شرفِ عرض – ۷

پ پ پ

رضا بنی صدر در سال 1332 تولد یافت. پدرش قاضی دادگستری بود و بسیار اهل کتاب و مطالعه. این موجب شد که رضا از همان کودکی و زمانی که خواندن یاد گرفت، مطالعه رمان را شروع کند. در دبیرستان اغلب سر کلاس کتابهای داستایوسکی را می خواند.
رضا بنی صدر مقاله هایی در زمینه ادبیات نوشته و بعد از 50 سالگی شروع به نوشتن داستانهای کوتاه کرد، این داستانها تقریبا فی البداهه نوشته شده اند و بیشتر به مسائل اجتماعی ایران مربوط اند.
رضا بنی صدر فارغ التحصیل دانشگاه هنرهای زیبای پاریس در رشته معماری است. او به صورت حرفه ای نیز نقاشی می کند و تا به حال چند نمایشگاه از آثار او در تهران و مونتریال ارائه شده است.

****

قهوه
کاترین را چند بار درجمع دوستان در کانادا دیده بودم . زن نسبتاً زیبا و تحصیلکرده ای بود. قبل از بازگشت به ایران چند بار تلفنی با او صحبت کردم و بار آخر از او دعوت کردم که با هم قهوه ای بخوریم. جواب او بسیار سرد و سخت بود و به من گفت من و تو تیپ همدیگر نیستیم، و اینکه او حاضر نیست با من قهوه بخورد، نه آنروز و نه فردا و نه هیچوقت دیگر!؟!

یکی دو ماه بعد از این ماجرا به ایران آمدم و به قدری دنیایم تغییر کرد که اصلاً به یاد کاترین نبودم. دو سالی گذشت، یکشب به فکر او افتادم و به کانادا تلفن کردم. کاترین اول بهت زده شد، و از اینکه بعد از اینهمه مدت به او تلفن زده ام خوشحال شد و خیلی صحبت کردیم.

در پایان از او دعوت کردم به ایران بیاید، بالاخره قبول کرد برای دو هفته به تهران سفر کند.

یک شب پنج شنبـه، ساعـت 9 شـب کاتــرین در فرودگـاه مهـرآباد بود. بعد از دو سـال همدیگـر را می دیدیم. او را به هتل هما برده و به خانه برگشتم. روز بعد ساعت 9 صبح به دیدنش رفتم تا صبحانه را با هم بخوریم. کنار استخر نشسته بودیم، نسیمی بهاری می وزید، گارسون آمد، کاترین قهوه خواست و منهم همینطور، زمانیکه هر دو مشغول نوشیدن قهوه بودیم، به چشمان کاترین نگاه کردم و خندیدم. او هم به شدت می خندید.
تهران 1384

تهران
راننده تاکسـی بـا سرعـت از دیگـران سبقت می گیرد، گاه وارد خط ممنوعه می شود و دوباره می پیچد داخل ماشین ها، به میدانی می رسد، اول به سمت چپ می پیچد ولی بعد مثل اینکه متوجه می شود که در میدان باید به سمت راست بپیچد، هر چند در مورد اختلاف بین چپ و راست حرف خیلی است و هنوز که هنوز است مرز مشخصی بین این دو تعیین نشده، باری عقب عقب می آید و به راست می پیچد، خانمی پشت فرمان نشسته است و نمیداند به چپ بپیچد یا به راست، راننده نگه می دارد و به خانم می گوید: قربان گواهینامه اتو بده!!

در سالن بزرگ مردی به نقطعه ای بر دیوار خیره نگاه می کند. دو سه نفر آنطرف سالن با جدیت مشغول صحبت هستند. عکس بر دیوار با عصبانیت به همه نگاه می کند و ساعت روی دیوار مشغول کار است: 12و6 دقیقه. مرد همچنان به نقطه ای بر دیوار خیره نگاه می کند.
تهران 1384

تقي
عصر بود. به خانه آمده بودم و داشتم چاي دم مي كردم كه حسين تلفن كرد. صداي گرفته اي داشت. گفت پاشو بيا خونه من. گفتم چه شده؟ گفت تقي! زود بيا، من كه اصلاً چاي خوردن از هر چيزي در زندگي برايم مهمتر است قوري را كنار گذاشته و با همان لباس به خانه حسين رفتم. علي هم آنجا بود و به زحمت جواب سلام مرا داد. مرتب راه مي رفت و سيگار مي كشيد. حسين چاي براي من ریخت و من با ولع شروع به نوشيدن كردم. جو بسيار سنگين بود. نمي دانستم چه بگويم، چه اتفاقي براي تقي افتاده. مي ترسيدم از حسين بپرسم. بعد مدتي منوچهرهم آمد. آشفته بود. گفت آخه چرا تقي؟ دوباره ناراحت شدم. تقي را خيلي دوست داشتم. نميدانستم چه شده، ناگهان زنگ زدند و حسين گفت بچه ها خودشه، آمده اينجا. در باز شد و تقي خوشحال و خندان وارد شد. در انگشتش حلقه اي طلائي خود نمائي می کرد.

شيريني آورده بود. تا خواست تعارف كند همه بغضمان تركيد و از هر طرف صداي گريه بلند شد تا جائي كه خود تقي كه تازه فهميده بود چكار كرده هم نشست پهلوي ما و شروع كرد به هاي هاي گريه كردن.
آذر1383

بیمارستان روانی
دختر نیمه بیهوش روی صندلی ها خوابیده است، خواهر دختر بالای سرش او را دلداری می دهد، پدر در حال دویدن به اینور و آنور است، مادربا چشم های براق با مسئول پذیرش صحبت می کند، مسئول پذیرش در حالی که پیراهنش در شلوارش نیست به مادر می گوید: خواباندن که به این آسانی ها نیست، پرونده باید تشکیل بشود، تازه اینجا بیمارستان روانی است و مخصوص بیماران روانی، بیمار خودکشی را باید برد بیمارستان های دیگر، مادر با عصبانیت: بالاخره یک دکتر نیست اینجا دختر مرا ببیند؟! این دختر 40 تا قرص خواب خورده.

مسئول پذیرش می رود و با آقایی حدود شصت سال که موهایی سپید دارد بر می گردد. معلوم نیست دکتر است، بیمار است، مددکار است. مرد جلوی دختر می ایستد، می پرسد: عاشقی؟ دختر در همان بی حالی گیج می شود. مادر با حرکت دست به وی می فهماند که دختر عقل ندارد، مرد می گوید معلوم است عقل ندارد، اگه داشت که اینهمه قرص نمی خورد. مادر با خوشحالی به مرد می گوید حالا که معلوم شد عقل ندارد، پس باید اینجا بستری بشود. مرد به مادر نگاه می کند و ابروها را در هم می کشد، گویا زیاد از این حرف خوشش نیامده، فریاد می زند: اینجا بیمارستان روانی است، و باز بلندتر: اینجا بیمارستان روانی است، و باز بلندتر: اینجا بیمارستان روانی است. تمام بدن مرد می لرزد. همه متقاعد شده اند اینجا بیمارستان روانی است.

سکوت سالن را فرا گرفته همه چشم به دهان مرد دوخته اند. او آرام ادامه می دهد: اینجا بیمارستان روانی است و مانند هر بیمارستانی باید دکتر مریض را ببیند. دختر که کمـی به هوش آمـده خوشحـال می شود و مسئـول پذیـرش آنها را به اطاق دکتـر راهنمایی می کند. برای اولین بار لبخندی از رضایت بر لبان افراد خانواده نقش می بندد.
تهران 1384

Loading Facebook Comments ...