شرفِ عرض – ۱۰

پ پ پ

نوه آقا
بلیط اتوبوس را به راننده دادم. نگاهی به اسمم کرد و پرسید: با مرحوم آقا چه نسبتی داری؟ پدر بزرگم بود. صندلی پشت راننده را به من داد. از فلاسک چای خود یکی برای خودش ریخت و خورد و دوباره آن را پر کرد و یک چای هم به من داد. تشکر کردم و چای را خوردم.

اتوبوس در مقابل پلیس راه قزوین ایستاد. راننده پیاده شد.

دو افسر پلیس به طرف ماشین آمدند. به پدر بزرگم خیلی احترام گذاشتند و گفتند قربان اعلیحضرت در همدان هستند و تا ساعاتی دیگر به تهران بر می گردند. ما دستور داریم شما را تا یک ساعت اینجا نگاه داریم.

پدر بزرگ عکس العملی نشان نداد و شروع کرد برای من داستانهای جالب تعریف کردن. ما با هم همصحبت های خوبی هستیم . من 8 سال دارم و او 60 سال، ولی مثل دو رفیق قدیمی هستیم. گاهـی وقتهـا مـرا دسـت می اندازد و قاه قاه می خندد.

همیشـه وقتی با دوستان جان جانی است از من می پرسد: رضا اگر من به تو یک ده ششدانگ بدهم یا یک کره الاغ سفید و زیبا، کدام را انتخاب می کنی؟ و من به سادگی جواب می دهم: الاغ را، او و دوستانش بلند می خندندند، و من هم همیشه از خنده آنها تعجب می کنم.

پدربـزرگ عصـرها در حیـاط بیرونـی را بـاز می گذاشت و روی نیمکت می نشست، مردم از هر طبقه ای پیش او می آمدند و مشکل خود را طرح می کردند، او با دقت یادداشت بر می داشت و بعد به نحوی مشکلات آنها را حل می کرد.

منهم مانند یک معاون مؤدب پهلوی او می نشستم و صدایم در نمی آمد. مثل اینکه در کارهای مهمی شرکت دارم. من و پدر بزرگ خیلی رفیق بودیم. هنوز هم هستیم، هرگاه که مشکلات مرا نگران می کند خواب پدر بزرگ را می بینم که مثل یک کوه نشسته است و مشکل بعد از دو سه روز حل می شود.

ظهرها که به خانه می آید اول سراغ مرا می گیرد و از من می خواهد با او کشتی بگیرم، می گوید: سّید ناراضی با من می کنی بازی؟ این شعری بود که برای من ساخته بود. او خیلی دوست داشت من نماز بخوانم و برای هر رکعت 2 ریال می داد. مـن هـم روزی 20 یـا 30 رکعـت مـی خواندم. در آن سن از نمازخانی درآمد خوبی داشتم.

راننده اتوبوس بعد از اینکه از پاسگاه بیرون آمد و سوار ماشین شد دوباره یک چایی برای خودش و یک چایی هم برای من ریخت. من هیچوقت چای را رد نمی کنم، حالا دهنی هم باشد که باشد، اصل چای است.

مناظر ایران بسیار زیبا هستند. مثلاً در یک بیابان خشک، چند درخت سبز می بینی، توجهتان جلب می شود، کنتراست زیبایی است، در بیشتر کشورهای غربی همه جا سبز است و آرزوی یک تکه زمینی خالی به دل آدم می ماند. از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه می کنم و گاه عکس می گیرم.

در حوالی رَزَن اتوبوس برای شام می ایستد، همه پیاده می شوند.

در اطاق نشیمن پدر بزرگ سفره بزرگی پهن است و همه جور آدم سر سفره نشسته اند. غذاها متنوع اند و زیر نظر و مدیریت مادر بزرگ درسـت شده اند، من همیشه پهلوی پدر بزرگ می نشینم، او تند غذا می خورد و منهم تند غذا می خورم، بعد از رفتن میهمان ها برای پدر بزرگ در یک سینی دو عدد چای با استکان کمر باریک می آورند، او عادت دارد دو چای پشت سر هم بخورد. به آبدارچی مرا نشان می دهد و می گوید برای سید هم چایی بیاور، چایی خور است.

به همدان رسیدیم. ساعت 11 شب است. به هتل 4 ستاره بوعلی می روم و اطاقی می گیرم، شدیداً گرسنه هستــم، می پرسم آیا غذایی حاضر دارنـد؟ نه. آشپـز رفتـه و آشپزخانه را قفـل کـرده است. می پرسم: آیا نان و شیر دارید؟ خیر. همه چیز در آشپزخانه است و در آن قفل. از هتل بیرون می آیم، یک دکه می بینم. یک شیشه شیر و چند موز می گیرم و با اشتها می خورم و به هتل بر می گردم. زود می خوابم.

صبح کـه بیـدار می شـوم از پنجره باغ هتل را می بینم، چه خاطراتی از این باغ دارم.

یادم می آید زمانی که 17، 18 ساله بودم، یکروز دختر بسیار زیبائی را آنجا دیدم که همراه پدرش بود، نگاه هایمان با هم تلاقی کرد، هنوز چهره اش را در ذهن دارم.

حساب هتل را می دهم و سریع به اداره دارایی می روم. مرا به اطاق آقای هدایتی می فرستند. مردی با سر بی مـو، ریش مفصل و تسبیحی بلند پشت میز نشسته است. سند را به او می دهم، نگاهی به آن می کند و می پرسد: نوه مرحوم آقا هستی؟ بله. قاه قاه می خندد و می گوید: 400 هکتار، دوباره قاه قاه می خندد و می گوید «تخمته، همه اش را خورده اند.» قـدری فکـر می کند و می گوید هفته دیگر جواب آماده است. موقعی که می خواهم خداحافظی کنم بلند می شود و به طرف من می آید. بـا مـن دست می دهد و ناگهـان با مشت ضربه ای به تخمم می زند. از جـا مـی پرم. بهـت زده شـده ام، می پرسد: کار می کند؟ فکر می کنی تا چه سنی کار می کند؟ تا 70 یا 80 سالگی. می پرسد خانوم نمی خواهی؟

من دوباره جا می خورم، جواب می دهم: نه با کسی هستـم. هـان زن داری؟ آره، دوبـاره بر می گردد و سرجاش می نشیند و می گوید نوه آقا، و قاه قاه می خندد. از اداره بیرون می آیم. هنوز در حالت بهت هستم. به گاراژ می روم و یک ماشین می گیرم و همدان را ترک می کنم.

آبان 85

Loading Facebook Comments ...