شرفِ عرض – ۱

پ پ پ

شرف عرض

در دفترم نشسته بودم و با مگس کش، مگس ها را تعقیب می کردم. ناگهان معاونم تیمسار «ن» با سر و صدا وارد شد! گفت قربان! گفتم بله. گفت طبق اطلاعات رسیده وزیر در بار روزی یک پیت نفت از کاخ همایونی به خانه می برد- هر دو بفکر فرو رفتیم.
گفتم: تو چه فکر می کنی؟ گفت باید به شرف عرض برسانیم. گفتم گزارش بنویس و بمن بده، فردای آنروز به کاخ همایونی رفتم و با سرعت از پله ها بالا رفته در را باز کردم. اعلیحضرت ایستاده مرا نگاه می کردند. گزارش را دادم. اعلیحضرت خواندند و مدتی بفکر فرو رفتند و مرا نگاه کردند و بعد از مقداری تأمل گفتند فلانی، گفتم بله قربان، گفتند بندهای کفشت باز است. گفتم قربان تمام راه را دویده ام. گفتند خوب نیست ممکن است زمین بخوری. در حالیکه به حالت لی لی، رو به اعلیحضرت و پشت به در عقب می رفتم بند کفشم را بستم و از اطاق خارج شدم. تصمیم گرفتم دیگر هرگز کفش بند دار نپوشم.

فروردین 1383

بیماری عصر

دکتر روانکاو در حالی که هر یک از اعضای بدنش یک نوع تیک دارد:
مریض بعدی خانم!
مردی 35 ساله وارد می شود، و با کمرویی روبروی دکتر می نشیند.
دکتر: خوب جانم کمی از وضع خود برای من تعریف کنید.
بیمار: بله دکتر، دیشب من بطور ناخودآگاه و یا شاید هم خود آگاه یک سیلی به گوش زنم زدم. ولی اصلاً خودم احساس نکـردم و هنوز نتوانستـه ام بفهمـم که این کار خـود آگاه بود یا ناخود آگاه.
دکتر: خوب زن شما چکار کرد؟
بیمار: او هم یک لنگه کفش برداشت و محکم کوبید توی سرم ولی دکتر هنوز نمی دانم که حرکت زنم واقعیت داشته یا خیر؟ الا اینکه روی سرم ورم کرده، درد می کند.
دکتر در حالی که دست چپش مرتب بطرف بالا و پائین در حرکت است:
کار شما چیست؟
اکثراً مطالعه می کنم و با کارهایی که انسان را استثمار می کنند مخالفم.
دکتر: از چه سنی کتاب خواندن را شروع کردید.
بیمار: والا دکتر از سنین کودکی از ویکتور هوگو شروع کردم و فعلاً فوکو می خوانم.
دکتر: چه کتابی را بیشتر از همه دوست دارید!
بیمار: من عاشق نیچه هستم و بخصوص فراسوی نیک و بد او را خیلی دوست دارم.
دکتر شروع می کند به نسخه نوشتن.
دکتر: شما به بیماری خواب و خیال در خود تفکر بینی دچار شده اید، برای شما 6 ماه زمین شویی در یک رستوران، و شش ماه ظرفشوئی، دور ریختن تمام کتابها و از همه مهمتر روزی دو تا سه مرتبه رفتن جلوی آینه و گفتن من احمقم را نوشته ام، سال دیگر دوباره بیایید پیش من.



آگهی

مونترال 2002

قرار

جو: الو ماری سلام، من ده روز دیگر به سفر می روم، می خواستم ببینمت.
ماری: خوب، خیلی دلم برایت تنگ می شود، فردا بیا همدیگر را ببینیم. ساعت 1 بیا که بچه ها هم به مدرسه رفته باشند.
روز بعد: جو لباس شیکی پوشیده و در اطاق خـود در حـال قدم زدن است، با خود فکر می کند گل بگیرد یا نه. بالاخره حوالی ساعت 5/12 بطرف خانه ماری حرکت می کند.
در ساختمان محل سکونت ماری:
جـو ماری را مقابـل درب آپارتمان می بینـد، پیرهن سفید قشنگی بر تـن دارد. هر دو وارد آپارتمـان می شوند، جو می نشیند، لحظه ای بعد آلفرد شوهر ماری هم از حمام بیرون می آید و سه نفری قهوه می خورند.

مونترال 2002

مردی كه زنان را نگاه نمي كرد

دو سال بود كه مايك را مي شناختم. هر روز او را در كافي شاپ مي ديدم. اول سلام و عليك و بعد بتدريج،‌ گاه سر يك ميز مي نشستيم و مدتي از سياست و فلسفه صحبت مي كرديم. مايك مردي بسيار جدي،‌ شيك و آرام بود. موهاي فلفل نمكي به او وقار بيشتري مي داد. در اكثر مسائل سياسي با هم موافق بوديم، بخصوص كه او هم مثل من با سياستهاي بوش مخالف بود و هر روز مدارك و وقايع جديدي را نقل مي كرد كه حاكي از عملكرد بد دولت آمريكا بود. براي مايك احترام زيادي قايل بودم بخصوص كه او اصلاً‌ به زنهـا محـل نمي گذاشت و نيم نگاهي هم به آنها نمي كرد و اين براي من جالب بود. با خود مي گفتم كه او يك مرد واقعي است و شايد او در ميان مرداني كه مي شناختم استثناء‌بود.

ماهها گذشت و من از زنم جدا شدم. وقتي به مايك گفتم قدري متعجب شد و چيزي نگفت و شايد براي دلداري من را دعوت كرد كه شب همانروز به بار ترزدي برويم و يك آبجو بخوريم.
آنشب در ترزدي مايك مانند هميشه بود، ‌گويي او فقط بفكر سياست و فلسفه است و چيزهای ديگر آنقدرهـا تـوجهش را جلب نمي كند. در بار هم بسياري از زنها به او سلام مي كردند و شايد سعي داشتند پهلوي او بنشينند ولي مايك خنده كوتاهي مي كرد و با سرتكان دادن جواب آنها را مي داد.

دو سه هفته بعد روزي او را دوباره در كافي شاپ ديدم . او دوباره همانشب مرا به ترزدي دعوت كرد. پشت پيشخوان بار نشسته بودم كه مايك آمد و روي صندلي پهلوي من نشست. چند دقيقه اي نگذشته بود كه گفت من مي روم و زود برمي گردم. مشغول نوشيدن آبجو بودم كه ديدم زني بسيار زيبا بطرف من مي آيد. جلو آمد و خواست روي صندلي كنار من كه جاي مايك بود بنشيند. اعتراض كردم و گفتم خانم اين صندلي جاي دوست من است. با عصبانيت گفت بمن مربوط نيست و بر روي صندلي مايك نشست. يكي دوبار به او نگاه كردم اما او با اخم نگاهم را پس میداد. بسيار زيبا بود. مایک از دور به من نگاه می کرد و به من با اشاره چيزي مي گفت. وقتي خوب دقت كردم ديدم مي گويد كه آن خانم را تورش كنم. دوباره برگشتم و نگاهي به خانم پهلويي انداختم. ديدم كمي نرمتر شده و حتـي نيم نگاهي نيز از سر كرشمه به من می اندازد. مايك دائماً از دور علامت مي داد و منهم كه از اول از آن خانم دلگير شده بودم زياد راحت نبودم كه سر صحبت را باز كنم تا اينكه مايك آمد پهلوي من و گفت ميدوني قيمت اين خانم 400 دلار است. خيلي خوب است.
من تازه متوجه شدم كه چرا مايك جاي خود را ترك كرده و آن خانم چرا آمده. اصلاً‌ فكر نمي كردم كه او اينكاره باشد و آن موقع تازه فهميدم چرا او به زنها نگاه نمي كرد.

17 آبان 1383

Loading Facebook Comments ...