شرفِ عرض – ۸

پ پ پ

عدس
سه سال پیش، بعد از یک ماجرای پر سرو صدای جدایی از همسرم و ورشکستگی به ایران آمدم. من یک هنرمندم. شعر می گویم، داستان می نویسم، مجسمه می سازم. فکر می کردم حالا که به ایران آمده ام و از همسرم جدا شده ام، باید زن بگیرم، بنابراین در مجالس شروع کردم به جستجو، و جذب زنان از طریق شعر خواندن و سایر هنرنمائی ها. با خانم هایی که آشنا می شدم، خیلی از شعرهای من خوششان می آمد، از مجسمه هایم زیاد تعریف می کردند و با نگاه یک خبره به آنها نگاه می کردند و نظر می دادنـد. با اولین زنـی که آشنا شـدم، ایلنــا بود. بسیار خوشحـال شدم، خیلی از هنـر خوشش می آمد، خود را در بهشت برین احساس می کردم. او زیاد سئوال می کرد، از هنر، از اقتصاد، مثلاً فرق سبک آبستره و کلاسیک چیست؟ و یا چرا ماشین نمی خری؟ پول داری ماشین بخری؟ این آپارتمان مال خودت است؟ بعد از اولین ملاقات به او تلفن زدم، روی پیغام گیر بود، پیام گذاشتم و جوابی نیامد، باز هم تلفن زدم و جوابی نیامد.

یک روز که خیلی شیک کرده بودم و به یک نمایشگاه نقاشی رفته بودم با فرزانه آشنا شدم. او شماره تلفن خود را به من داد. یکشب به او تلفن کردم، بعد از سلام و احوالپرسی او از من پرسید ماشین داری؟ آپارتمانت چند متر است و دقیقاً کجا است؟ ملکی، زمینی، چیزی داری؟ جواب سئوالات او را هم دادم. بعد هر چه تلفن زدم او جواب تلفن من را نداد.

بعد با سحر آشنا شدم. یک زن روشنفکر بود، زیاد سئوالهای مادی نمی کرد، ولی بیشتر راهنمائی های اقتصادی می کرد، مثلاً برو دانشگاه درس بده، نمایشگاه مجسمه بگذار و … تا اینکه بعد از مدتی سحر هم دیگر تلفن های مرا جواب نداد.



آگهی

روزی رفته بودم پیش دوست یهودی ام حبیب که از دوران دانشگاه همدیگر را می شناختیم. از هر دری با هم صحبت کردیم. پرسیدم چرا این دخترها اینطوری شده اند و ماجرا را برایش گفتم. حبیب نگاهی بمن کرد و گفت عدس! گفتم عدس؟ یعنی چه؟ گفت: چقدر می توانی پول جور کنی؟ حتی اگه شده ماشین قراضه ات و فرش زیرپایت را هم بفروشی! گفتم حدود 20 میلیون تومان. گفت خوبه، هفته دیگه پول را برای من بیاور، می خواهم عدس بخرم.

هفته بعد حدود بیست میلیون برای حبیب بردم، حالا نه ماشین داشتم، نه فرش و نه زن. پنج ماه گذشت، روزی حبیـب به من تلفـن کـرد و گفت علی 80 میلیون تومـان پیش مـن داری، من توصیـه می کنم نصفش را خودت بگیری و بقیه را باز من کار کنم. قبول کردم و رفتم 40 میلیون را گرفتم.

حالا ایلنا هر روز به من تلفن می کند، از نیما می پرسد، کلاس مجسمه سازی می رود و عاشق «رودن» است. فرزانه بطور متوسط روزی دو بار زنگ می زند و بحث های هنری جالبی داریم. اما سحر، او مسئول امور هنری من شده و برایم نمایشگاه می گذارد و پول بدی هم در نمی آید. نمی دانم کدام یک را انتخاب کنم، درست که فکر می کنم می بینم حبیب حق داشت. عدس!!
تهران ـ اردیبهشت 1384

Loading Facebook Comments ...