زنان شاهنامه: همای همسر بهمن پادشاه ایران

پ پ پ

41ـ همای Homay (همسر بهمن پادشاه ایران)
(در داستان پادشاهی همای: گذاشتن همای پسر خود داراب را در صندوقی به دریای فرات و در قسمت شناختن همای پسر را)
همای (چهره آزاد) یکی از چهره های نادر کتاب شاهنامه حکیم والامقام فردوسی نامدار است.

بهمن پادشاه ایران دختر خود را خواستگاری می کند و او را به همسری برمی گزیند. وصیت می کند پس از درگذشتش همای بر تخت سلطنت بنشیند. این بانو چنان فریفته قدرت و سلطنت بود که پس از به تخت نشستن برای ابقای خود پس از زادن نوزادی که پسر بود آن را مرده قلمداد کرد. و برای این که کسی آگاه نشود دایه ای برای فرزندش می گیرد و نوزاد را به او می سپارد و چون کودک به هشت ماهگی می رسـد آن را در صندوقی می گذارد و به آب رودخانه فرات می سپارد و یکی از یاران خود را مامور می کند که ببیند چه کسی صندوق را از آب می گیرد. گازری که همان روز نوزادش مرده به دنیا آمده و بسیار آزرده گشته بود صندوق را یافته و بسیار شاد می شود.

فرستاده همای شاه را آگاهی می دهد ولی گازر (رختشوی) چـون در صنـدوق را باز می کند زر و گوهر بسیاری می بیند و کودک را به همسر خود می دهد و از آن محل کوچ می نماید و به نقطه دیگری می رود. نشانی او را همای گم می کند. گازر نام کودک را داراب می گذارد چرا که کودک را در آب یافته بود.

زن گازر و شوهـر بـه تربیـت داراب همت می گمارند تا آن که او بزرگ می شود و متوجه می گردد که میان او و زن و مرد گازر هیچ گونه شباهتی وجود ندارد. از آنها جویای اصل و نسب خود می شود. آنها فقط نشانی صندوق را می دهند و دیگر خبر دیگری ندارند.

داراب تیر و کمان و شمشیر و اسب را به دست آورده وارد لشگر همای می شود و در اثر شایستگی و رشادت لشگر روم را شکست می دهد. همای دستور می دهد تا درباره او تحقیق کنند. معلوم می شود که او فرزند خود اوست ناچار همای از سلطنت کناره گیری کرده و داراب به شاهی می رسد. فقط همین یک بار در شاهنامه فردوسی پدر دختر خود را به همسری می گیرد. از موارد مهم این داستان عشق به اقتدار بر مهر مادری غلبه داشت:
یکی دخترش بود نامش همای
هنرمند و با دانش و پاک رای
همی خواندندی ورا چهرزاد
ز گیتی به دیدار او بود شاد

گویند این همای همان شهرزاد قصه گو هزار و یک شب است:
همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی رای و آئین دیگر نهاد
به رای و به داد از پدر درگذشت
همه گیتی از دادش آباد گشت

به آب انداختن همای فرزند را:
ز پیش همایش برون تاختند
به آب فرات اندر انداختند
پس اندر همی رفت پویان دو مرد
که تا آب با شیر خواره چه کرد

آگاه شدن همای از گرفتن گازر کودک را:
هم اندر زمان مرد پاکیزه رای
یکی نامه بنوشت نزد همای
ز گازر سخن هر چه بشنید نیز
ز صندوق و زکودک خرد و چیز

گازری صندوق را از آب گرفت و همسر او پس از سه روز به کودک شیر داد و او را داراب نام نهاد:
یکی گازر آن خرد صندوق دید
بپوئید و از کارگه برکشید
سوم روز داراب کردند نام
کز آب روان یافتندش کنام

دیدن همای فرزند را با لباس جنگ:
بیامد ز کاخ همایون همای
خود و مرزبانان پاکیزه رای
چو داراب را دید با فر و برز
به گردن برآورده پولاد و گرز
چو دید آن بر و چهره دلپذیر
ز پستان مادر بپالید شیر
به شاه جهاندار نامه بداد
شنیده بگفت از لب رشنوداد
نبوده است جز پاک فرزند اوی
گرانمایه شاخ برومند اوی
که یزدان پسر داد و نشناختم

Loading Facebook Comments ...