شرفِ عرض – ۱۷

پ پ پ

شلوار بنتون
اوستا یوسف تا نیمه در چاه فاضلاب بود و لجن ها را بـا سـطل بـرای شاگـردش بالا می فرستاد. مدتی ایستادم و نگاه کردم. بعد به آپارتمانم رفتم و قدری با کانالهای ماهواره ور رفتم. دوباره به سر چاه برگشتم، اوستا از چاه بیرون آمده بود، خیس بود و می لرزید، گفت آیا پیراهن و شلوار کهنه ندارید من بپوشم، خیس شده ام. به خانه برگشتم و یک شلوار زرد رنگ بنتون که برایم سوغات آورده بودند و بعلت رنگش هیچگاه نپوشیده بودم و یک پیراهن کهنه برای او بردم. می گویند بهترین هدیه آنی است که آدم خودش هیچگاه استفاده نمی کند. با خودم گفتم حالا اوستا کیف می کند که صاحب پیراهن و شلوار نو و مارکدار شده است.

فردای آنروز در شرکت ماجرا را برای حسین تعریف کـردم. حسین گفـت مطمئـن باش او از ایـن شلـوار استفـاده نمـی کنـد و آن را می فروشد. عصر بعد کار به خانه آمدم، بعد قدری استراحت دوباره به سراغ چاه فاضلاب رفتم. اوستا یوسف دوباره تا زانو در لجن بود. خوب که نگاهش کردم شلوار کردی خود را خشک کرده و مرتب کنار اسبابهایش گذاشته و شلوار بنتون را تا زانو کوتاه کرده و پوشیده و دارد کار می کند. پرسیدم اوستا شلوار را کوتاه کردی؟ گفت آره اینطوری بهتره. تازه فهمیدم او هم مثل من از شلوار زرد رنگ خوشش نمی آید، حالا می خواهد مارک آن بنتون باشد یا چیز دیگه.
فروردین 1386

پارتی
صدای موزیک سرسـام آور بود. همه نیمه مست و در حال رقصیدن بودیــم. آپارتمان پرویـز پنت هاوسی بود در طبقه بیست و ششم. او می گفت: بچه ها اینجا از هیچ چیز نترسید، پای کسی اینجا نمی رسد. دورادور ما پر از درخت و گل کاری بود. مجید دائماً در باربیکیو کباب و جوجه کبـاب درسـت می کرد، فرشید مثل یک بارمن به همه ویسکی و شراب می داد. همه لیوان مشروب در دست و تکه کبــاب در دست دیگر در حال رقصیــدن بودند، گاه سـرعت رقص آنچنان بالا می گرفت که احساس سرگیجه می کردم ولی اهمیتی نمی دادم.



آگهی

آزاده رئیس بود و همه را به تند رقصیدن وا می داشت و خودش هم بی وقفه می رقصید. یکدفعه دیدم یک هلی کوپتر بالای سر ما می چرخد. فوراً به پرویز گفتم بالا را نگاه کند. دور ساختمان می چرخید و گاه چیزی شبیه نورافکن بر ما می انداخت، کم کم به ما نزدیک شد و ناگهان نردبانی از آن آویزان شد. اول یک کماندو بعد نفر دوم و نفر سوم و نفر چهارم پریدند روی زمین، دو تایشان زن بودند، پرویز گفت بچه ها اصلاً مسئله ای نیست برقصید، آزاده دیوانه وار در وسط همه می رقصید، کماندوها مسلسل هایشان را بطرف ما گرفتند و شروع کردند به شلیک. آزاده دو تیر خورده بود ولی هنوز به زحمت می رقصید، یکی از کماندوها چند تیر دیگر به او زد، بدن آزاده هنوز می لرزید. کماندو به او نزدیک شد و با کلت خود تیری به سرش زد. آزاده با چشمان باز به زمین افتاد، گویی متعجب بود. من هم تیر خورده و به زمین افتاده بودم، خون از بدنم بیرون می زد. تقریباً همه تیر خورده و روی زمین افتاده بودیم. یکی از کماندوها پرسید: همه شان مرده اند؟ دیگری جواب داد: اگر هم نمرده باشند تا یکی دو ساعت دیگر می میرند. عجیب این بود که همه تا آخرین لحظه رقصیده بودند.

کماندوها به سراغ باربیکیو رفته و شروع کردند کباب درست کردن، ویسکی را با شیشه سر می کشیدند. یکی از آنها موسیقی را بلندتر کرد و هر چهار نفر اسلحه را به کنار انداخته و شروع کردند رقصیدن، آزاده با چشمان باز و متعجب صحنه را نگاه می کرد.
آذر 1387

رضا بنی صدر در سال 1332 تولد یافت. پدرش قاضی دادگستری بود و بسیار اهل کتاب و مطالعه. این موجب شد که رضا از همان کودکی و زمانی که خواندن یاد گرفت، مطالعه رمان را شروع کند. در دبیرستان اغلب سر کلاس کتابهای داستایوسکی را می خواند.
رضا بنی صدر مقاله هایی در زمینه ادبیات نوشته و بعد از 50 سالگی شروع به نوشتن داستانهای کوتاه کرد. این داستانها تقریبا فی البداهه نوشته شده اند و بیشتر به مسائل اجتماعی ایران مربوط اند.
رضا بنی صدر فارغ التحصیل دانشگاه هنرهای زیبای پاریس در رشته معماری است. او بـه صورت حرفه ای نیز نقاشی می کند و تا به حال چند نمایشگاه از آثار او در تهران و مونتریال ارائه شده است.

Loading Facebook Comments ...