قسمت یازدهم: زنان صاحب نام

زنان شاهنامه: سودابه، سوسن رامشگر (قسمت اول)

پ پ پ

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه
را به آواز می خوانند.»

16ـ سودابه Sudabeh (دختر شاه هاماوران، همسر کیکاووس پادشاه کیانی)
در داستان رزم کردن کاووس با شاه هاماوران: گرفتن شاه هاماوران کاووس را.

این بانو دختر شاه هاماوران و همسر کیکاووس پادشاه کیانی است. درباره این بانو حکیم دانشمند طوس چنین بیان می فرماید: چون کـاووس در جنـگ بـر شاه هاماوران پیروز می شود و او را مجبور به دادن باج و خراج می نماید روزی یکی از سرداران در پیش کاووس از دختر شاه هاماوران، سودابه، چنین تعریف می کند:

که از سرو بالاش زیباتر است
ز مشک سیه بر سرش افسر است
به بالا بلند و به گیسو کمند
زبانش چو خنجر لبانش چو قند
بهشتی است آراسته پرنگار
چو خورشید تابان به خرم بهار
نشاید که باشد جز او جفت شاه
چه نیکو بود شاه را جفت ماه

بر اثر این تعریف کاووس خواستار سودابه از شاه هاماوران می شود. چون او دخترش سودابه را بسیار دوست می داشت و نمی خواست از خود جدا کند و از طرفی چون مغلوب کاووس شده بود و نمی توانست خواهش او را رد کند، ناچار از خود سودابه برای این ازدواج جویـا مـی شود و سـودابـه به پدر می گوید: اگر چاره نیست و او هم پادشاه جهان است دل بدمکـن و شـاه بـه ایـن ازدواج راضی می شود و ناچار سودابه را با پرستندگان بسیار و خواسته بی شمار پیش کاووس می فرستد. فردوسی چنین می سراید:

چو آمد به نزدیک کاووس شاه
دل آرای و آن خوب چهره سیاه
نگه کرد کاووس و خیره بماند
به سودابه بر نام یزدان بخواند

این ازدواج از روی هوس و سلطه و غلبه صورت گرفت که نتیجه شوم به بار آورد و آن مرگ سیاوش بود.

ز هودج برآمد یکی ماه نو
چو آراسته شاه بر گاه نو
ز مشک سیه کرده بر گل نگار
فرو هشته بر غالیه گوشوار
دو یاقوت رخشان دو نرگس دژم
ستون دو ابرو چو سیمین قلم
دو ابرو به مانند چاچی کمان
کزو خسته گشتی دل مردمان
سزا دید سودابه را جفت خویش
از او کام بستند به آئین و کیش
غمین بُد دل شاه هاماوران
ز هر گونه ای چاره جست اندران

16ـ سوسن رامشگر Susan (رامشگر و ساقی مخصوص افراسیاب)
در ملحقات در حکایت سوم سرگذشت برزو پسر سهراب: فرستادن افراسیاب سوسن رامشگر را برای گرفتن رستم و گردان ایران به افسون.

افراسیاب به وسیله رویین، پسر پیران ویسه، فهمید که برزو پسر سهراب و نوه رستم است. بسیار خشمناک شد و از خشم نمی دانست چه کند چون راه چاره را بر خود بسته دید دنبال چاره بود.

افراسیاب را رامشگری بود به نام سوسن که ساقی مخصوص او بود چون شاه توران را غمگین یافت که از جان خود سیر آمده روی به افراسیاب کرده و گفت اگر از من حمایت کنی من تمام دلاوران و پهلوانان ایرانی را در بند خواهم کشید. افراسیاب با خنده او را مسخره کرده گفت ساقی باید ساقی گری کند و حق ندارد در اموری که به دلاوران و پهلوانان ارتباط دارد دخالت کند.

افراسیاب به سوسن:

بدو گفت بنشین و خاموش باش
چو رامشگران جام می نوش باش
که دیده است رامشگری جنگجوی
نباشد به گیتی چنین راه و روی
زن ار چند در کار دانا بود
چو مردی کند سخت رسوا بود

سوسن از گفتار کنایه آمیز افراسیاب غضبناک شد و گفت من با کسی سر جنگ ندارم و چنین کاری نمی کنم بلکه با حیله و افسون و نیرنگ آنها را به دام خواهم انداخت:

بدو گفت ای شاه ماچین و چین
ز گفتار من دل مکن پر ز کین
که گفته است دانای پیشین زمان
مباشید ایمن ز مکر زنان

آنگاه سوسن گفت پهلوانی دلیر می خواهم تا مرا یاری کند و آنچه گویم اجرا نماید آن دلاور باید پهلوانی باشد که رستم هرگز او را ندیده باشد.

افراسیاب دانست که سوسن راست می گوید بسیار شادمان شد و قول داد اگر چنین کاری کنی تو را سرور بانوان توران خواهم کرد.

پهلوانـی بـود از اهـل چین که او را پیلسم می خواندند و آرزوی جنگ با رستم را داشت. امر کرد او را آوردند. او را به سوسن نشان داد. سوسن به پیلسم گفت: اگر گوش خود را به گفتار من بسپری تمام دلاوران ایران را به وسیله تو اسیر و گرفتار خواهم کرد. پیلسم به سوسن قول داد و پیمان بست.

که آرید مر پیلسم را بَرم
بدان تا بدین کار من بنگرم
یلی بود همچون کُهِ بیستون
دو بازو بسان دو راه هیون
ببالا بلند و ببازو دلیر
خروشنده بر جای چون نره شیر

Loading Facebook Comments ...