قسمت اول - زنان صاحب نام

زنان شاهنامه: سیندخت مادر رودابه (رودابه مادر رستم) ـ 1

پ پ پ

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه
را به آواز می خوانند.»

****

20ـ سیندخت Sindoxt (مادر رودابه، همسر مهراب کابلی)
در داستان رزم کردن کاووس با شاه هاماوران: به زن خواستن کاووس سودابه دختر شاه هاماوران را و در داستان پادشاهی منوچهر، در قسمت آگاه شدن سیندخت از شیفتگی رودابه و زال.

این بانـو مـادر رودابه، همسر مهراب کابلی می باشد. درباره این بانو حکیم فردوسی چنین می فرماید که چون سیندخت از عشق رودابه دخترش به زال زر به وسیله زنی که رابط زال و رودابه بود آگاه شد رودابه را مورد سرزنش قرار داد، و چون رودابه را در عشق به زال ثابت قدم یافت از او پشتیبانی نمود و بسیار شادمان شد که دخترش عاشق فرزند سام سوار گردیده، این مطلب را با تدبیر خاص به مهراب شوهرش اظهار داشت. عکس العمل مهراب از این عشق بسیار شدید بود. به طوری که خشمگین شد و می خواست رودابه را بکشد.

سیندخت با درایت و نرمی به او فهماند که زال هم عاشق رودابه گردیده و زال کاری کرده که سام یل با این عروسی موافقت نموده. از این گفته، مهراب اندکی آرام گردید. سیندخت از مهراب اجازه گرفت که با هدیه ای عالی پیش سام یل رفته تا بتواند ترتیب این ازدواج را بدهد. مهراب کلید گنج های کهن خود را در اختیار سیندخت همسرش قرار داد.

سیندخت ابتدا لباس مخصوص پوشیده با چند پرستنده زیبا و هدایای بسیار به سراپرده سام سوار که به کابل آمده بود، رفت. از سام نریمان بار خواست. سام یل اجازه داد. سیندخت داخل سراپرده سام سوار شد و پس از درود بسیار هدایای خود را تقدیم نمود. سام پس از دیدن سیندخت و گفتگو با او خواسته های او را پذیرفت ولی دستور داد که آن خواسته را به خزانه زال زر تحویل دهند. آنگاه از رودابه سئوال می کند، سیندخت به طور دلخواه وصف دخترش را بیان می نماید.

سـام بـا ازدواج ایـن دو دلداده موافقت می کند به شرط آن که پادشاه ایران منوچهر هم موافقت نماید. سام سوار برای این که منوچهر با این ازدواج موافقت کند، زال زر را با هدایایی پیش شاه می فرستد. زال هم با هنرنمایی در پیش منوچهر شاه و پاسخ پرسش های موبدان و دیدن ستاره شمرها زایچه این ازدواج را، موافقت شاه را جلب می کند. زال با شادی وصف ناپذیر مراجعت کرده جشن عروسی را به راه می اندازد. اکنون در این داستان شورانگیز از شاهنامه شاهدی بیاوریم.

سیندخت
همسر خردمند مهرآب کابلی و مادر رودابه و مادربزرگ رستم که در همسری زال و رودابه و جلب موافقت مهرآب پدر رودابه به این وصلت نقش مهمی داشت و نیز در موقع تولد رستم از مادر، سیندخت یار و مددکار دخترش رودابه بود. کوتاه سخن اینکه سیندخت یکی از خردمندترین چهره های شاهنامه است.
رودابه
دختر مهرآب کابلی و همسر زال و مادر رستم که به روایت شاهنامه دلباختگی زال به او یکی از زیباترین صحنه های شاهنامه است. رودابه در موقع تولد رستم اولین سزارین را انجام داد. بنابراین، چنین زایمان ها را باید «رستمی» گفت نه سزارین. زیرا سزار قرن ها پس از تولد رستم به دنیا آمده است.

زال زر پاسخ نامه سام را توسط رابط به اطلاع رودابه می رساند:

سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او رفت و نامه ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو باد
بدین شادمانی ورا مژده داد
پریروی بر وی دِرَم برفشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
زن با هدیه قصد مراجعت پیش زال زر را می نماید و از جلوی سیندخت مادر رودابه عبور کرده، بدون آن که به او نظر کند رد می شود. مـادر رودابـه بــه زن مشـکـوک شـده و از او می پرسد که کیستی و این جا چه می کنی:

زن از حجره رفت و به ایوان رسید
نگه کرد سیندخت او را بدید
پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی
به آواز گفت از کجایی بگوی
زن از بیم او گشت چون سندروس
بترسید و روی زمین داد بوس
بدو گفت سیندخت که ای زشت روی
سخن بشنو و پاسخش را بگوی
دل روشنم شد به تو بدگمان
نگویی تا مرا تا زهی یا کمان

زن به دروغ متوسل می شود:
بدین حجره رودابه پیرایه خواست
همان گوهران گرانمایه خواست
بیاوردمش افسری زرنگار
یکی حقه پر گوهر شاهوار

سیندخت می گوید نشانم بده:
بدو گفت سیندخت بنماییم
دل بسته ز اندیشه بگشاییم
همی کژ بدانست گفتار اوی
بیاراست دل را به پیکار اوی

آگاه شدن مهراب از عشق دخترش:
برآمد ز درگاه مهراب شاد
کزو کرده بُد زال بسیار یاد
گرانمایه سیندخت را خفته دید
رخش پژمریده دل آشفته دید
چنین پاسخش داد سیندخت باز
که اندیشه ای در دلم شد دراز

سیندخت می گوید از این کاخ و این بوستان و این کامکاری این بندگان سپهبدپرست و از این تاج و چهره و سر و بالا و این نام و دانش و رای مـا زمـان تـا زمـان کمـی و کاستی می زاید و همه آنها را باید به دشمن داد و تمام زحمات ما مثل باد می باشد که بیاید و برود، فقط یـک صنـدوق تنـگ نصیـب ما می شود. مهراب پس از شنیدن گفتار سیندخت چنین پاسخ می دهد:

سرای سپنجی بدین سان بود
یکی خوار و دیگر تن آسان بود
یکی اندر آید دگر بگذرد
که دیدی که چرخش همی نشکرد

شماره آینده پاسخ سیندخت به مهراب کابلی را بخوانید.

Loading Facebook Comments ...