شرفِ عرض – ۴

پ پ پ

مديريت

رئيس شركت پشت ميز بزرگي نشسته است،‌ كارمندي مي آيد و در را باز مي كند.
رئيس:‌ چطوري مهندس اصلاني؟
اصلاني:‌ خوبـم قربـان، بـه مرحمت شما، من مي خواستم ده دقيقه بروم بيرون و برگردم.
رئيس:‌ براي چی؟
اصلاني: قربان دندانم درد مي كند،‌ مي خواهم مسكّن بخرم.
رئيس:‌ برگـه ات را بـده امضـا كنم،‌ زود برگردي ها.
اصلاني‌ خوشحال از دفتر رئيس مي دود بيرون.
خانم كارمندي مي آيد دم در،‌
رئيس:‌ جانم خانم مهرباني، بفرمائيد.
مهرباني: قربان مي خواستم روز شنبه را نيايم،‌ زيرا عمويم فوت كرده،‌ بايد بروم ختم.
رئيس: مگر ختم چند ساعت است؟‌ صبح است‌ یا بعدازظهر است؟
من فقط 3 ساعت به شما مرخصي مي دهم، برگه ات را بده.
رئيس به منشي:‌ خانم وزير مسكن را بگير كار فوري دارم.
از آن طرف تلفن وزير مسكن: سلام رئيس،‌ چطوري؟‌ خانم چطوره،‌ احمد،‌ محمد، حسن،‌ حسين كوچولو چطوره؟‌ هه هه هه هه.
رئيس:‌ قربانتان، همگي خوبند، دعاگو هستند، جناب وزير من تلفن كردم راجع به پرو‍‍‍ژه شهرك هشت محل، هنوز پيش پرداخت ما پرداخت نشده.
وزير:‌ رئيس جان شنبه هفته آينده پرداخت خواهد شد،‌ اصلاً‌ نگران نباش، امروز عموي حسابدار ما فوت كرده بود،‌ خودم همه حسابها را چك كردم و دستور پرداخت دادم.
رئيس:‌ جناب وزير واقعاً‌ متشكرم، بعد از خدا اميد ما به شماست،‌ وزارتخانه شما كعبه ماست.

رئيس يك تعداد كاغذ روي ميز ريخته دارد طراحي مي كند و عميقاً‌ در حال تفكر و خلاقيت است. در باز مـي شـود، مهنـدس توكلي وارد مي شود، رئيس از عالم تخيلات خارج مي شود و با عصبانيت به او نگاه مي كند.
توكلي:‌ قربان،‌ گروه ماروشي را براي ساخت برج پيدا كرده كه قيمت تمام شده ساختمان را نصف مي كند.
رئيس: خيلي بيخود كرده گروه شما،‌ شما فكر كرده ايد كه هستيد؟‌ لوكوربوزيه ايد؟‌ هيچي نيستيد. هيچي هم نخواهيد شد، اينجا تنها من هستم كه كارها را پيش مي برم، حالا هم برو من دارم روي فاز يك شهرك كار مي كنم و حوصله شنيدن مزخرفات شماها را ندارم.
مهندس توكلي ناراحت خارج مي شود.

در طبقات شركت،‌ مهندسین مشغول حرف زدن،‌ كتاب خواندن و شطرنج بازي كردن هستند.‌ جوانترها هم مشغول تلفن زدن، ‌و لاس زدن.‌ در قسمتهاي مختلف هم موزيكهاي مختلف پخش مي شود.
رئيس در اطاق بزرگي كه در پشت دفترش قرار دارد و دورا دور آن كتب و مجلات خارجي چيده شده اند در حال جستجو است، يكدفعه يك مجله را پيدا مي كند و بشكن مي زند و مي گويد يافتم. پشت ميز مي نشينـد و سريع طـرح ساختمان را مي كشد. بعد از دفتر خارج شده به طبقات براي سركشي مي رود و نهايتاً‌ در طبقه وسط ميان كارمندان مي نشيند. كارمندان همـه مشغـول كـار هستند،‌ صدا از كسي در نمي آید. موسيقي قطع شده و رئيس همه جا را زير نظر دارد. فقط صداي موتور كامپيوترهاست كه شنيده مي شود.



آگهی

16 آذر 1383

نازي

نازي را از زماني كه بچه بودم مي شناختم. دختري بسيار زيبا بود و بتدريج زيباتر و لوندتر شده بود. مدتي بود كه با پدر و مادرش در سوئيس زندگي مي كردند،‌ يكبار به خانه شان رفتم، نازي چه خانمي شده بود. از آن زمان او دختر روياهاي من شد.

مي دانستم كه با اختلاف سن زياد بين من و او،‌ رابطه از هر نوع تقريباً‌ بسيار بعيد است. چند سال گذشت و پدر نازي در يك تصادف رانندگي كشته شد و نازي و مادرش لي لي براي ادامه زندگي به ايران آمدند. روزي كه براي ديدن آنها به خانه شان رفتم، نازي زني 29-28 ساله و بسيار جذاب شده بود. چند بار نگاه هايمان بهم تلاقي كرد ولي شايد از روي تصادف و صرف نگاه بود. چند بار در ميهماني هاي دوستان آنها را ديدم. گاه نازي با چشمان با نفوذش به من نگاهي كرد. دستپاچه مي شدم. نمي دانستم چكار كنم. هر بـار كـه با او حرف مي زدم، تمام آنچه كه مي خواستم بگويم يادم مي رفت و مثل پسربچه هاي چهارده پانزده ساله مي شدم.

يكروز عصر كه بخانه آمدم تلفنهاي زده شده را چك كردم و با شماره 8660661 برخورد كردم. شماره بنظرم آشنا آمد. دفتر تلفن را باز كردم و شماره را نگاه كردم. فقط شماره لي لي و نازي به اين شماره می خورد. ولي شماره آنها 8660660 بود. با خود گفتم حتماً‌ دو شماره دارند. فرداي آنروز دوباره همان شماره زنگ زده بود. ولي پيغامي نگذاشته بود. دوباره بفكر فرو رفتم،‌ لي لي است؟‌ نازي است؟‌ با خود گفتم بعدن معلوم مي شود. پنج شنبه آن هفته در يك ميهماني لي لي را ديدم. صحبتي از تلفن نكرد و منهم چيزي به لي لي نگفتم.
مسئله برايم فرق كرده بود. كسي كه تلفن مي زده نازي بوده. دختر روياهاي من. از فرداي آنروز در سركار و يا در مجامع ديگر به هيچ زني محل نمي گذاشتم. اعتماد به نفس عجيبي پيدا كرده بودم. فقط سعي مي كردم در ساعاتي كه او تلفن مي كند حتماً‌ خانه باشم. ولي مسئله اين بود كه او يكبار ساعت 10 صبح تلفن مي كرد و يكبار پنج عصر و بهمين منوال مدت دو هفته تمام زندگي و كارم مختل شده بود. از شانس من هر وقت بيرون از خانه بودم او زنگ مي زد.

يكي دو روز اصلن از خانه خارج نشدم ولي او هم زنگ نزد تا اينكه يك روز جمعه ساعت 5 بعدازظهر تلفن زنگ زد. شماره را نگاه كردم ديدم همان شماره است،‌ با دستپاچگي و هيجان گوشي را برداشتم و گفتم الو ـ صداي مردانه نخراشيده اي از آن طرف تلفن گفت: آقاي محمودي!‌ گفتم بله،‌ گفت آقا من لوله كش هستم. دو هفته است كه به شما تلفن مي زنم و شما را پيدا نمي كنم،‌ من عادت ندارم در پيغام گير صحبت كنم.

جمعه 2 آذر 1383

Loading Facebook Comments ...