شرفِ عرض – ۲

پ پ پ

رضا بنی صدر در سال 1332 تولد یافت. پدرش قاضی دادگستری بود و بسیار اهل کتاب و مطالعه. این موجب شد که رضا از همان کودکی و زمانی که خواندن یاد گرفت، مطالعه رمان را شروع کند. در دبیرستان اغلب سر کلاس کتابهای داستایوسکی را می خواند.
رضا بنی صدر مقاله هایی در زمینه ادبیات نوشته و بعد از 50 سالگی شروع به نوشتن داستانهای کوتاه کرد، این داستانها تقریبا فی البداهه نوشته شده اند و بیشتر به مسائل اجتماعی ایران مربوط اند.
رضا بنی صدر فارغ التحصیل دانشگاه هنرهای زیبای پاریس در رشته معماری است. او به صورت حرفه ای نیز نقاشی می کند و تا به حال چند نمایشگاه از آثار او در تهران و مونتریال ارائه شده است.


سال 2040

همه چیز از یک سیگار شروع شد. بخاطر دارم ساعت 9 شب 21 دسامبر 2040 بود. کارم تمام شده بود و باید به خانه می رفتم. سوار آسانسور شدم، ماشین جلوی در ایستاده بود، در ماشین باز شد و من سوار شدم. ماشین حرکت کرد و من مشغول برنامه ریزی ماه مه 2045 شدم. کنار در ورودی ساختمان مسکونی ام ماشین ایستاد و من پیاده شدم. ماشین به پارکینگ رفت و من بوسیله فرش متحرک به کنار آسانسور رسیدم. داخل آسانسور فیلم سکسی نشان می داد. با حرکت دست کانال را عوض کردم. شهرهای توریستی مریخ را نشان می داد. کانال را عوض کردم. صحنه هایی از منطقه جنـوب را نشـان می داد. مردم سـوار الاغ اینطـرف و آنطرف می رفتند، می خندیدند، گریه می کردنـد، با هم حرف می زدند، کارهایی که ما در منطقه شمال هیچوقت انجام نمی دهیم. حیف، به طبقه 918 که آپارتمانم در آن است رسیدم.

در آپارتمانم باز شد. مریلین مقابل در بود، او یک روبات است که از روی مـدل مریلین مونـروی مرحوم ساخته اند و دقیقاً شبیه اوست، فقط وقتی به چشمانش نگاه می کردم حالت یخزدگی به من دست می داد. مریلین لباسهایم را در آورد و لباس خانه به تنم کرد. بطرف یخچال رفتم و لیوانی دراکولا با یخ الکترونیکی نوشیدم. روی تخت دراز کشیدم تا کمی ورزش کنم. قسمت بالای تخت بلند شد بعد قسمت پائینی آن و بعد قسمت پای چپ، و پای راست، از تخت پائین آمده و روی فرش متحرک کمی دویدم. حالم خوب شد. روی تخت دراز کشیدم و در تله فیلم سقفی دوباره شروع کردم به دیدن منطقه جنوب، مردم داشتند گندم ها را با داس درو می کردند. با هم حرف می زدند، ده سال بیشتر است که با کسی حرف نزده ام. سعی می کنم حرفهای آنها را بفهمم، از هر نژادی و زبانی در آنجا هست ولی همـه همدیگر را می فهمند. چیز زیادی سر در نمی آورم. یکدفعه پیرمردی را می بینم که در گوشـه ای زیـر آفتـاب نشستـه و چپق می کشد. ناگهان به سرم می زند یک سیگار را که بطور قاچاق و بصورت عجیبی بدستم رسیده، بکشم. سیگار را روشن می کنم، چه کیفی دارد، هنوز چند پک نزده ام که آژیرهای خطر با صدای وحشتناکی شروع به کار می کنند، سیگار را در توالت انداخته و برای رد گم کردن یک عود روشن می کنم و از آپارتمان خارج می شوم. در داخل آسانسورهای فرار هیچکس با هم حرف نمی زند، بعضی از زنهـا لخـت هستنـد، هیـچ مردی آنها را نگاه نمی کند. در پائین ساختمان، مأمورین نجات با وسایل عجیب و غریب مشغول بالا رفتن از ساختمان هستند، ماجرای بزرگی درست شده، اگر بفهمند و مرا بگیرند چه می شود، ولی به هر حال به کیفش می ارزید.



آگهی

چند ماه است که در این بیمارستان زندانی هستم. کامپیوتر جیبی، ساعت کامپیوتری و …. همه را از من گرفته اند. چند متخصص بر روی من مطالعه می کنند تا بفهمند چرا من سیگار کشیده ام. در اینجا تعدادی بیمار دیگر نیز بستری هستند. با هم حرف می زنیم. بعد از سالها بحرف آمده ام. آنقدر حرف می زنم که سر همه را برده ام. کاش اقلاً سیگار آزاد بود. برای خودم با برگ درختان سیگار درست می کنم و می کشم، سیگار را مخفیانه می کشم، چند بار بخاطر همین مسئله تنبیه شده ام. تا اینکه یک شب بعد از دیدن تله فیلم سکسی یک دفعه احساس کردم که یک جوری ام می شود و بعد از سالها به فکر سکس افتادم.

سالها بود فقط در پی اضافه کردن دانش خود بودم. من حتی می دانم قطر ستاره دریایی مریخ چند سانتی متر است. انگیزه هر چیز دیگر را از دست داده بودم. و حالا می خواستم سیگار بکشم. غذای گرم بخورم و با زنی بخوابم. خودم هم نمی دانم چطوری اینطور شدم.
فردای روزی که فیلم سکسی دیده بودم با خانم دکتر رئیس بیمارستان ملاقات داشتم. قاعدتاً برای تنبیه و خط و نشان کشیدن بود. وقتی وارد دفترش شدم، حتی سرش را بلند نکرد. پرونده ام را می خواند. رفتم نزدیک و سلام گفتم و ناگهان گونه اش را بوسیدم. یک مرتبه مثل برق گرفته ها از جا پرید، برایش سابقه نداشت مردی ببوسدش. دوباره بطرف او رفتم و اینبار لب او را بوسیدم. اول مقاومت می کرد و بعد تسلیم شد و حتی بیشتر از من به هیجان آمد. چند بار با هم عشق بازی کردیم و در نهایت هر دو آرام و خسته افتادیم روی صندلی. از آنروز به بعد هر روز صبح می رفتم پیش خانم رئیس.

بعد یـک روز پرستـاری کـه تختـم را مرتب می کرد، توجهم را جلب کرد. او را هم بوسیدم و …. او هم هر روز دو تا سه بار می آمد ملحفه ها را عوض می کرد.

بتدریج این مسئله به سایر «بیماران» و پزشکان و پرستاران نیز سرایت کرد و همه سعی می کردند زودتر به بیمارستان بیایند و دیرتر به خانه بروند.

دیگر دوست نداشتم به زندگی قبلی بازگردم. در تمام منطقه شمال روانشناسان و جامعه شناسان درباره بیمارستان ما صحبت می کردند. و بعضاً به بیمارستان می آمدند و ماندگار می شدند. از طرف دیگر بعضی از خانمها نیز شکمشان بالا آمده بود و این امری بود که شاید برای بیست سال در منطقه شمال سابقه نداشت.

دولت تصمیم گرفت ما را آزاد کند تا بیماری ما به همه سرایت کند و من هم بصورت یک قهرمان ملی در آمده بودم. هر روز تعدادی فیلمبردار و عکاس با من مصاحبه می کردند و روی بسیاری از کانالهای شمال خودم را می دیدم و حتی یکبار با رئیس بزرگ منطقه شمال ملاقات کردم. البته رئیس بزرگ نیز مبتلا شده بود و دائماً در دفترش با خانم های وزیر جلسه داشت و چند ساعتی این جلسات بطول می کشید.

اما مسئله زایمان لاینحل بود زیرا نه یک نفر قابله پیدا می شد و نه یک دکتر زایمان.

سیاسیون شمال برای اولین بار تصمیم گرفتند به سیاسیون جنوب رو بیندازند و درخواست کمک کنند. صدها ماما و پزشک از جنوب به شمال آمدند و صدها زن حامله شمالی برای زایمان به جنوب رفتند و خیلی هایشان همانجا ماندگار شدند.

حالا، بجای 15 ساعت کار در روز، فقط دو ساعت کار می کنم و باقی وقتم را با مری زنی که در بیمارستان با او آشنا شده ام و سه تا بچه مان در خانه می گذرانم و از همه مهمتر روزی یک بسته سیگار سوغاتی جنوب را می کشم.
مونترال 2003


کانادا

اینجا، حتی یک وعده صحبت خشک و خالی را هم از تـو دریـغ مـی دارند. وقت نیست، مترو می رسد، باید دوید، کاغذهای روزنامه زیاد است، وقت نیست، تیترها را باید خواند، فقط تیترهاست کـه مـی ماند، آقا؛ بـدو اتـوبـوس می رسد. آسانسورها هم زیاد سریع نیستند.

باید زود خوابید، تند نهار خورد، سریع به توالت رفت، وقت نیست، فردا زود باید بیدار شد، اتوبوس می رسد، اینجا آسانسورها هم دیگر زیاد سریع نیستند.
9 اکتبر 2003

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید