زنان شاهنامه: زنان بدون نام

پ پ پ

6ـ دو دختر قیصر روم
(در داستان پادشاهی لهراسب: خواستن میرین دختر دوم قیصر روم را)
این دو دختر یکی همسر میرین و دیگری همسر اهرن شدند.
یکی رومئی بود میرین بنام
سرافراز با گنج و با رای و کام

این میرین خواستار دختر دوم گردید:
گو پر منش نام او اهرنا
ز تخم بزرگان و روئین تنا

اهرن که از سرداران قیصر بود خواهان دختر سوم قیصر می شود. قیصر به آنها می گوید من دیگر دختر به کسی می دهم که هنری از خود نشان دهد (نه مثل کتایون و گشتاسب):
بدو گفت قیصر که من زین سپس
نجویم برین روی پیوند کس



آگهی

باید شوهر دختران من کسانی باشند که گرگ یا اژدهایی را نابود کنند تا دختر بدان ها دهم. میرین و اهرن هر یک جداگانه با گشتاسب تماس حاصل نموده بدو متوسل می شوند. گشتاسب اول گرگی را می کشد و میرین دختر دوم قیصر را می گیرد سپس اژدهایی را از بین می برد و اهرن دختر سوم قیصر را به همسری می گیرد.
ازدواج میرین با دختر قیصر:
همان روز قیصر سقف را بخواند
به ایوان و دختر به میرین رساند

ازدواج اهرن با دختر سوم قیصر:
فرستاد قیصر سقف را بخواند
بر خویش بر تخت زرین نشاند
به اهرن سپردند پس دخترش
به دستوری مهربان مادرش

7ـ دختر قرقار همسر پسر قیدافه
(در داستان پادشاهی اسکندر: نامه اسکندر به قیدافه پادشاه اندلس و پاسخ آن)
چنان که در داستان قیدافه شهریار اندلس یادآور شدم اسکندر برای تصرف اندلس تا نزدیک آن شهر پیش آمد. در آن جا به شهری رسید که نام پادشاه آن قرقار بود.
قرقار دختری داشت بسیار زیبا که پسر قیدافه به نام قیدروش همسر او بود. اسکندر در نبردی کوتاه پدر دختر را کشته و قیدروش و همسرش را اسیر کرد.
یکی پور قیدافه داماد بود
در آن شهر قرقار ازو شاد بود
بدو داده بد دختر ارجمند
کلاهش به قیدافه گشته بلند
که داماد را نام بد قیدروش
بدو داده قرقار با چشم گوش
یکی مرد بدنام او شهر گیر
به دستش زن و شوی گشتند اسیر

8ـ همسر ساسان دختر بابک
(در داستان پادشاهی اشکانیان: در خواب دیدن بابک ساسان را و دختر دادن بدو)
بابک از نواده های بهمن بود که املاک بسیار و حشم بی شمار داشت و ساسان را که از ظلم شاهان اشکانی گریخته بود به عنوان چوپان پیش خود به خدمت گماشت.

یک شب بابک در خواب دید:
شبی خفته بد بابک زود باب
چنان دید روشن روانش به خواب
که ساسان به پیل ژیان بر نشست
گرفته یکی تیغ هندی به دست
هر آن کس که آمد بر او فراز
بر او آفرین کرد و بردش نماز

شب دیگر:
به دیگر شب اندر چو بابک بخفت
همی بود با مغزش اندیشه جفت
چنان دید در خواب کاتش پرست
سه آتش فروزان ببردی به دست
چو آذر گشسب و چو خرّاد و مهر
فروزان چو بهرام و ناهید چهر
همه پیش ساسان فروزان بدی
بهر آتش عود سوزان بدی
سر بابک از خواب بیدار شد
روان و دلش پر ز تیمار شد

بابک پس از دیدن دو شب خواب تعبیر کنندگان را پیش خود خواند و خواب خود را برای آنها بیان کرد. تعبیرکنندگان گفتند:
کسی را که دیدی تو زین سان به خواب
به شاهی بر آرد سر از آفتاب
ورایدون که این خواب ازو بگذرد
پسر باشدش کز جهان برخورد

بابک از شنیدن گفتار تعبیرکنندگان ساسان چوپان را پیش خود خواند:
ز ساسان بپرسید و بنواختش
بر خویش نزدیک بشناختش
بپرسیدش از گوهر و از نژاد
شبان زو بترسید و پاسخ نداد

بابک با مهربانی نسبت به ساسان او را وادار کرد که خود را معرفی کند:
به بابک چنین گفت از آن پس جوان
که من پور ساسانم ای پهلوان
نبیره جهاندار شاه اردشیر
که بهمنش خواندی همی یادگیر

ساسان چون این سخنان را بیان کرد و رنجی را که کشیده بود آب در دیده بابک جمع شد و او را بر تخت بنشاند و جامه پهلوی بر تن او کرد. ساسان را اسباب شاهانه داد و او را به گرمابه فرستاد و یک کاخ عالی بدو داد و از شبانی او را برداشت و غلام و پرستنده بدو بخشید.
دختر دادن بابک ساسان را:
بدو داد پس دختر خویش را
پسندیده و افسر خویش را

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه
را به آواز می خوانند.»

Loading Facebook Comments ...