زنان شاهنامه: زنان بدون نام

پ پ پ

ـ دختر ساسان مادر اردشیر بابکان
(در داستان اشکانیان: زاده اردشیر بابکان و سرگذشت او با اردوان)
چون بابک دانست که ساسان نواده بهمن پادشاه کیانی می باشد دختر خود را بدو داد. پس از چندی از دختر بابک پسری به دنیا آمد به نام اردشیر:
چو نه ماه بگذشت از آن خوبچهر
یکی کودک آمد چو تابنده مهر
همان اردشیرش پدر کرد نام
نیا شد بدیدار او شادکام

10ـ همسر و دختر هفتواد
(در داستان هفتواد و سرگذشت کرم: ابتدای داستان)
در زمان پادشاهی اردشیر بابکان شهری به نام کجاران در نزدیکی پارس بود که یک سمت آن به دریا و طـرف دیگـر آن بـه کـوه منتهی می شد. در این شهر مردی زندگی می کرد به نام هفتواد که هفت فرزند داشت. از این رو او را هفتواد می خواندند. این مرد دارای زن و دختری بود که آنها مزرعه پنبه داشتند و با دوک از پنبه نخ می تابیدند و از این رهگذر معاش می کردند. روزی دختر هفتواد که زیر درخت سیب مشغول رشتن نخ بود مشاهده کرد که سیبی از درخت افتاد چون دختر در سیب نگریست کرمی در درون سیب دید و با انگشت آهسته آن کرم برگرفت و در گوشه دوک نهاد و برای زنده ماندن کرم مقداری از پاره سیب پهلوی کرم گذاشت. آن کرم کم کم بزرگ شد و برای دختر هفتواد شانس خوبی آورد و او از آن پس بیش از دیگران نخ می ریست و طناب می ساخت و می فروخت. به طوری که باعث شگفتی پدر و مادر خویش گردید.
دختر هفتواد جریان کرم را برای آنها تعریف کرد. آنها مایل به دیدن کرم شدند. پدر و مادر دختر پس از دیدن کرم برای او صندوقی ساختند و کرم را بدان صندوق منتقل نمودند. از شانس کرم کار هفتواد و زنش روز به روز بهتر شد. حاکم شهر کجاران خواست از هفتواد مالیات بگیرد. او از دادن مالیات سر باز زد و شبانه با فرزندان و یاران به خانه حاکم یورش بردند و حاکم را از پای درآوردند و تمام شهر را متصرف گردیدند و خود حاکم شهر کجاران شدند و برای این که کسی بدانها دسترسی نداشته باشد دژی در بالای کوه ساختند و بدان جا نقل مکان کردند و برای آسایش کرم حوضی زیبا ساختند و کرم را در آن حوض رها کردند که کرم آزادانه حرکت کند. سپس برای کرم عده ای پرستنده ترتیب می دهند و دختر خود را که او باعث این موفقیت شده بود و کرم را بزرگ کرده سرپرست آن پرستندگان قرار می دهند.
این واقعه و رویداد به سمع اردشیر بابکان می رسد و برای دفع کرم و هفتواد با لشگری به سوی کجاران حرکت می کند. اردشیر شهر کجاران و دژ را محاصره می کند ولی حریف هفتواد نمی گردد. هفتواد با نیرویی که در اختیار داشت به لشگر اردشیر شبانه و به طور ناگهانی حمله می کند و اردشیر شکست خورده می گریزد. پس از چند روز اردشیر با لباس مبدل در فکر چاره بود که به دو نفر مرد کارآزموده برمی خورد و آنها می گویند با جنگ نمی شود حریف هفتواد شد باید حیله و نیرنگی به کار برد. اردشیر در می یابد که جد بزرگ او اسفندیار با لباس بازرگانی بر ارجاسب غلبه یافت. با همان ترتیب مال التجاره تهیه کرده به سمت دژ حرکت می کند و پس از گفتگو با یکی از پرستندگان که برای کرم نذری نموده ام خـود را بـه داخـل دژ می رساند و به سردار خود «شهرگیر» دستور می دهد که به مجرد مشاهده آتش از داخل دژ خود را با لشگر به دژ برساند. اردشیر آن شب سرب گداخته به کام کرم می ریزد و او را از بین می برد. و به لشگر هفتواد حمله کرده سردارش شهرگیر هم خود را رسانده همه را دستگیر می کند و اردشیر دستور می دهد چند دار کنار دریا برپا کرده آنها را به دار می زند. بدین ترتیب داستان زن و دختر و کرم به پایان می رسد. اکنون از شاهنامه اشعاری در این باره بخوانید:
ز شهر کجاران بدریای پارس
که گوید ز بالای پهنای پارس
یکی شهر بد تنگ و مردم بسی
ز کوشش بدی خوردن هر کسی
در آن شهر دختر فراوان بدی
که بی کام و جوینده نان بدی
به یک روی نزدیک بودی به کوه
شدند همه دختران هم گروه
بدان شهر بی چیز و خرم نهاد
یکی مرد بُد نام او هفتواد
بدین گونه بر نام او از چه رفت
ازیرا که او را پسر بود هفت
گرامی یکی دخترش بود و بس
که نشمردی او مهتران را به کس
چنان بُد که روزی همه هم گروه
نشستند با دوک در پیش کوه
چنان بد که آن دختر نیک بخت
یکی سیب افکنده باد از درخت
چو آن خوب رخ سیب اندر گزید
یکی در میان کرم آکنده دید
به انگشت از آن سیب برداشتش
بدان دوک دان نرم بگذاشتش
چو برداشت از آن دوکدان پنبه گفت
بنام خداوند بی یار و جفت
من امروز از این اختر کرم سیب
به رشتن نمایم شما را نهیب
دو چندان که رشتی بروزی برشت
شمارش همین بر زمین بر نوشت

دختر جریان را به مادر خود گفت و کار آنها هم از وجود کرم رونق گرفت و چنان که در ابتدا گفته شد اردشیر با حیله کرم و هفتواد و خانواده اش را از بین برد.



آگهی

اردشیر پس از از بین بردن کرم:
سوی لشگر کرم برگشت باد
گرفتار شد در زمان هفتواد
بفرمود پس شهریار بلند
زدن پیش دریا دو دار بلند
دو بدخواه را زنده بردار کرد
سر دشمن از خواب بیدار کرد
ادامه داستان  زنان شاهنامه  هفته آینده

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه
را به آواز می خوانند.»

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید