زنان شاهنامه: مالکه

پ پ پ

35ـ مالکه Maleke (دختر طایر عرب، همسر شاپور ذوالاکتاف)
در داستان پادشاهی شاپور اورمزد ملقب به ذوالاکتاف: بردن طایر عرب دختر نرسی را و رفتن شاپور به رزم او به یمن و عاشق شدن دخترش بر شاپور.

این بانو دختر طایر عرب بود که همسر شاپور ذوالاکتاف گردید. استاد ارجمند حکیم دانشمند ابوالقاسم فردوسی طوسی در این باره چنین می فرماید: طایر عرب از طایفه غشانیان یمن بود. برای به دست آوردن غنایم از ضعف دولت ساسانی استفاده کرده با لشگری جرار به تیسفون حمله می کند. پس از تاراج و غارت آن جا دختر نرسی به نام انوشه را اسیر کرده به کشور خود می آورد و او را همسر خود می نماید:
ز ایوانش بردند و کردند اسیر
که دانا نبودند و دانش پذیر

از انوشه دختری متولد می شود به نام مالکه:
ز طایر یکی دختش آمد چو ماه
که گفتی که نرسی است با تاج و گاه
پدر مالکه نام کردش چو دید
که دختش همی مملکت را سزید



آگهی

در این هنگام شاپور پادشاه ایران خردسال بود و شاپور ذوالاکتاف چون به سن بیست و شش سالگی می رسد برای سرکوبی طایر و قبیله غشانیان با لشگری گران به جنگ او می رود. پس از نبردی کوتاه چون طایر شیردل در خود تاب مقاومت نمی بیند به دژ پناهنده می شود. شاپور لباس شیروی به تن کرده با شمشیر و کمانی به دست برای نفوذ به دیوار دژ از آن بازدید می کرد. مالکه که با دایه خود بالای دیوار دژ بود شاه جوان ایران را دید و فریفته و بی قرار و عاشق او شد. رنگ از رخسارش پرید و دل در برش تپید. ناله کنان روی به سوی دایه خود کرد و عشق خود را بازگو نمود و اظهار داشت چون من و شاه ایران از یک نژاد می باشیم از این جهت شاه نزد من عزیز و گرامی است. من کسی را جز او به همسری نمی پذیرم و آن گاه به دایه گفت همین ساعت از دیوار دژ فرود آی و پیام مرا به شاه بگو کـه مـن دختـر انوشه نوه نرسی می باشم و اگر مرا به همسری بپذیری در دژ را به رویت می گشایم:
مرا گر بخواهی حصار آن تست
چو ایوان گرفتی نگار آن تست

و خود نیز از آن تو خواهم بود. دایه لرزان و ترسان از عذاب و عتاب طایر از دیوار دژ فرود آمده به خیمه شاپور می رود. حاجب به شاه آگهی می دهد که زنی خواهان دیدار است و پیام مهمی دارد. شاه اجازت داده و دایه داخل می شود و پس از به جا آوردن رسم ادب پیام مالکه را می دهد. شاپور شاد می گردد و به دایه خلعت می دهد و در پاسخ دایه می گوید به مالکه بگو آن چه خواسته تو است به جا خواهم آورد. در این جا حکیم طوس چنین می سراید:
بگویش که گفت او به خورشید و ماه
به زّنار زردشت و تخت و کلاه
ز من بد سخن نشنود گوش تو
نجویم جدایی ز آغوش تو

دایه مراجعت کرده و پیش مالکه می آید و پیام شاه را ابلاغ می کند. چون مالکه این پیام را دریافت می دارد فورا با پرستندگان خود پیش کلیددار شراب خانه می رود و کلید آن را از او می گیرد و به او می گوید امشب تو ساقی خواهی بود. خود با پرستندگان آن قدر شراب به طایر و پهلوانان و نگهبانان دژ می دهد که همگی مست گردیده به خواب عمیـق فـرو می روند. مالکه بالای دژ شمعی که نشانه آگاهی شاپور بود روشن می کند. شاه می فهمد که راه ورود به دژ باز است و از کدام سمت باید رفت. با لشگریان خود وارد دژ گردیده و گرداگرد لشگر طایر را می گیرد و از صدای هیاهوی پیلان و اسبان همه از خواب می جهند و طایر سراسیمه وحشت زده و مست دست به شمشیر می برد ولی کاری از پیش نمی برد و عده زیادی کشته و طایر دستگیر می شود و چون روز می شود شاپور دستور می دهد بالای دژ تختی بزنند و خود بر آن با تاجی بر سر قرار می گیرد و تختی دیگر زرین برای مالکه می گذارند و دختر طایر با افسر زرین و زمردین و لباس زربفت چینی بر آن می نشیند. سپس طایر را احضار می نماید و چون طایر به پیش شاه ایران می رسد دختر خود مالکه را با او بر تخت می بیند، با دیدن دخترش تمام قضایا برای او روشن می شود و روی به شاپور کرده از روی غیظ می گوید: شاها کسی که با پدر چنین روا دارد تو هرگز از او چشم لطف و مهربانی و وفاداری مخواه. شاعر ارجمند چنین می سراید:
چنین گفت کای شاه آزاد مرد
نگه کن که فرزند با من چه کرد
چنین هم تو از مهر او چشم دار
ز بیگانگان زان سپس خشم دار

شاه ایران می گوید سزای کسی که انوشه دختر شاه ایران را می رباید جز مرگ نیست و به دژخیم فرمان مرگ طایر را می دهد و دژخیم گردن او را می زند و مالکه آن را نظاره می کند.

در شاهنامه مطلبی درباره مالکه و شاپور از گفته طایر عرب که مالکه را کیفر می دهد ذکر نشده ولی در تاریخ طبری نوشته شده شاپور مالکه را هم به جرم خیانت به پدر می کشد و از اشعار فردوسی چنین مستفاد می شود که نخواسته پیمانی را که شاه با مالکه بسته بود بشکند.

Loading Facebook Comments ...