شــراره – قسمت اول

پ پ پ

(1)
زائرين بهشت زهرا كه شبهاي جمعه براي خواندن فاتحه و ديدار با عزيزان از دست رفته خود به آنجا ميروند هر هفته بر سر يكي از قبرها زني نه چندان سالمند را ميبينند كه گاه آهسته و گاه با صداي بلند شیون کرده اشک می ریزد، زمانی سنگ قبر را چون طفلي شیرین در آغوش می گیرد و با اشكهاي خود آن را آبياري میکند و گاهی نیز چون مجسمه اي ساكت و بيحركت نشسته به سنگ قبر خيره می شود.

مسافرين اتوبوسهاي بهشت زهرا عصرهاي جمعه او را ميبينندكه ظرف پلاستيكي پر از آبی را همراه چند شاخه گل در دست گرفته سوار اتوبوس می شود، در رديف آخر مينشيند و بدون صحبت با كسي چون به بهشت زهرا ميرسد پياده شده مستقيماً به سوی قبري در شمال شرقي گورستان می رود تا با دخترش «شراره» ملاقات كند.

(2)
هنگامی که در چاپخانه کار می کردم با محسن آشنا شدم. سبکی از آشنائی که خیلی زود به دوستی و صمیمیتی بی شائبه تبدیل شد. هر دو مجرد بودیم و علاقمند به ورزش، روزهای جمعه اغلب برای کوهنوردی به ارتفاعات البرز در شمال تهران میرفتیم و تعطیلات مذهبی را با افزودن چند روز مرخصی بیشتر همراه با تنی چند از همکاران ورزش دوست خود به مسافرتهای تفریحی دراز مدت در میان کوهها و نقاط سر سبز دره ها اختصاص میدادیم.

محسن جواني باريك و بلند بالا و سيه چشم بود، از آن تيپ جوانانی كه خيلي زود مورد توجّه دختران قرار ميگيرند. قلبی بسيار گرم ومهربان داشت و همواره آماده کمک و همیاری به دوستانش بود ولی متاسفانه در کنار این صفات خوب بسیار حسّاس و زود رنج بودكه با كوچكترين بی توجهی ناگهان مشتعل میشد و از كوره درميرفت و سبب میشد تا عكس العملهاي تندي از خود نشان دهدکه به هیچوجه با صفات نیکی که از او نام بردم هماهنگی نداشت و همین عکس العملهای تند در برابر كساني كه او را نميشناختند حمل بر خشونت و اخلاق تند او میشد و دوستان و همکارانش را از او دور میکرد ولي من كه از همان روزهای اول آشنائی او را شناخته بودم با رفتار تند او برخوردی آرام داشتم و آن را به دل نمیگرفتم، همین امر سبب شد تا خیلی زود دوستي و صمیمیتی بی شائبه بین ما به وجود آید به طوري كه او در هر كاري با من مشورت میکرد و منهم متقابلاً در كارهاي شخصي او را نديم و محرم اسرار خود قرار می دادم.

در مسافرتها از زندگي خصوصي خود، از پدر و مادرش كه پر اولاد بودند، از برادرها و خواهرانش كه همه چون پدر و مادرش داراي يك دوجين اولاد پسر و دختر بودند صحبت ميكرد و هميشه ميگفت: «برای اینکه از آنها عقب نمانم خیال دارم هرچه زودتر ازدواج كنم و چون آنها خانواده اي پر اولاد تشكيل دهم».

به او ميگفتم: «محسن جان تشكيل خانواده پر اولاد وضع مالي خوب ميخواهد، ضمناً تربيت يك دوجين فرزند كار آساني نيست و با درآمد از راه كارگري نميتوان يك خانواده پر اولاد را سر و سامان داد. ثانياً تو هنوز خيلي جواني و براي ازدواج و تشكيل خانواده وقت كافي داري بهتر است عجله نکنی و فعلاً در فكر تحصيل و ساختن پشتوانه اي قوي براي آينده ات باشي تا بعد در فرصتي مناسب و موقعيتّي بهتر بتواني دست در دست دختر دلخواهت نهاده پايه هاي يك زندگي مشترك را با هم بنا نهيد». ولي او كه بيش از اندازه روي كمك پدرش حساب ميكرد جواب میداد: «پدرم حاضر است به من كمك كند، او قول داده اگر ازدواج كنم تمام مخارج عروسي ام را بپردازد».

پدرش از روحانيون شهره اراک و خرده مالكين آنجا بود كه به قول معروف از نظرمال و منال دنيا «دستش به دهنش ميرسيد» و ضمناً مثل تمام روحانيون با رؤسای ادارات دولتی و بعضي از وكلاي مجلس آشنائي نزدیک داشت.

گاهی اوقات فکر میکردم به او بگويم «محسن جان مشكل زندگي تنها مخارج عروسي نيست، مشكلات تازه بعد از آن آغاز ميشود» ولي چون ميدانستم بيش از اندازه شور ازدواج در سر دارد بهتر آن میدیدم تا رؤياهاي او را با نصايح دوستانه خود آشفته نسازم از اينرو او را به حال خود رها میكردم تا با اوهام خود خوش باشد.

چيزي نگذشت كه پدرش با گرفتن توصيه اي از يكي از نمايندگان مجلس شغلي براي او در شهرداری پيدا كرد و محسن خوشحال از پيدا كردن كاري بهتر و پایدار، چاپخانه را ترك نمود.

با اینکه تماس روزانه مان قطع شده بود ولی تا مدّتي بیشتر آخر هفته ها را با يكديگر به كوه ميرفتيم. او از دوستان جديدش، از شرايط بهتر محيط كارش و از حقوق بهتر و مزاياي ديگری که می گرفت صحبت ميكرد و با اينكه ديگر صحبتی از ازدواج نمينمود ولي مطمئن بودم شرايط بهتر وضع كار تصميم او را در مورد ازدواج راسخ تر كرده به خصوص كه میدانستم از طرف خانواده اش نیز مرتب تشويق به ازدواج ميشود.

پس از مدتي چون خود نيز براي دسترسي به آينده اي بهترتصمیم به ادامه تحصیل گرفته بودم در یک آموزشگاه شبانه ثبت نام کردم.

کار روزانه و حجم درسهای شبانه باعث شد تا به تدریج ارتباطم با محسن قطع شود. او نيز با رفقاي جديد محل کارش و دوره هائی که با آنها داشت سرگرم شد و فرصت دیدن یکدیگر را از دست دادیم و تنها از طریق تماس تلفنی آن هم به ندرت از حال هم باخبر میشدیم كه آنهم رفته رفته طولانی تر وپس از مدتی به طور کامل قطع شد.

(3)
چهار سال يكديگر را نديديم، تنها ارتباطمان از طریق دوستان مشترکمان بود که گه گاه از حال هم با خبر ميشدیم تا اين كه یک روز خبر یافتم با دختري زيبا ازدواج كرده است.

در مدت زمان قطع ارتباطمان توانسته بودم دوره دبیرستان را گذرانده و با اینکه هنوز در چاپخانه کار میکردم ازدواج کرده و زندگی مشترکمان را با همسر دلخواهم شروع کرده بودیم. زمانی كه خبر ازدواجم را به او دادم اطلاع يافتم اولين دخترش «شراره» به دنيا آمده است.

ازدواجمان سبب شد تا نهال دوستی گذشته دوباره جان تازه ای بگیرد و ارتباطمان دوباره برقرار گردد بخصوص که همسرانمان نیز طرفدار بی چون و چرای کوهنوردی و گردش و تفریح بودند لذا باز هم چون گذشته با ترتيب دادن برنامه هاي كوهنوردي و پيك نيك در روزهاي جمعه و تعطيل با حضور همسرانمان و «شراره» دختر كوچك آنها روزهاي شیرین و لذتبخشی را با همدیگرآغاز كرديم كه بدون اغراق ميتوانم بگویم از بهترین روزهاي خوش زندگيمان بود.

صميميت همسرانمان با يكديگر و تولّد اولين فرزند دخترم نيز گرمي بيشتري به دوستی ما داد بطوريكه حتّي در روزهاي سرد زمستان و ايّام بارندگي كه نميتوانستيم به كوه و پيك نيك برويم تعطيلات را در خانه و در كنار هم با تماشاي تلويزيون و يا بازي با ورق و گفتن جوك و داستان سپري ميكرديم.

ادامه داستان  هفته آینده 

Loading Facebook Comments ...