فقط از شوهرش خواسته بودند تا ميتواند او را از محيط جنگ اعصاب و تشنج دور نگهدارد.

متأسفانه «محمود» در رابطه با كارش مجبور بود هر از چند گاه به آلمان رفته همسرش را در تهران تنها بگذارد كه اين امر نيز بيشتر اعصاب «شراره» را تحت فشار قرار میداد و بيماري او را تشديد ميكرد به خصوص وقتي شنيد كه «محمود» در آلمان دوست دختري يافته و اوقات خود را در آنجا با او ميگذراند.

این خبر چنان او را تکان داد که بدون فوت وقت به آلمان رفت تا از صحت و سقم این خبر باخبر گردد. گرچه در آنجا نتوانست مدرکی دال بر صحت و یا سقم این خبر به دست آورد ولی از آن به بعد هر بار «محمود» به آلمان سفر میکرد «شراره» چون مرغی برتابه بریان میسوخت و بیتاب و نگران وضع شوهرش بود.

درآمد خوب از راه خرید و فروش اتومبیل و دست و دلبازيهاي «محمود» كه حالا دوستان ظاهري و رفقاي جديدي كه همه چشم به مال او داشتند برايش به وجود آورده بود نیز از چشم تيزبين «شراره» دور نميماند مخصوصاً وقتي فهميد «محمود» آلوده به قمار و ترياك هم شده است. متأسفانه در بين دوستان جديد «محمود» چهره چند زن جوان هم ديده ميشد كه بعضي از آنها از اعضاء فاميل نزدیک محسن بودند.

«شراره» همه اين مگسان گرد شيريني را ميديد و مرتب به شوهر خود هشدار ميداد ولي «محمود» گوش شنوا نداشت و غافل از اين بود كه چگونه روح ظريف و حساس همسر خود را ميآزارد و بدون توجه به بيماري او كه روز به روز حادتر ميشد به كارهايش ادامه ميداد.

در یکی از روزها مطلع شدیم که «محمود» با يكي از آن زنها ارتباطی بسیار نزديك دارد و «شراره» كه شوهر و مال او را در خطر ميديد سعي داشت به هر طریق او را از آن زن دوركند و در اين رابطه اغلب كار او و شوهرش به مجادله كشيده ميشد كه اين امر بیماری او را روز به روز شديدتر و حال او را وخيم تر ميكرد.

همزمان با این حوادث پدر «محمود» كه حامي پا برجاي «شراره» بود و در این رابطه مرتب به «محمود» هشیار میداد، درگذشت و به اين ترتيب «شراره» از تنها حامي خود در خانواده شوهرش كه ميتوانست بر «محمود» اثر مستقيم بگذارد محروم شد. از محسن و همسرش نيز كاري ساخته نبود و رفقاي جدید «محمود» كه حالا تني چند از بستگان محسن نیز در میان آنها دیده میشدند با بي پروائي بيشتر دركشيدن او به بازي قمار و استعمال ترياك اقدام ميكردند و براي «شراره» راهي جز خون دل خوردن باقي نميگذاردند.

تولد دومين فرزند آنها نزديك بود. «شراره» كه با بدني ضعيف با آسم و مشكلات «محمود» دست و پنجه نرم ميكرد قادر به تحمل درد زايمان و تولد طفل نبود ناچار او را براي وضع حمل به آلمان فرستادند تا دومين فرزند خود را به دنيا آورد.»شراره» ميدانست با رفتنش به آلمان «محمود» را بايد از دست رفته دانست ولي چاره اي نداشت و با بي ميلي روانه آلمان شد.

پس از بازگشت دريافت «محمود» در يكي از بازيهای قمار مبلغ زيادي باخته و برنده نيز از بستگان پدرش بوده است. آه از نهادش برآمد و با ضعفي كه از زايمان داشت و ميبايست استراحت ميكرد درصدد برآمد تا پول باخته شوهرش را از برنده باز پس گيرد و در اين امر به جاي درگيري با فرد برنده با «محمود» درگير شد كه غرورش اجازه قبول پولی را که باخته بود، از برنده نميداد.

يكروز كه برای دیدنش رفته بوديم «محمود» بدون توجه به حضور من و خانواده ام به همسرش پرخاش كرد و با ذكر كلماتي زشت از او خواست در كارهايش دخالت نكند.

من به وضوح «شراره» را ديدم كه در زیر بار توهین و پرخاش های بی ادبانه شوهرش شكست، او كه تا آن موقع از شوهرش جز عشق و احترام نديده بود حالا او را مي ديد كه از پدرش چیزی کمتر ندارد، بستگان خودش را ميديد كه چشم طمع به مال شوهرش دوخته اند و با بيرحمي تيشه به ريشه زندگاني او میزنند و پايه هاي زناشوئي و سعادت او را تخريب ميكنند.

ديدن صحنه هائي از اين قبیل براي من و خانواده ام قابل تحمل نبود. «شراره» را مانند دختر خودمان دوست داشتیم و چون كاري از دستمان ساخته نبود سعي میكرديم حتي المقدور كمتر به ملاقات آنها برویم ولي گهگاه تلفنی از مادرش سراغ او را ميگرفتيم و حالش را ميپرسيديم زيرا ميدانستيم که شراره از نظر عاطفي وابستگي عميقي با مادر خود دارد.

چیزی نگذشت که دريافتم محسن نيز از طريق برادرانش معتاد به ترياك شده و درد ديگري به دردهاي «شراره» و مادرش اضافه نموده است.

فشار آوار روز به روز بر شانه شراره و مادرش بيشتر ميشد، آنها جز نشستن و زانوي غم در بغل گرفتن چاره ديگري نداشتند. آسم «شراره» روز به روز حادتر ميشد به طوريكه ديگر معالجات در او اثري نداشت. او خود را به خدا سپرده بود و از كسي حتي پدرش نيز اميد ياري نداشت.

(5)
يك روز عصر هنگامی كه به خانه رسيدم همسرم را گريان ديدم، واقعه بدي را احساس كردم ولي قبل از اينكه سؤالي از او كنم گفت: «خبر داده اندکه «شراره» امروز درگذشته است».

بي اختيار در كنار ديوار نشستم و بدون اينكه چيزي بگويم قطرات اشك چون سيلي از چشمانم سرازير شد. با اين که ميدانستم وضع سلامتی او وخيم است ولي هيچگاه احتمال مرگ اور ا نميدادم.

همسرم ادامه داد: «اين طور كه از دوستان مادرش شنیده ام شراره براي خريد شيريني به مغازه قنادي نزدیک منزلشان ميرود، در آنجا احساس سرگيجه ميكند و از فروشنده آب ميخواهـد، پـس از خـوردن آب روی زميـن می نشیند و جان ميسپارد».

در مجلس ختم او دخترش را كه حالا يكساله شده بود ديدم. کودکی «شراره» را به خاطرم آورد، مانند او شيرين زبان و زيبا بود و حاضرين را با کلمات جدیدی که تازه یاد گرفته بود سرگرم مي كرد. همسرم معتقد بود که: «حداقل اين دختر ميتواند جاي خالي «شراره» را براي مادریزرگش پر كند».

درحاليكه به چهره درهم ريخته و پريشان مادر «شراره» نگاه ميكردم به همسرم گفتم: «گرچه این خود امیدی است ولی فكر نميكنم هيچ چيز و هيچكس بتواند قلب داغديده اين مادر را التيام بخشد و جاي دختر عزيزش را بگيرد».

تابستان سال 2005

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید