شرفِ عرض – ۹

پ پ پ

مسابقه
در دفتر نشسته بودم، منشی بمن خبر داد که علی آمده است. گفتم بیاید تو. علی با حالتی گرفته و عصبی وارد شد. گفتم چایی بیاورند؟ گفت «نه نمی خواهم، حسن، در بد وضعی گرفتار شده ام، احتیاج به 400 میلیون برای مدت دو ماه دارم، فکر کردم تنها کسی که در این موقعیت بتواند به من کمک کند تویی. وضعم خیلی خراب است.» همینطور که علی حرف می زد من در چشمانش نگاه می کردم و یاد حدود بیست سال پیش افتادم:
در اداره ای کار می کردم، حقوقی بود و خانواده را هر طوری بود می گرداندم. ولی حقوق کفاف آرزوهای بی انتهای خانم و بچه ها را نمی داد. هر روز دختر و پسرم چیزهای جدید می خواستند، زری همسرم مقابل دوستانمان احساس حقارت می کرد. آنها ماشین های جدید داشتند و دائم در سفر خارج بودند ولی ما چی؟ آنروز به دفتر علی رفته بودم تا مقداری پول قرض کنم و حداقل این ماشین لعنتی را عوض کنم. چون همه افراد خانواده را به حقارت کشیده بود. علی وقتی از علت پول خواستن آگاه شد گفت: «حسن من پول دارم ولی نمی توانم به تو قرض بدهم، به تو نصیحت می کنم که از این کار مسخره دست برداری و بیایی در تجارت، آن موقع ماشین، خانه، سفر خارج، همه چیز جور می شود. من کمکت می کنم و راه و چاه را بهت نشان میدهم. فقط این کار یک اصل دارد، وقتی وارد شدی باید فکر کنی در بزرگراه با سرعت 200 کیلومتر رانندگی می کنی، فقط باید روبرویت را به پایی، نگاه به پهلو وعقب قدغن است، اگر بخواهی به اطراف نگاه کنی نتیجه مرگ است. دنیای امروز اینست، هرکس باید فقط به ماشین خود و راه خود توجه کند و به سرعت براند.»

آنروز دست خالی به خانه رفتم، با زری درباره پیشنهاد علی صحبت کردم، زری خیلی استقبال کرد و تشویقم کرد هر چه زودتر استعفا بدهم و وارد تجارت بشوم.

شاید من آدم خوش شانسی بودم و شاید هم با استعداد، به سرعت به زیر و بم این کار آشنا شدم، آنقدر تملق گفتن را قشنگ یاد گرفته بودم که وزیر و وکیل دنبالم می فرستادند تا با گفتن چند تملق یک قرارداد امضاء کنم. سفارتخانه ها مرا شناخته بودند و میهمانی پشت میهمانی مرا دعوت می کردند، واسطه خرید چندین کارخانه خارجی مورد نیاز و غیر مورد نیاز شدم.



آگهی

دیگر پول بود که از در و دیوار می ریخت، زری تبدیل شده بود به یک جهانگرد و دائماً با بچه ها به خارج می رفت. در بعضی جاها چه داخل کشور و چه خارج زمین و خانه خریدم. زنها برایم سر و دست می شکستند و گاه از غیبت هـای زری استفاده می کردم و دمی به خمره می زدم. احساس بزرگی می کردم، با سرعت می رفتم . به جایی رسیده بودم که به هیچوجه آرام نمی گرفتم، گه گاه با کوکائین به آرامش نسبی می رسیدم. آنقدر سیگار می کشیدم که دوبـار قلبـم را عمـل کـرده بودنـد ولـی بـاز هـم می کشیدم، کوکائین می کشیدم… قند دارم، انسولین می زنـم، شیرینی می خورم، انسولین می زنم، نفس تنگی دارم، کپسول اکسیژن همیشه دم دستم و داخل ماشین دارم. چهار ماشین دارم که هر ساله آنها را عوض می کنم و مدل جدیدتر را می خرم. در سفرهای خارج سری هـم بـه مانکن های خارجی و مدل ها می زنم. در میان تمام افراد خانواده آقا هستم و همه در هر کاری با من مشورت می کنند. درباره همه چیز از رشته تحصیلی، شغلی، ازدواج، طلاق و غیره نظر من بسیار محترم است. دیگر چه می خواهم؟

علی همینطور سرش پائین است و منتظر جواب من است؟ فکر می کنم در بزرگراه دارم با سرعت می روم، نگاه در آینه یا به عقب مساوی با مرگ اسـت. بـه او گفتـم: علی جان من نمی توانـم ایـن پول را به تو بدهم ولی نصیحتی می کنم. هیچوقت برای از اول شروع کردن دیر نیست.
تهران 1384

ارتباطات
منشی: روز بخیر آقای مهندس علوی، امروز دیر آمدید! همه اش منتظر شما بودم . همه اش در فکر شما بودم.

مهندس علوی در حالیکه سرخ شده: متشکرم، منهم در تمام طول راه به فکر شما بودم.

منشی: آقای مهندس علوی برایتان شوکولات آورده ام، من همیشه از لای کرکره شما را می بینم.

مهنـدس علـوی خوشحـال به سر میز کارش می رود و هر از گاهی به کرکره نگاه می کند و لبخند میزند.

منشی در جواب موبایل: سلام محمد، نمی دونی که موقع کار نباید به من زنگ بزنی. امشب هم من شاید کارم طول بکشد. عزیزم باهات تماس می گیرم و قرار می گذاریم.

مهندس فرهادی: خانم بعد از اینکه این قرارداد را تایپ کردید به دفتر من بیایید می خواهم با شما صحبت کنم.

منشی در دفتر مهندس فرهادی؛

مهندس فرهادی: خوب چطوری؟ امشب چه کاره ای؟

منشی: برای شما همیشه وقت دارم جناب مهندس.

مهندس فرهادی: پس بعد از کار می رویم و با هم چرخی می زنیم.

مهندس متکی: خانم امروز کسی به من تلفن نکرده؟!

منشی: نه آقای مهندس، اگر تلفن داشتید حتماً یادداشت می کردم، من چقدر خوشحالم که با شما کار می کنم، روزها همیشه به فکر طراحی های شما هستم. امروز در تاکسی تمام مدت به فکر شما بودم.

مهندس متکی: منهم اغلب به شما فکر می کنم. دوست دارید امشب با هم بریم شام بخوریم.

منشی: امشب نه، خاله م مریضه، فردا شب چطوره؟

مهندس متکی: خیلی خوب فردا شب ساعت 7.

مهندس فرهادی با تلفن: هما جان من امشب دیر می آم، جلسه دارم، شامت را بخور، زیاد کار دارم.

مهندس متکی با تلفن: مینا جان قرار فردا شب خونه بهزاد رو کنسل کن، برای من جلسه پیش اومده و نمی تونم بیام.

منشی با موبایل: محمد، چقدر تلفن می زنی، نه، امشب و فردا شب باید برم پیش خاله م، مریضه، قرار ما پس فردا شب، البته اگه بتونم بیام، زیادم زنگ نزن. سرکار مشکل می تونم صحبت کنم.
تهران 10 بهمن 1384

Loading Facebook Comments ...