قسمت ششم : زنان صاحب نام

زنان شاهنامه: تهمینــه

پ پ پ

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه
را به آواز می خوانند.»

11ـ تهمینه Tahmineh (دختر پادشاه سمنگان، همسر رستم دستان)
در داستان رستم و سهراب: آمدن تهمینه دختر شاه سمنگان به نزد رستم.

تهمینه دختر پادشاه سمنگان همسر جهان پهلوان رستم دستان می باشد. حکیم حماسه سرا، درباره این بانو چنین می سراید که: روزی رستم برای نخجیر و شکار به نزدیک شهر سمنگان به صید می پردازد و چند گورخر شکار و کباب می نماید و پس از صرف و تناول آن برای رفع خستگی زین از پشت رخش گرفته رخش را به چرا در صحرا رها می کند و در همان شکارگاه به خواب می رود. عده ای از سربازان و مردم شهر سمنگان که در آن حوالی بودند برای این که از رخش رستم کره ای به دست آورند، رخش را به هر زحمتی با کمند می گیرند و می برند. رستم که از خواب برمی خیزد به اطراف نظر می افکند، رخش را نمی بیند و از این رو بسیار دلگیر می شود. به ناچار از جای برخاسته، زین اسب بر پشت خود گذاشته، پی رخش را گرفته، خود را به نزدیک شهر سمنگان می رساند. در این جا حکیم فردوسی می فرماید:



آگهی

چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت بر زین گهی زین به پشت

چند تن از بزرگان سمنگان ورود تهمتن دوران، رستم دستان را به شاه سمنگان خبر می دهند. پادشاه سمنگان به محض آگهی با تنی چند از خاصان و بزرگان به استقبال رستم می شتابد و رستم را با عزت و احترام تمام به کاخ خود می برد و بزم شاهانه برپا می کند. رستم از گم شدن رخش اظهار نگرانی می کند. پادشاه سمنگان و اعیان آن شهرستان به رستم وعده یافتن رخش را اطمینان می دهند. تهمتن شاد گردیده به می خوردن می نشیند تا پاسی از شب می گذرد و رستم عازم خواب می شود و در مکانی مناسب به خواب می رود:

سزاوار او جای آرام و خواب
بیاراست بنهاد مشک و گلاب

هنوز چشم رستم گرم خواب نشده بود که ناگهان آهسته درب خوابگاه باز شد:

یکی بنده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست

در تعریف تهمینه حکیم چنین می سراید:

پس بنده اندر یکی ماهروی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابروکمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند
دو برگ گلش سوسن می سرشت
دو شمشاد عنبر فروش از بهشت
بناگوش تابنده خورشید وار
فرو هشته زو حلقه گوشوار
لبان از طبرزد، زبان از شکر
دهانش مکلّل به دُر و گهر
ستاره نهان کرده زیر عقیق
تو گفتی ورا زهره آمد رفیق
دو رخ چون عقیق یمانی به رنگ
دهان چون دل عاشقانه گشته تنگ
روانش خرد بود و تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

رستم چون چنین دید خود را به خواب زد و آن ماهروی آرام به بالین رستم آمد. رستم که از زیبایی آن نازنین صنم خیره مانده بود نام یزدان و جهان آفرین برخواند و آن نکوروی آهسته پهلوی رستم نشست در آن هنگام رستم چشم گشود. به حال سئوال از او پرسید کیستی و در این وقت شب مراد و مقصود تو چیست. تهمینه پاسخ می دهد:

چنین داد پاسخ که تهمینه ام
تو گویی که از غم به دو نیمه ام
یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم
تهمینه در تعریف خود گوید:
به گیتی ز شاهان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ کبوداند کیست
ز پرده برون کس ندیده مرا
نه هرگز کس آوا شنیده مرا
ترا ام کنون گر بخواهی مرا
نبیند همی مرغ و ماهی مرا

سپس می گوید از هر کسی وصف پهلوانی تو را شنیده ام و ندیده عاشق تو گشته ام و بدان که من عقل را فدای عشق تو کرده ام و از خدای جهان آرزو دارم که از تو فرزندی به من عطا فرماید که مانند تو باشد، از این گذشته من آمده ام که مژده یافتن رخش را به تو بدهم. تهمتن دوران چون داستان تهمینه را شنید به خصوص در باره یافتن رخش بسیار شادمان شد و همان شب او را از پدرش خواستگاری نمود، در آن شب شادی آفرین و وصل آن نازنین نطفه سهراب یل بسته شد:

ز شبنم شد آن غنچه تازه پر
و یا حقه لعل شد پر ز در
به کام صدف قطره اندر چکید
میانش یکی گوهر آمد پدید

پادشاه سمنگان از این وصلت بسیار شادمان بود و بزرگان و پهلوانان سمنگان همه به رستم تبریک گفتند و جشن و شادمانی بزرگی به افتخار عروس و داماد برپا کردند:

بدانست رستم که او برگرفت
تهمتن به دل مهرش اندر گرفت

این ازدواج از روی عشق و شهوت و افتخار انجام گرفت و غیرمنتظره بود و تهمینه زنی عاشق پیشه و فرزند دوست بود.

Loading Facebook Comments ...