شــراره: قسمت دوم

پ پ پ

زمان به سرعت ميگذشت، پس از سالی چند هر دو دارای خانواده ای پر اولاد شده بودیم، من و همسرم داراي دو دختر و يك پسر و آنها هم صاحب دو دختر و دو پسر شده بودند. افزوده شدن هزینه های زندگی و مشکلات آن سبب شده بود تا ضمن کار به تحصیل نیز ادامه داده موفق به اخذ لیسانس از دانشگاه تهران گردم و با در دست داشتن آن با سمت کارشناس منابع آب در وزارت نیرو مشغول کار شوم، محسن نیز توانسته بود به سمت رئیس حسابداری شهرداری تهران ارتقاء مقام یابد.

حالا ديگر فرزندان ما هم دوستاني هم سن و سال خود داشتند و در پيك نيك ها و گردشهاي هفتگي شوري به جمع ما ميدادند.

«شراره» روز به روز بزرگتر و زيباتر ميشد، صورتي گرد و سبزه و چشماني سياه و زيبا داشت و اضافه بر اینها بسيار شيرين زبان و خوش برخورد بود به طوري در محافل دوستانه خيلي زود شنوندگان را تحت تأثير گفته های خود قرار ميداد.



آگهی

او از همان اوان كودكي با دقت به گفتار بزرگترها گوش میداد و با کنجکاوی تمام وارد بحثهایشان می شد و در مورد همه چيز اظهار نظر میکرد كه بدبختانه اين امر با خصوصيّات اخلاقي محسن ـ كه معتقد بود دختر بايد حد خود را در گفتگو با بزرگترها حفظ كند ـ همسان نبود و اغلب اوقات محسن به او هشدار ميداد كه «زياد حرف ميزند» و او را در حضور ديگران سرافكنده و شرمگین ميساخت. او هم خاموش و آزرده از چنین برخوردهای تند پدر به حالت قهر از جمع خارج ميشد.

در مورد تذكرات آزار دهنده محسن به دخترش چند بار به او هشدار دادم و با اينكه همسرش نيز با رفتارهای تند شوهر موافق نبود و او را سرزنش ميكرد ولي محسن حاضر نبود از روش خود دست بردارد و بر این اعتقاد که دختر بايد هميشه حد ادب را در صحبت با بزرگترها رعايت كند پای میفشرد.

«شراره» كه از رفتار پدر آزرده بود اغلب نزد من ميآمد و ميگفت: «عمو…. نميدانم چرا پدرم اين اندازه مرا سرزنش ميكند، من اگر دوست دارم با بزرگترها صحبت كرده و گاهي نيز نظر خود را بگويم آيا كار بدي ميكنم» و بعد اضافه ميكرد: «من مي بينم شما با دختران خود كه از من كوچكتر هستند چنين رفتاري نداريد چرا پدرم با من اينطور رفتار ميكند».

از اينكه او مرا عمو خطاب ميكرد لذت ميبردم. حق هم همين بود چرا كه محسن و خانواده اش بيشتر از آنچه که با خانواده خود در ارتباط باشند با من و خانواده ام در ارتباط بودند، از اينرو به او جواب می دادم: «شراره جان پدرت ترا خيلي دوست دارد منتها هر پدري براي تربيت فرزندان خود روش خاصی دارد، من فكر ميكنم توهم نبايد زياد مسئله را براي خودت بزرگ و حسّاس كني فقط سعي كن تا آنجا كه ميتواني نظر اورا رعايت كرده و از برخوردها كم كني».

او سکوت میکرد ولي به وضوح میدیدم که در خود فرو میرود و قلب ظریفش از این رفتار و خوی پدر به درد آمده ضربه میخورد. او زود رنجی و حساسیت را از پدر به ارث برده بود و متأسفانه مسعود نمیتوانست حساسیت روح ظریف دخترش را درک کند.

با اینکه درآمد محسن از شغلی که در شهرداری داشت در آن زمان بسیار خوب بود ولی فوت پدرش و قطع كمكهاي مالي او گذران زندگي محسن را به تدریج با مشكل روبه رو ساخت و اثر آن در گفتار و رفتار او به زودی نمایان شد و او را بیش از پیش خشن تر و شكننده تر ساخت به طوري كه با كوچكترين برخورد ناملايمي ناگهان از كوره در ميرفت و عكس العملهاي تندي از خود نشان ميداد. ديگر تنها «شراره» نبود كه مورد عتاب و تند خوئی پدر قرار ميگرفت بلكه ساير فرزندان او و حتي همسرش نيز از رفتار تند محسن در امان نبودند و اغلب كارشان به جر و بحث و جدال های طولانی ميكشيد كه متأسّفانه چند بار در بازدیدها فامیلی شاهد گفت و گوي تند آنها با يكديگر بوديم.

وجود عوامل فوق سبب میشد تا قلب حسّاس «شراره» بيشتر تحت فشار قرار گرفته و صدمه بیند. او كه حالا دختري بالغ و فهميده بود به مناسبت رفتار خشن پدر در خانه احساس همدردي و نزديكي بيشتري نسبت به مادر خود پیدا کرده بود و در جر و بحثها هميشه جانب او را ميگرفت ولي از آنجائي كه با تیزهوشی خود پی برده بود عامل اصلي رفتار خشن پدرش مشكلات مالي او است درصدد یافتن کار برآمد تا بتواند در این رابطه به او كمك کرده باری از روی دوشش بردارد، حتي گاهي اوقات به شوخي صحبت از ازدواج با يك مرد پولدار ميكرد تا از اين راه بتواند پدر و مادرش را مورد حمايت مالي قرار دهد.

تصميم او در مورد پيدا كردن كار قطعي بود از اينرو بلافاصله بعد از گرفتن ديپلم متوسّطه خبردار شدم به جستجوي كار برآمده است ولي در هر بازدید فامیلی او را تشويق میکردم تا بتحصیل ادامه دهد و او که احترام خاصی برای من قائل بود بلافاصله در كنكور مدرسه عالي بازرگاني شركت و با شوق فراوان مشغول تحصيل گرديد.

(4)
دوباره مسائلي سبب شد تا ديدارهاي هفتگي ما نقصان يابد زيرا از يكطرف مأموريّتهاي اداري من که اغلب طولاني و خارج از تهران بود فرصت زیادی براي ديدارهای خانوادگی باقی نميگذاشت ضمناً نمی توانستیم در هر بازدید شاهد رفتار نامعقول محسن با خانواده اش باشيم لذا حتّي المقدور سعي می کردیم از ديدارها كم كنيم ولي برای اینکه دوستی های قدیمی گسسته نشود تماسهاي خود را از طريق تلفن دنبال میکردیم و ديدارهاي سال نو و اعياد مذهبي را براي ديدار يكديگر غنيمت ميشمرديم.

«شراره» سال دوّم مدرسه عالي را ميگذراند كه باخبر شديم با جوان متمولی به نام محمود که همكلاس او بود دوست شده و اوقات را با هم ميگذرانند. از آنجائیکه به خصوصيّات اخلاقی محسن آشنا بودم دانستم رابطه «شراره» با «محمود» باید فراتر از دوستي باشد و احتمالاً صحبتهائي در مورد ازدواج بين آنها انجام گرفته است چون در غير اينصورت بعيد ميدانستم محسن اجازه معاشرت آزاد دخترش را با «محمود» بدهد كه اتّفاقاً حوادث بعدي صحّت نظر مرا تأیید كرد و «شراره» و «محمود» پس از پايان تحصيلات با هم ازدواج كردند.

«محمود» جواني بلند قد و ورزیده، خوش پوش و خوش برخورد و از خانواده ای مرفه بود. در خرج کردن پول دست و بالی گشوده داشت که همین امر باعث میشد تاهمیشه دوستان زیادی اطرافش جمع شوند. پدرش در یکی از خیابانهای شمال شهر نمایشگاه بزرگی برای فروش اتوموبیلهای خارجی داشت و محمود نیز با خرید و فروش ماشین زندگي مرفهي براي خود و همسرش فراهم نموده بود و از آنجائیکه یکی از برادرانش در آلمان زندگي ميكرد هر از گاهي با «شراره» به آلمان ميرفتند و براي مدّتي در آنجا مقيم ميشدند.

حالا دیگر باور کرده بودیم که «شراره» در ازدواج با «محمود» تقريباً به آرزوي خود در يافتن شوهري ايده آل كه در عين حال پولدار هم باشد رسيده است. با وجود داشتن شوهری چون «محمود»، «شراره» ميتوانست به راحتی پدر و مادرش را از نظر مالي حمايت كند و از آنجائيكه فرزند بزرگ خانواده محسوب میشد با احساس مسئولیت نسبت به وضع تمام برادران و خواهرانش آنها را هم از نظر مالی حمایت میکرد.

Loading Facebook Comments ...