شرفِ عرض – ۱۱

پ پ پ

عروسی
آقای دکتر اعتماد به عروسی دختر خواهرش در پاریس دعوت شده است. جشن عروسی در یکی از قصرهای حومه پاریس برگزار می شود. دکتر اعتماد زیاد پول ندارد ولی در میان فامیل و دوستان، به عنوان آدم پولدار معروف شده است، و این خیلی زشت است که او در عروسی خواهر زاده اش شرکت نکند، او خیلی فکر کرد و در نهایت با خود گفت: من به این سفر می روم با ایر فرانس در قسمت درجه یک، و در پاریس هم در هتل ژرژ پنجم اقامت می کنم.

بعد این تصمیم شروع کرد به تماس گرفتن با افراد فامیل و دوستان و در حالی که با بی اعتنایی صحبت می کرد به آنها اعلام کرد که با درجه یک ایرفرانس به پاریس می رود و در هتل ژرژ پنجم اقامت می کند. همه افراد فامیل بهم تلفن می زنند و از این واقعه صحبت می کنند. اقامت در هتل ژرژ پنجم همچون رویاست.

چند روز قبل از سفر دکتر اعتماد تصمیم گرفت بلیط را پس بدهد و رزرو هتل را هم کنسل کند. وقتی این تصمیم را گرفت نفس راحتی کشید، ولی وقتی اندیشید که همه از این سفر او صحبت می کنند، و در پاریس یاد دوران جوانی را زنده می کند، و در شب عروسی مورد توجه زیباترین زنها قرار خواهد گرفت، دوباره تصمیم خود را عوض کرد و راهی سفر شد. با خود گفت دم غنیمت است و باید در حال زندگی کرد، آینده را یک کاریش می توان کرد.



آگهی

در هواپیما دکتر که اولین بار بود با درجه یک سفر می کرد خیلی تعجب زده بود و در پوست نمـی گنجید و مرتباً به مهماندار دستور ویسکی می داد. آنقدر ویسکی خورد که به پاریس که رسید به زحمت روی پای خود بند بود.

دو روز بـه عـروسـی مانـده، در پاریس قـدم می زد و یــاد دوران جـوانی می افتاد. زنهای زیبا را که می دید با حسرت نگاه شان می کرد، شب قبل از جشن، او به بار هتل رفت و به یاد گذشته شروع کرد به مشروب نوشیدن، آخرای شب همه چیز دور سرش می چرخید.

تصمیم گرفت قدری به خیابان برود و نفسی تازه کند. باران می بارید و او خیس شده بود. ولی کم کم حالش بهتر شد. به اطاق خود برگشت و روی تختخواب دراز کشید، و همینطور خوابش برد. نیمه های شب از خواب پرید، سردش شده بود. لباسهایش را در آورد و لباس گرم پوشید و خوابید. صبح روز جشن وقتی آقای اعتماد بیدار شد. حس کرد که سرما خورده است. سنگین بود. با خود قرص آورده بود. دو عدد خورد و رفت زیر پتو، دوباره خوابش برد و وقتی بیدار شد حس کرد که تمام بدنش درد می کند و عطسه مجالش نمی دهد. باز هم دو قرص خورد و خوابید. سرما خوردگی شدیدتر شد. در شب عروسی هنگامیکه دکتر اعتماد به قصـر رسیـد، حالش خیلی بد بـود. با حسرت به جوانانی که می رقصیدند نگاه می کرد ولی دیگر حال نگاه کردن را هم نداشت. بعد یک ساعت دکتر اعتماد تاکسی گرفت و به هتل برگشت و با غمی شدید به رختخواب رفت. روز مراجعت به تهران حال دکتر اعتماد خوب خوب بود. سرما خوردگی تمام شده بود. در قسمت درجه یک ایر فرانس بود و مرتب دستور ویسکی می داد.

اسفند 1385

مثنوی خوانی
سالنی در شمال شهر تهران
مینو: بچه ها من مدتی است که دوشنبه شب ها می روم جلسه مثنوی خوانی. نمی دونید چه حالی می کنم، مثنوی خوانی خیلی عالی و لذت بخش است.

مهشید: می دونید مادونا هم شعرهای مثنوی را به انگلیسی خوانده است.

حمیرا: خیلی خواننده های دیگر هم مثنوی را خوانده اند، من سی دی اش را دارم.

لعیا: مینو من هم این هفته با تو می آیم.

مهشید و حمیرا: ما هم می آییم.

هفته بعد همان سالن همان ها:
مینو: خوب بچه ها مثنوی خوانی چطور بود؟

مهشید: به نظر من بهترین قسمت آن، اتاق تاریکی بود که استاد ما را می برد و هر یک از ما قسمتی از حقیقت را کشف می کردیم، مثنوی اثر بزرگی است.

حمیرا: اثری محکم و طولانی است.

لعیا: اولش سخـت اسـت ولی بعد آدم یه ذره می خواند از خوشحالی از حال می رود.

حمیرا: بعد که استاد مـا را از اطاق تـاریک می آورد بیرون، هر یک حال متفاوتی داشتیم و نظرمان نسبت به مثنوی متفاوت بود. استاد گفت که این درست مثل حقیقت است. هر کس فقط قسمتی از آن را لمس می کند.

دی 1385

گزارش
در حالیکه دو نفر از کارمندانم جعبه های گزارش پروژه موزه را به دنبال من می آوردند وارد دفتر کارفرما شدم. او چشمانش برقی زد و گفت بالاخره گزارش موزه آماده شد؟ با افتخار جواب دادم بله، 12 جلد می شود، کارفرما جلدهای گزارش را بر می داشت و آنها را سبک و سنگین می کرد.

پرسید: چند کیلو لخم است و چند کیلو چربی؟ جواب دادم همه اش لخم است و اصلاً چربی ندارد. یکی از جعبه ها را برداشت و از بخت بد من در آن جلد 300 صفحه مطلب درباره طراحی بیمارستان بود، لبخندی زد و گفت جالب است. این همه مطلب را درباره بیمارستان از کجا آورده ای؟ جواب دادم از نظر معماری همه فضاها به هم مربوطند و نقاط اشتراک یک موزه و یک بیمارستان زیاد است. او لبخندی زد و گزارش را سرجایش گذاشت.

ترازوی بزرگی آورد و روی میز قرار داد. تمامی دوازده جلد را در یک کفه، و در کفه دیگر وزنه های چند کیلویی گذاشت، شد 15 کیلو و 800 گرم.

طبق قرارداد باید ده میلیون تومان به من می داد، نگاهی به قرارداد کرد و گفت مبلغ ده میلیون برای گوشت های لخم است، تو بیشتر چربی گذاشته ای. دست چک خود را باز کرد و یک چک به مبلغ 6 میلیون تومان در وجه من نوشت. منهم که چاره ای نداشتم، در حالیکه با عصبانیت دفتر او را ترک می کردم به هر چه آدم نفهم است لعنت می فرستادم.

بهمن 1385

Loading Facebook Comments ...