شرفِ عرض – ۱۴

پ پ پ

سیگار
انگشتان پای راستش سیاه شده بود. دکتر گفت در اثر سیگار است و باید آنرا قطع کرد. آنها را قطع کردند. پای راستش تا زانو سیاه شد، آن را قطع کردند، انگشتان پای چپش سیاه شد، دکتر گفت در اثر سیگار است، آنها را قطع کردند، پای چپش تا کمر سیاه شد، آنرا قطع کردند.

بدنش تا گردن سیاه شد، یک قلب مصنوعی کنار تختش نصب کردند و تا گردن بدن او را قطع کردند.

صورتش تا پیشانی سیاه شد، آنرا تا پیشانی قطع کردند، فقط مغزش باقیمانده بود که با قلب مصنوعی کار می کرد. همه فامیل خوشحال بودند که او زنده است.
21/6/86



آگهی

کار من
کار من چیست؟ من معمارم. ولی گاه رژیم های حکومتی را عوض می کنم، می پرسید چطور؟ هر چند سال از مرکز به من تلفن می زنند و با من قرار می گذارند. قرارهـا همـه در ماشین برگزار می شود، بعد به من می گویند که مثلاً در کوبا رژیم باید عوض شود و من باید آن را عوض کنم. من به کوبا می روم و تاریخ آن کشور را بررسی می کنم، در میان مخالفین حکومت آلترناتیو مناسب را انتخاب می کنم. بعد رژیم موجود را برداشته آلترناتیو انتخابی خودم را جایگزین می کنم. من بابت این کارها پولی نمی گیرم و تمام خرج تعویض رژیم، سفرها و غیره بـا خـودم اسـت. مـرکـز از مـن حمایتـی نمی کند. مثلاً در یک مورد رژیمی را عوض کردم و همان رژیم جایگزین من را بعنوان همکاری با رژیم گذشته دستگیر و زندانی کرد. مرکز بعد از ابلاغ دستور دیگر کاری با من ندارد. فقط هر از چند سالی بمن تلفن می زنند و قرار می گذارند. دستور مرکز باید انجام شود.

بعد از تعویض حکومت به کار خودم یعنی معماری می پردازم و دیگر کاری با آن کشور ندارم. ولی همیشه منتظرم که مرکز بمن زنگ بزند و از من بخواهد حکومتی را عوض کنم. چرا مرکز من را برای این کارها انتخاب می کند؟ هر چه فکر کردم به نتیجه نرسیدم. بعضی ها مـرا آدم خطرناک و بعضی ها هـم فـردی بـی عرضـه می دانند. شما چه فکـر می کنید؟ کسی که حکومتها را عوض می کند بی عرضه است؟

شاید رژیم ها را عوض کردن کار بسیار سختی باشد ولی چرا من این قدرت را دارم و جالب اینکه من اصلاً اهل سیاست، وزارت و وکالت هم نیستم و فقط دستور مرکز را اجرا می کنم. البته کار مشغول کننده و جالبی است، من کاری ندارم که رژیمی که جایگزین می کنم خوبست یا نه. به نظر خودم بهترین فرد برای این کار هستم و به همین دلیل هم مرکز مـرا انتخـاب می کند و این کار برایم به صورت یک کار تکراری و عادی در آمده. این روزها دیگر انگیزه این کار را ندارم. ولی نمی دانم اگر مرکز به من تلفن کند چه بگویم.
21 آذر 1386

کار
کار من در شرکت، نشستن و به کتابی باز نگاه کـردن است. البتـه گاهی سرم را بلند می کنـم و بـا سـایـر همکـاران صحبـت می کنـم، جـوک می گوییم و غیبت می کنیم و می خندیم. ولی از نظر رئیس حضور ما مهم است، حضور در دفتر، کمتر حرف زدن، بیشتر به کتاب خیره شدن.

علی همکارم روش دیگری دارد. او به نقطه ای بر روی دیوار خیره می شود و ساعتها به آن نقطه نگاه می کند، البته او هم کتابی جلویش باز است تا هـر از گـاه که رئیـس سـر زده وارد می شود، نقطه روی دیوار را ول کرده و به کتاب خیره شود.

کتاب من همیشه باز است. روی صفحه 96. نمی دانم این شماره را چرا انتخاب کرده ام ولی همیشه کتابم را روی این صفحه باز می کنم. تا بحال یکبار هم این صفحه را نخوانده ام.

علی گاه چنان به گوشه دیوار خیره می شود که ما فکر می کنیم به او الهامی شده است یا چیزی جدید کشف کرده است. او بعضی اوقات بعد از خیره شدن به دیوار لبخند می زند و بر روی کتاب نگاه می کند. راز نگاه های علی برای هیچیک از ما روشن نیست. همینطور که راز صفحه 96 من برای سایر همکاران پنهان است. همه فکر می کنند این شماره سری در خود دارد.

در دفتر ما افراد یاد می گیرند که چگونه تمرکز کنند و ساعتها بدون حرکت به نقطه ای خیره شوند. بعضی از صاحب نظران می گویند این بهترین روش مدیتیشن است. به همین علت عصرها وقتی به خانه می رویم، خیلی سرحالیم و احساس آرامش می کنیم و کلی برای رئیس دعا می کنیم.
14 آبان 1386

لیلی و مجنون در قرن بیست و یک
مجنون در حال قدم زدن در خیابان است که ناگهان دختر زیبایی را می بیند. برای یک لحظه چشمانشان بهم خیره می شود. مجنون به دنبال دختر می رود و شروع می کند با او صحبت کردن. دختر اول جواب نمیدهد، ولی بتدریج لبخند می زند و شروع می کند با مجنون صحبت کردن. مجنون می پرسد کجا می روِی؟ من می توانم تو را برسانم؟ لیلی جواب می دهد: مزاحمتون می شوم. مجنون می گوید: مراحمید. هر دو سوار ماشین می شوند و به سمت خانه لیلی می روند. لیلی می گوید الان کسی در خانه نیست و مجنون میتواند داخل شود و یک گیلاس عرق بخورند. مجنون با خوشحالی قبول میکند. هر دو داخل خانه می شونـد و به اطاق لیلـی می روند و مشغول می شوند. اواسط کار ناگهان در اطاق باز می شود.

پدر لیلی است. صحنه را که می بینـد خجالت می کشد و از اینکه در نزده داخل شده معذرت می خواهد و در را دوباره می بندد. مجنون دستپاچه می شود، می خواهد فرار کند، ولی لیلی می گوید: مهم نیست پدر من Open Minded است. به کار خود ادامه می دهند.

مجنون از لیلی خداحافظی می کند و از خانه خارج می شود و سوار ماشین خود می شود. همینطور که در خیابان می رود دختر زیبایی را می بیند که کنار خیابان ایستاده است. نگاه آنها بهم میخ میشود، مجنون می ایستد و دختر سوار ماشین می شود. مجنون حرکت می کند.
24/5/86

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید