شرفِ عرض – ۳

پ پ پ

رضا بنی صدر در سال 1332 تولد یافت. پدرش قاضی دادگستری بود و بسیار اهل کتاب و مطالعه. این موجب شد که رضا از همان کودکی و زمانی که خواندن یاد گرفت، مطالعه رمان را شروع کند. در دبیرستان اغلب سر کلاس کتابهای داستایوسکی را می خواند.
رضا بنی صدر مقاله هایی در زمینه ادبیات نوشته و بعد از 50 سالگی شروع به نوشتن داستانهای کوتاه کرد، این داستانها تقریبا فی البداهه نوشته شده اند و بیشتر به مسائل اجتماعی ایران مربوط اند.
رضا بنی صدر فارغ التحصیل دانشگاه هنرهای زیبای پاریس در رشته معماری است. او به صورت حرفه ای نیز نقاشی می کند و تا به حال چند نمایشگاه از آثار او در تهران و مونتریال برگزار شده است.

****

تراژدی النه و موکای
دو هزار سال پیش از میلاد مسیح سرزمینی بود به نام خورشید تابان. در این سرزمین خورشید همیشه می تابید. «شبها» مردم برای خواب از کرکره استفاده می کردند و واضح است که به لامپ نیازی نبود. به جای برق از انرژی خورشیدی استفاده می کردند و حتی لواشک را بصورت ماشینی و با انرژی خورشید تهیه می کردند.



آگهی

روزهای چهارشنبه سوری با قرار دادن آینه های عظیم در برابر نور و تاباندن انعکاس آن بر بته ها آنها را مشتعل می کردند و از رویشان می پریدند.

آری آن زمانها هنوز نفت و گاز و اتم کشف و اختراع نشده بود. ولی آنها ارابه هایی ساخته بودند که به کمک انرژی خورشید به حرکت در می آمدند و مسابقات ارابه رانی نیز از همان زمان مد شده بود.

این را هم بگویم که انرژی مجانی بود و در نتیجه قبض برق و …. در کار نبود. در آن زمان مردم یاد گرفته بودند که چطور انرژی زیادی هدر ندهند و هر چه بیشتر انرژی کسب کنند و بدین جهت متوسط طول عمر چندین برابر امروزه بود. مثلاً بازار خنده به راه بود و هنرمند به کسی می گفتند که با حرف زدن، موسیقی، نقاشی و ….. بیشتر بتواند مردم را بخنداند.

شاه این سرزمین، جهان افروز نام داشت و در زمان وقوع این داستان سیصد سال از عمر او گذشته بود. هر چند کسی از تاریخ دو قرن قبل اطلاع زیادی نداشت ولی او مدعی بود که از طرف خدا آمده و خدا او را به شاهی برگزیده. او در جوانی پدر خود یعنی شاه قبلی را کشته و به سلطنت رسیده بود. در اوایل تاجگذاری پزشک عارفی را به ندیمی خود برگزیده بود. پزشک روزها بر روی یک درخت می نشست و مراقبه می کرد و از این طریق رازها و حقایق مهمی را کشف می کرد و آنها را در اختیار شاه می گذاشت. از طریق مراقبه به راز طول عمر دست یافته و آن را در اختیار شاه قرار داده بود. شاه خوشحال بود که صدها سال دیگر عمر خواهد کرد. فقط باید سعی می کرد تعادلی بین انرژی مثبت و منفی خود برقرار کند.

شاه با بانوان نیز میانه خوبی داشت. در حرمسرای او از دختر 18 ساله تا زن 200 ساله همگی در صلح و صفا زندگی می کردند. ولی شاه سعی می کرد زنها حداقل 100 سال با او فاصله سنی داشته باشند. و از آنجا که راز طول عمرش کسب انرژی بود در رابطه با زنان زیاده روی نمی کرد و سعی می کرد تعادل را حفظ کند. فقط دوست داشت هر روز زنان را پهلوی هم بخواباند و بر روی آنهـا غلـت بزند. یـا گاهی که روی مبل می نشست و آفتاب می گرفت. دو نفر از محافظانش زنهای جوانتـر را بلند کرده و بـالای سر او می چرخاندنـد. بطوریکه شـاه خسته نشود و هر طرف که شاه می چرخید زنها را آن جا می بردند تا شاه بتواند سراپای زنها را تماشا کند.

شاه غالباً نشسته بود و بادش می زدند و یا دراز می کشید و موسیقی گوش می کرد ولی به تجویز پزشک خود بعضی وقتها به بیابان می رفت و مثل خر می دوید و یا با پزشک و وزرای خود خرک بازی می کرد.

ظاهر شاه شبیه یک جوان سی ساله بود. طی حکومت سیصد ساله یاد گرفته بود که وقت خود را با چیزهای بیخودی هدر ندهد و حداقل انرژی را در امور کشورداری صرف کند. با حرکات سر و دست و پا بسیاری از دستورات را به جلاد و وزرا صادر می کرد. مثلاً اگر قرار بود دستور اعدام صادر کند به جلاد نگاه می کرد و سر خود را به بالا حرکت می داد. زمانی که نخست وزیر سراسیمـه مـی آمـد و از کسر بودجه صحبت می کـرد با حرکت پا بـه نشانه تیپا دستور اخراج وزیراقتصاد را صادر می کرد.

سالها گذشت و جهان افروز روزی در جنگ متوجه شد که بجای کشتن اگر از انرژی منفی خود استفاده کند هم سریعتر دشمن را از پای در می آورد و هم مقداری از انرژی منفی خود را مصرف می کند. بهر حال انرژی منفی زیاد خودش را هم اذیت می کرد. او در اثر تمرین بجایی رسید که کافی بود توسط چشمان خود انرژی منفی بفرستد و دشمنان دسته دسته روی زمین بیفتند و از حال بروند. بعدها این روش را در مورد متهمین داخلی و دشمنان جانبی خود نیز بکار می برد. به این نتیجه رسیده بود که این روش از اعدام بسیار بهتر است و با اصول حقوق بشر آینده های دور نیز سازگار است، و می خواست که در تاریخ هزاران سال بعد بعنوان شاه خوبی از او یاد شود. هر روز هزاران تن سنگ مرمر از معادن استخراج و خطاطان بر روی آنها تاریخ کشور و جهانگشائیهای جهان افروز را می نوشتند و هر شهروند یک سنگ مرمر که بر روی آن تصویر جهان افروز حک شده بود در سالن خانه داشت. مسئله خدا تقریباً برای همه مردم حل شده بود و اکثراً به این نتیجه رسیده بودند که شاه همان خداست و کار و کاسبی روحانیون تقریباً تعطیل شده بود.

جهان افروز مبداء تاریخ را روز تولد خود گذاشته بود و در تاریخ 333 تصمیم گرفت زن جدیدی بگیرد که زیباتر و داناتر از تمام زنان جهان باشد و او را ملکه و فرزندش را ولیعهد نماید. وزیر هنرهای زیبا مسئول یافتن این زن شد. وزیر در آرشیو خود تصویر هزاران دختر زیبا را داشت ولی با این همه تعداد زیادی از کارمندان را به اطراف دنیا فرستاد. آنها هم هر دختر زیبایی را که می دیدند تصویر او را بر روی سنگ مرمر حکاکی کرده برای وزیر می فرستادند و صدها متخصص زیبایی و روانشناسی بر روی این طرح ها تحقیق می کردند. تا اینکه سیصد نفر از بهترین زنها انتخاب و لوح آنها به حضور شاه برده شد. از میان سیصد کاندیدا، شاه ده نفر را انتخاب کرد تا بیایند و او از نزدیک آنها را ببیند.

در میان این ده زن، زنی بود بنام النه که درخانه عمویش در شهر هردستان زندگی می کرد. طرفداران و خواستگاران فراوان داشت ولی همیشه به عمویش می گفت هر وقت یک مرد واقعی پیدا کردم با او ازدواج می کنم که این ها هیچکدام مرد نیستند. زمانی که نمایندگان شاه پیش او آمدند، النه که از کودکی وصف جهان افروز را شنیده بود با خود گفت شاید این همان مرد ایده آل باشد، و پذیرفت که پیش شاه برود.

جهان افـروز هر روز یکی از دخترها را به حضور می پذیرفـت و از آنها امتحانات نهایی بعمل می آورد. او با انرژی های مثبت و منفی و تغییر حالات دخترها به شخصیت آنها پی می برد.

مثلاً 9 نفر از دخترها در مقابل انرژی منفی او دوام نیاوردند و بیحال بر زمین نشستند و این النه بود که توانست درمقابل انرژی منفی شاه با انرژی مثبت مقاومت کند. النه نه تنها از حال نرفت بلکه موهایش هم از رنگ سیاه به رنگ بور در آمد.

پس از ده روز آزمایش جهان افروز شاد و خوشحال مژده عروسی خود را به مردم داد و جشن عروسی او و النه 70 ماه طول کشید. درپایان مراسم پسر آنها جهان گشا پنج ساله بود.

بدینسان النه ملکه شد و پسر او ولیعهد و جهان افروز هم خوشحال بود که فرزندش مادری بسیار زیبا و شخصیتی قوی دارد و در صدها سال بعد جانشین مناسبی برای او خواهد بود.

دهها سال گذشت و زندگی جهان افروز میان جنگ، عشق، مراقبه و ورزش می گذشت.

پزشک مخصوص روشهای جدیدی از ارتباطات را کشف کرده بود و او به آسانی از طریق فرستادن امواج مغزی به آنسوی دنیا اوامر خود را به کار گزارانش صادر می کرد و جواب آنها را دریافت می کرد.

پزشک بیشتر روزها روی یک درخت می نشست و در ملکوت غرق می شد، او روزی روش طی الارض را آموخت و همانطور که روی درخت نشسته بود به دیدن شاه در مصر رفت.
شاه اول نمی توانست باور کند ولی بعد از آنکه پزشک روش طی الارض خود را به او آموخت از خوشحالی به هوا پرید و تا 20 متر بالا رفت. از آن به بعد جهان افروز بر تمامی کشور اشراف کامل داشت و هر ساعت در یک نقطه از سرزمین پهناور خود بود. سیصد سال دیگر گذشت. جهان افروز ششصد ساله و جهان گشا سیصد ساله شده بودند. مشکلی که پیش آمد این بود که شاه روز بروز از قوای جنسی اش کم می شد و به زحمت می توانست با زنان خود رابطه برقرار کند. پزشک برای اولین بار عاجز مانده بود که چکار کند. هر چه بر روی درخت می نشست و مراقبه می کرد راه حلی به ذهنش نمی رسید. کار بجایی رسید که شاه به کلی ناتوان شد، این مشکل برای زنان او بخصوص النه بسیار سخت بود و النه که در این سالها عادت کرده بود روزی ده، بیست مرتبه با شاه رابطه داشته باشد نمی دانست چه کند. با خود می گفت اینهم مرد نبود! موکای عموی النه در قصر شاه زندگی می کرد. از ناراحتی بخود می پیچید و راه حلی پیدا نمی کرد. النه گاه به نگهبانان و خدمتکاران گیر می داد ولی عمویش از پیشروی او جلوگیری می کرد، تا اینکه روزی النـه به او گفت: حالا که با دیگـران نمی شود خوب خودت یک کاری بکن.

موکای مردی بسیار قوی و خوش منظر بود و همین بیشتر النه را تحریک می کرد. ولی هر چند در آن زمان ازدواج عمو و برادر زاده ممنوع نبود. موکای فکر دو هزار سال بعد را می کرد. او دوست داشت که همیشه اسمش در تاریخ به نیکی برده شود.

بالاخره النه با حیله های زنانه قاپ عمو را دزدید و با دلربایی از او کام گرفت. موکای عاشق النه شد و این عشق کار را به رسوایی کشاند. یک روز که موکای و النه در رختخواب بودند جهان افروز از آن سر دنیا به اتاق آمد. النه رنگ و روی خود را باخت و نمی دانست چکار کند و مـوکـای چشـم در چشم شـاه بـه او نگـاه می کرد. شـاه روش انرژی منفـی را در پیش گرفت ولـی هر چه انرژی منفـی می فرستاد موکای با انرژی مثبت جواب می داد. چند ساعت بهم انرژی فرستادند. چشمان شاه از خستگی قرمز شده بود. بتدریج تغییراتی در جهان افروز ایجاد شد. کم کم موهایش بلند و رنگ آنها روشن تر شد. چشمانش هم آبی رنگ و سایر اعضای بدنش هم زنانه شدند بطوریکه در خاتمه شاه به یک زن زیبا و تمام عیار تبدیل شد و با صدای شیرینی به موکای گفت دوستت دارم.

مونترال 2003

Loading Facebook Comments ...