شرفِ عرض – ۵

پ پ پ

رضا بنی صدر در سال 1332 تولد یافت. پدرش قاضی دادگستری بود و بسیار اهل کتاب و مطالعه. این موجب شد که رضا از همان کودکی و زمانی که خواندن یاد گرفت، مطالعه رمان را شروع کند. در دبیرستان اغلب سر کلاس کتابهای داستایوسکی را می خواند.

رضا بنی صدر مقاله هایی در زمینه ادبیات نوشته و بعد از 50 سالگی شروع به نوشتن داستانهای کوتاه کرد، این داستانها تقریبا فی البداهه نوشته شده اند و بیشتر به مسائل اجتماعی ایران مربوط اند.

رضا بنی صدر فارغ التحصیل دانشگاه هنرهای زیبای پاریس در رشته معماری است. او به صورت حرفه ای نیز نقاشی می کند و تا به حال چند نمایشگاه از آثار او در تهران و مونتریال ارائه شده است.


یک روز خیلی کاری
به يك كنفرانس معماري دعوت شده بودم. لباس شيكي پوشيدم زيرا كنفرانس خيلي مهمی بود. قرار بود سخنران نظريه جديدي كه معماري ايران را متحول مي كند عرضه كند. وارد سالن كنفرانس شدم و به زحمت يك صندلي خالي پيدا كـردم، صندلي راحتي بـود، پارچه قرمز قشنگـي داشت و خودش تا مي شد. وقتي روي آن مي نشستي مي شد صندلي. خيلي فكر عجيبي بود. بعد هر موقع يكي ميخواست از جلوي آدم رد شود بايد مي ايستادي و او براحتي رد مي شد. پهلوي من خانم نسبتاً خوشگلی نشسته بود و سعي مي كرد فاصله اش را با من حفظ كند و هميشه يكجور نگران بود كه مثلاً دست من به دستش نخورد. گاه به گاه بر مي گشت و يك نگاه تند به من مي انداخت و به سرعت رويش را بر مي گرداند. سخنران مشغول صحبت بود و گويا به جاهاي هيجان انگيزي رسيده بود، چون يكدفعه همه براي او دست زدند.

منهم كمي برايش كف زدم. ديوارهاي سالن از نظرآكوستيك مناسب بود. خيلي پيشرفت كرده ايم. بعد يكدفعه گرداننده جلسه شروع كرد فيلمي راجع به معماري تهران نشان دادن. نفری که پهلوي چپ من نشسته بود از من خودكار خواست، به او دادم و او شروع كرد اشعاري از حافظ بر روي كاغذ نوشتن. گاه صداي سخنران اوج مي گرفت و با لذت حرف مي زد و حرف مي زد. يكدفعه ديدم در جمع جوش و خروش پيش آمد، آنتراكت بود، چاي و شيريني مي دادند، رفتم بيرون و به زحمت چائي و شيريني برداشتم و خانمهاي حاضر را مورد بررسي قرار دادم. گرداننده جلسه آمد و سلام و عليكي كرديم و گفت دير آمدي، حالا در قسمت دوم مي خواهيم دكتر نادري را پياده كنيم. گفتم او همينطوري هم پياده است. گفت نه تو نمي داني.



آگهی

وقتي جلسه شروع شد، پنهاني از پله ها پائين آمده و زدم بيرون، هوا عالي بود، قدري در پارك قدم زدم و بعد رفتم به نمايشگاه نقاشي روبرو، خيلي جالب بود. قاب هاي نقاشي چوبي و بسيار عالي بود. بسيار توجهم را جلب كرد. از صاحب گالري پرسيدم شما نقاشي هم قاب مي كنيد. گفت بله، اين يكي از فعاليت هاي اصلي ماست. مقداري درباره قيمت ها صحبت كرديم. خيلي جالب بود. از گالري آمدم بيرون ويك تاكسي گرفتم آمدم خانه.
26 اسفند 1383

داستان يك جنايت
سرم روي ميز بود و داشتم نقشه مي كشيدم. ناگهان صدايي بلند شنيدم، يكنفر كنار من روي زمين افتاده بود. بهت زده از جا بلند شدم. دختر جواني بر روي زمين افتاده بود و از كنار دهانش باريكه اي از خون بر زمين ريخته بود.

كامپيوتر مهندس قاسمي از كار افتاده بود. سيم كامپيوتر از پرينتر جدا شده بود. به آقاي قاسمي گفته بودم كه يك علامت احتياط روي سيم بگـذارد. زيـرا سيم از اينور آتليه به آنور آتليه مي رفت و ارتفاع آن 20 سانتي متر بود.

آقاي قاسمي رنگ بر چهره نداشت و گاه به جنازه و گاه به صفحه مانيتور نگاه مي كرد. همه با خشم به او نگاه مي كردند.

طولي نكشيد مأموران آگاهي وارد شدند،‌ كاراگاه جمال با آن قيافه مرموز و لبخند طنز آميزش،‌ از همه ما خواست كه شركت را ترك نكنيم و به نوبت به سئوالات او جواب بدهيم. عكاس شروع به كار كرد و از همه چيز و همه كس عكس گرفت. حتي از تمام نقشه هاي من هم عكس گرفت. سيم لعنتي را با دستكش در كيسه اي گذاشتند و با خود بردند. بدور جنازه با رنگ يك خط قرمز كشيدند و آنرا بردند. مقتول، خانم معینی، 27 ساله بود.

اتاقي را در شركت براي بازجويي معين كردند،‌ كاراگاه جمال مرا به اتاق بازجويي خواست: امروز ساعت 13:15 كجا بوديد؟‌ رابطه شما با مقتول چه بود؟‌

از كي فارغ التحصيل شده ايد؟‌ از كجا مهندس قاسمي را مي شناسيد؟‌ سيم در چه تاريخي از اينور آتليه به آنور آتليه كشيده شد؟ رابطه مهندس قاسمي و مهندس معيني چه بود؟‌ آيا رابطۀ عشقي هم داشتند مثلاً؟‌ بعد از دو ساعت بازجويي از شركت بيرون آمدم،‌ قول دادم كه از تهران خارج نشوم و روز بعد دوباره ساعت 4 بعداز ظهر براي ادامه بازجويي پيش كاراگاه جمال بروم. حس كردم او يكجورهايي به من مشكوك است.

روز بعد ساعت 4 در دفترش بودم، معاون او علاوه بر ضبط حرفهاي من،‌ يادداشت هم بر مي داشـت. كـاراگـاه جمـال كـه بـا پيپش بازي مي كرد،‌ گفت: ببين من مي تونم تو را اقلن‌ ده سال بيندازم زندان،‌ فقط يك راه داره، آنهم:‌ حرف زدن! پرسيدم آخر گناه من چيست؟ چرا ده سال زندان؟ گفت سيم يا همان آلت قتل، درست از پشت تو مي گذشت و تو با كشيدن آن توانستي خانم معيني را به قتل برساني، تو اصلاًً بالقوه قاتلي، ولي هنوز كاملا ثابت نشده، پس حرف بزن، قاتل كيست؟ آيا آقاي قاسمي زن دارد؟ چه كساني در شركت ممكن است از قتل خانم معيني منتفع بشوند؟ تمامي روابط عشقي، دوستي و عاطفي خانم معيني را بگو.

چرا آقاي قربانيان مسئول تداركات، سيم بلند نخريد؟ رابطه آقاي ميرميران با مقتول چه بود؟ چرا مهندس ارباب زن نـدارد؟ چـرا خانـم ولگا زبان ارمني مي خواند؟ رابطه شركت شما با ارمنستان چيست؟ تو، چرا از خانمت جدا شده اي؟ چرا امده اي ايران؟ در حالي كه همه مي روند كانادا؟

من براي اينكه از مجازات سنگين دهسال زندان فرار كنم تصميم گرفتم همكاري كنم، گفتم: جناب كارآگاه من تصميم گرفتم حرف بزنم، مي دانم قاتل كيست! قاتل مهندس مجد معاون شركت مترو است. چشمان كارآگاه جمال داشت از حدقه بيرون مي آمد، برق پيروزي در آنها ديده مي شد. نگاهي به معاونش كرد و بعد از من پرسيد: رابطه مهندس مجد و خانم معيني چه بود؟ گفتم رابطه اي نداشتند ولي مجد دائم به شركت وبه مهندس ميرميران فشار مي آورد كه پروژه هاي مترو هر چه زودتر تحويل داده شود، مهندس ميرميران نيز فشار را به مهندس حميد و او نيز به خانم صائبي و او نيز به خانم دهباشي و او نيزبه مهندس قاسمي منتقل مي كنند، ديروز آقاي قربانيان نتوانست سيم بلندتر پيدا كند و در نتيجه تمام اين فشارها كه منشاء آن مهندس مجد است آن اتفاق افتاد.

كارآگاه جمال در حالي كه از اين پيروزي زودرس از خوشحالي در جاي خود بند نبود فوراً دستور داد مهندس مجد را هر جا كه هست دستگير كنند، و بعد نگاهي به من كرد و گفت ايندفعه از زندان جستي ولي مواظب خودت باش، تو آدم راحتي نيستي، دفعه ديگر به اين آساني نخواهد بود، و مرا مرخص كرد.
17/4/1383

Loading Facebook Comments ...