شرفِ عرض – ۶

پ پ پ

رضا بنی صدر در سال 1332 تولد یافت. پدرش قاضی دادگستری بود و بسیار اهل کتاب و مطالعه. این موجب شد که رضا از همان کودکی و زمانی که خواندن یاد گرفت، مطالعه رمان را شروع کند. در دبیرستان اغلب سر کلاس کتابهای داستایوسکی را می خواند.
رضا بنی صدر مقاله هایی در زمینه ادبیات نوشته و بعد از 50 سالگی شروع به نوشتن داستانهای کوتاه کرد، این داستانها تقریبا فی البداهه نوشته شده اند و بیشتر به مسائل اجتماعی ایران مربوط اند.
رضا بنی صدر فارغ التحصیل دانشگاه هنرهای زیبای پاریس در رشته معماری است. او به صورت حرفه ای نیز نقاشی می کند و تا به حال چند نمایشگاه از آثار او در تهران و مونتریال ارائه شده است.

****

كوههاي جاه طلبي
چهار سوار يكي با اسب جلوتر و بقيه با قاطر، تعدادي سوار در فاصله اي نه چندان دور با قاطر و الاغ.

همه يك پرچم در دست دارند كه روي آن نوشته دموكراسي. سوار جلوئي، فرشاد با سرعت از گردنه هاي كوه جاه طلبي بالا مي رود. اسب احساس خستگي مي كند و وزن سوار بر روي او سنگينی مي كند، فرشاد با تازيانه اسب را مجبور به دويدن مي كند.

يكي از سواران با سرعت به اسب فرشاد نزديك مي شود و نزديك است از او جلو بزند، او نگاهي به سوار مي كند و با شلاق بر صورتش مي زند، سوار بر زمين مي افتد و فرشاد معذرت خواسته،‌ حركت خود را اشتباهي نشان مي دهد.

سوار افتاده چند فحش خواهر و مادر نثار فرشاد مي كند. او توجهي نمي كند و به حركت خود ادامه مي دهد و به كمك تازيانه سرعتش را بيشتر مي كند كه ديگر كسي نتواند به او نزديك شود.

اسب فرشاد كه نام او جاه طلبي دموكراتيك است خسته شده و همينطور عرق مي ريزد. كم كم به يك پرتگاه نزديك مي شوند و اسب مي ايستد.

فرشاد شلاق را بلند مي كند و محكم بر پشت اسب مي زند.

اسب دو پاي عقب را بلند كرده و او را با پرچم دموكراسي به قعر دره ديكتاتوري مي فرستد.

1983

كافه ملودي
من و بهزاد در كافه نشسته بوديم و قهوه مي خورديم. مطابق معمول صحبت سر زنها بود. يكدفعه دو دختر زيبا آمدند ته كافه و تقريباً روبروي ما نشستند. رد و بدل نگاه ها شروع شد. آنها نگاه بكن، ما نگاه بكن، يكي از گارسونها كه متوجه نگاه هاي ما شده بود آمد و با حالت تهديد آميزي روبروي ما ايستاد و زل زد به ما. بهزاد گفت: محلش نگذار. شروع كرديم دوباره به رد و بدل نگاه، گارسون دومي هم آمد نزديك ما و شروع كرد به ما زل زدن. ما محل نگذاشتيم و باز شروع كرديم به نگاه، ايماء و اشاره. اين دفعه رئيس كافه كه مرد قد بلند و شكم گنده اي بود آمد و بين گارسونها ايستاد. من براي اينكه روي رئيس را كم كنم شماره تلفنم را نوشتم و بلند شدم كه بطرف دخترها بروم. رئيس جلوي راه من را گرفت. مدتي در چشمان يكديگر نگاه كرديم. رئيس دست راستش را بلند كرد، با دست راست جلوي او را گرفتم.

دست چپش را بلند كرد، با دست چپ آنرا سد كردم و با زانو ضربه محكمي به شكم او زدم. پخش زمين شد. روي زمين افتاده بود و بخود مي پيچيد، نفهميدم به كجايش زده بودم، گارسونها كه تازه بخود آمده بودند پريدند روي من. بهزاد به من پيوست ودر 2 دقيقه هر دو را پخش زمين كرديم. دخترها گاهي گريه مي كردند و گاهي مي خنديدند و براي ما دست مي زدند. يكدفعه ديدم از دريچه زير زمين كافه يكنفر با چاقو بالا آمد، چاقو را بطرف من نشانه گرفت و پرت كرد. در هوا دسته چاقو را گرفتم و او را نشانه گرفتم و چاقو را فرستادم. در جيب پيراهنش يك سكه پنجاه نوماني بود و چاقو به آن خورد ولي خودش خيلي ترسيده بود. از كافه فرار كرد بيرون. سرو وضعم را مرتب كردم و شماره تلفن را به دختر ها دادم و به بهزاد گفتم برويم. رئيس كه هنوز از همان ضربه بخود مي پيچيد گفت پول قهوه تان چه می شود؟پول را به گارسون اولي كه بزحمت راه مي رفت داديم و خواستيم بيرون بيايیم كه او دويد و به هر كدام از ما يك تقويم بعنوان يادگاري داد. دخترها مي خنديدند.

20/12/83

لوچياني
صبح كه از خواب بيدار شدم، قبل از هر كار تلويزيـون را روشـن كردم. لوچياني صحبت مي كرد. اوائل صحبت بود. تلويزيون را خاموش كردم، صبحانه مفصلي خوردم و شروع كردم به كار كردن. نزديك ظهر دوباره تلويزيون را روشن كردم، باز لوچياني مشغول صحبت بود. گويا درباره اسرائيل صحبت مي كرد. خيلي عصباني بود. تلويزيون را خاموش كردم، براي نهار املت درست كردم. زرده هاي تخم مرغ را ريختم دور، زيرا براي سلامت بدن خوب نيستند. بعد از غذا، فوري دراز كشيدم و دوسه ساعت خوابيدم. عصر شده بود، تلويزيون را روشن كردم. لوچياني حالا درباره مبارزه اخلاقي با دشمن صحبت مي كرد. رفتم به ديدن پدرو و با هم گيلاسي زديم و رفتيم به رستوران ال پاسو. ساعت11 شب بود كه به خانه آمدم و نشستم مقابل تلويزيون. لوچياني صحبت مي كرد، آخراي صحبتش بود، همه را دعا مي كرد، دعاي قبل از خواب را خواندم و خوابيدم.

1/7/84

Loading Facebook Comments ...