زنان شاهنامه : منیـژه ۲

پ پ پ

منیژه دختر افراسیاب در شاهنامه جایگاه ویژه ای دارد. داستان منیژه شیرین و بلند است. این داستـان را در سـه قسمـت تقدیم تان می کنیم: قسمت اول را هفته گذشته برایتان درج کردیم و اینک قسمت دوم:
38ـ منیژه Manizeh (دختر افراسیاب، همسر بیژن)
در داستان بیژن با منیژه: رفتن بیژن به جنگ گرازان، رفتن بیژن به جشنگاه منیژه و آمدن بیژن به خیمه منیژه)

منیژه از بیژن از جنگ گراز و راه دراز پرسید و برای رفع خستگی بیژن منیژه پای او را با مشک و گلاب شسـت و شو داد. آنگاه به می خوردن نشستند و خیمه را از اغیار خالی کردند. سه شبانه روز با جام بلور سرگرم مِی خوردن بودند. در این مدت بیژن نگران بود. پس از سه روز خواست که مراجعت کند و منیژه را وداع گوید. دل در بر منیژه تپید و آب در دیده گردانید و برای این که بیژن را نگاه دارد پنهانی به ساقی دستور داد که در شراب داروی بیهوشی بریزد. ساقی هم در شراب دارو ریخت و بیژن با نوشیدن آن به خواب فرو رفت. بلافاصله منیژه دستور داد که بیژن را بر کجاوه مخصوص او جای دهند و او را به کاخ خود در توران برد. بیژن بخت برگشته چون به هوش آمد خود را در آغوش منیژه در شهر توران یافت و به خود لرزید و غضبناک شد. چون چاره ندید به درگاه یزدان پناه برد و به خود گفت گمان ندارم سلامت از این مکان جان به در برم خدایا خودت انتقام مرا از گرگین نیرنگ باز بگیر چون او مرا بدین دام بلا افکند:
ز گرگین تو خواهی مگر کین من
بر او بشنوی درد و نفرین من
که او بد بدین بد مرا رهنمون
همی خواند بر من هزاران فسون

منیژه بیژن را دلداری می داد و با آوردن گلرخان در بزم و ساز و آواز کاری کرد تا روز را به خوشی بگذراند. از بخت بد بیژن، دربان کاخ از ورود بیژن آگاه شده بود. بلادرنگ افراسیاب را آگاه ساخت که منیژه از ایران همسری برگزیده. افراسیاب با شنیدن این سخن خون در دو دیده دواند و خشمناک گفت:
کرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بد اختر بود
کرا دختر آید به جای پسر
به از گور داماد ناید به بر



آگهی

فورا قراخان سالار را با لشگری برای گرفتن بیژن روانه کرد و چون دانسـت که قراخان نمی تواند حریف بیژن نامدار گردد گرسیوز برادر خود را به همراه او روانه ساخت. گرسیوز بدکیش به داخل باغ درآمد و صدای بانگ نوشانوش به گوشش رسید. بی پروا داخل اتاق گردید و به طرف بیژن حمله برد. بیژن که در ساق موزه خنجری داشت از پای برگرفت و خود را معرفی کرد و گفت اگر قول بدهی که پیش افراسیاب از جان من شفاعت کنی خود را تسلیم تو خواهم کرد وگرنه تا چندین نفر از این ترکان را نکشم تسلیم نخواهم شد. گریسوز دانسـت کـه راسـت می گوید و به دروغ بدو قول داد. آنگاه دست بیژن را بستند و پیش افراسیاب آوردند. افراسیاب از او پرسید برای چه منظور به آن جشن گاه آمدی. بیژن از روی راستی ماجرا باز می گوید و خود را بی گناه می داند:
گناهی مرا اندرین بوده نیست
منیژه بدین کار آلوده نیست
چنان بد که گفتم کم و بیش نه
مرا ایدر اکنون کس و خویش نه

افراسیاب گفتـه هـای او را بـاور نکـرده و می گوید تو مثل دیوانه ها پیـش من هذیان می گویی. بیژن می گوید من اکنون کاری از دستـم برنمـی آیـد اگـر زور بـازوی مـرا می خواهی ببینی دستم را باز کن و اسب و سلاح به من ده و هزار نفر از مردان خود را انتخاب کن. من یک تنه با آنها نبرد خواهم کرد. شاه توران از گفته بیژن در خشم شد:
پسنده نبودش همی بد که کرد
کنون رزم جوید به ننگ و نبرد

آنگاه به گریسوز شوربخت می گوید داری برپا کن و بیژن را بر دار زن تا دیگر کسی جرات نکند به سوی توران نگاه کند. از شنیدن این گفته بیژن به درگاه باری تعالی می نالد و می گوید از دار نمی ترسم ولی ترسم از سرزنش پهلوانان ایران است.
دریغا که شادان شود دشمنم
برآید همه کام دل بر تنم
دریغا شهنشاه و دیدار گیو
دریغا که دورم ز گردان نیو
دریغا که باب من آن پهلوان
بماند ز هجران من ناتوان
دریغا ندارد پدر آگهی
که بیژن ز جان گشت خواهد تهی
دریغا که پژمرد رخسار من
چنین کژ چرا گشت پرگار من
دریغا که همسال و یاران من
چو آگه شوند از غم جان من
بدرد دل آوخ که بریان شوند
چه بر حال من زار و گریان شوند

در همین گیرودار وزیر با تدبیر افراسیاب، پیران ویسه، می رسد و داری می بیند که به دور آن عده ای جمع شده اند. جریان را جویا می شود. گرسیوز بدکیش می گوید این بیژن گیو دشمن شاه توران است که باید به دار آویخته شود. پیران پیش بیـژن دل سوختـه می آید. جریان را از او جویا می شود. بیژن تمام ماجرا را برای پیران بیان می کند. پیران گریان می گوید شما دست نگاه دارید تا من پیش افراسیاب بروم. آنگاه خود را بنده وار به درگاه شاه توران رسانید و خاموش بایستاد. افراسیاب دانست که پیران مطلبی دارد. با خنده گفت چه آرزویی داری تو پیش ما بس آبرو داری.
بخندید و گفتش چه خواهی بگوی
ترا بیشتر نزد من آبروی

پیران زمین ادب بوسیده و گفت تاکنون چندین بار شاه را از انجام بعضی امور بازداشته ام چون توجهی نفرمودند گرفتاری بزرگی برایمان به بار آورد.
ندیدی بدی های ایرانیان
که کردند با شهر تورانیان
هنوز آن سر تیغ دستان سام
همانا نسو دست اندر نیام

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه
را به آواز می خوانند.»

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید