قسمت دهم: زنان صاحب نام

زنان شاهنامه: روشنک، سپینود و سمن ناز

پ پ پ

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه
را به آواز می خوانند.»

5ـ روشنک Roshanak (دختر دارا، همسر اسکندر مقدونی)
در داستان پادشاهی اسکندر: نامه نبشتن اسکندر به زن و دختر دارا، و در قسمت پاسخ نامه اسکندر از طرف مادر روشنک:

این بانو دختر دارا و همسر اسکندر مقدونی است. در شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی در تعریف این بانو اشعاری زیبا سروده شده است و اسکندر با احترام به وصیت نامه دارا با عزت تمام از روشنک خواستگاری می کند و در نامه خود می نویسد:

جهان یکسر اکنون به پیش شماست
بر اندرز دارا فراوان گواست
که او روشنک را به من داد و گفت
که چون او نباشد ترا در نهفت
سر بانوانی و زیبای تخت
فروزنده فره و نام و بخت
نبشتیم نامه بر مادرت
که ایدر فرستد ترا در خورت
بر آئین فرزند شاهنشهان
به پیش اندرون موبد اصفهان
پرستنده و تاج و پیلان و مهد
همان را که دادی به تو شیر و شهد
به مشکوی ما باش روشن روان
تویی در شبستان سر بانوان
از ایوان پرستندگان خواستند
چهل مهد زرین بیاراستند
یکی مهد با چتر و با خادمان
نشست اندرو روشنک شادمان
بر آن چتر دیبا درم ریختند
ز بر مشک سارا همی بیختند
چو ماه اندر آمد به مشکوی شاه
سکندر بدو کرد چندی نگاه
بدان برز و بالا و آن خوب چهر
تو گفتی خرد پروردیش به مهر
ازو جز بزرگی و آهستگی
خردمندی و شرم و شایستگی
نگه کرد بیدار و چیزی ندید
دلش مهر و پیوند او برگزید
همه پهلوانان ایران زمین
به شاهی برو خواندند آفرین

این ازدواج بنابر وصیت و مصلحت و با شوق انجام گرفت و اسکندر با این ازدواج محبوب ایرانیان شد، اما مرگ زودرس اسکندر باعث شد که روشنک نصیبی از شوهر خود نبرد.

16ـ سپینود Sapinud (دختر پادشاه هند موسوم به شنگل، همسر بهرام گور)
در داستان پادشاهی یزدگرد: نامه فغفور چین به بهرام و پاسخ آن.

این بانو دختر پادشاه هند موسوم به شنگل و همسر بهرام گور می باشد. حکیم طوس درباره این بانو چنین می فرماید: بهرام گور ناشناس برای بازدید به هندوستان می رود و پیش شنگل پادشاه هند هنرنمایی می کند. شنگل از زور بازوی بهرام درشگفت می شود و از او بسیار خوشش می آید و دختر زیبای خود، سپینود را به او می دهد. اکنون از زبان فردوسی بشنوید:

چو خرم بهار و سپینود نام
همه شرم و ناز و همه رای و کام
بدو داد شنگل، سپینود را
چو سرو سهی شمع بی دود را
سپینود با شاه بهرام گور
چو می بود روشن به جام بلور
سپینود را گفت اینت بهشت
برستی ز کاخ بد و جای زشت
فرار بهرام با سپینود:
سپینود را گفت بهرام شاه
که دانم که هستی مرا نیکخواه
سپینود گفت ای سرافراز مرد
بهی جوی و ز راه دانش مگرد

این ازدواج از روی مصلحت و ناچاری بود و عاقبت خوبی درپی داشت.

17ـ سمن ناز Samannaz (دختر گورنگ شاه شهریار کابل و زابل )

در ملحقات در داستان جمشید: گریختن جمشید از ضحاک

این بانو دختر گورنگ شاه شهریار کابل و زابل در زمان جمشید و ضحاک بود. گورنگ شاه دختری بسیار زیبا به نام سمن ناز داشت. در سن چهارده چون ماه چهارده بود. این دختر در سواری، تیراندازی و پهلوانی یکی بود به علاوه در ادب و فرهنگ از زنان منحصر به فرد زمان خود بود:

مر آن شاه را نام گورنگ بود
کزو تیغ فرهنگ با رنگ بود
یکی دخترش بود کز دلبری
پری را به رخ کرده از دل بری
شبستان گلستان ز دیدار او
دو زلفین مشکین و گلنار او
یکی بود مردانه و تیغ زن
سواری سرافراز و مردم فکن
کمند افکنان بسته گیسویش
کمان ابروان خسته ابرویش
بلا را بلندی ز بالای او
دو گیسو سر از حلقه تا پای او
شده سال آن سرو آراسته
سه چار و دو از ماه نو کاسته
بنام آن پریرخ سمن ناز بود
گل و یاسمن را از او ناز بود

Loading Facebook Comments ...