قسمت دوم: زنان صاحب نام

زنان شاهنامه، از آذرگشسب تا همای – ۲

پ پ پ

3ـ آرزو (دختر ماهیار گوهرفروش و همسر بهرام گور)

(در داستان بهرام گور: کشتن بهرام شیران را و رفتنش به خانه گوهرفروش و خواستنش دختر او را)

این بانو دختر ماهیار گوهرفروش و همسر بهرام گور است. بهرام هنگام شکار به دشت و مرغزاری رسید که گورخر فراوان داشت. بهرام گور دو گور نر و ماده را با تیر به هم دوخت و از آن دشت حرکت کرد و به بیشه ای رسید که دو شیر نر و ماده بودند. بهرام با دو تیر آن دو شیر را از پای درآورد، لشگریان به او آفرین گفتند. در نزدیکی بیشه مرغزاری بود که گوسفندان بسیاری در آن به چرا مشغول بودند. شاه از چوپان پرسید: این گوسفندان از آن کیست. شبان پاسخ داد که متعلق به گوهرفروشی است که مال و جواهر بسیار دارد و یک دختر ماه رخ که از دست او فقط جام گیرد. بهرام راه خانه گوهرفروش را از شبان جویا شد. چوپان راه به شاه نشان داد و گفت اگر تا شب صبر کنی آواز چنگ از آنجا خواهی شنید. بهرام لباس عادی به تن کرد و با یک سرباز عازم خانه ماهیار گوهرفروش شد. وزیر بهرام روزبه به سران سپاه گفت: اکنون بهرام می رود و درب منزل گوهرفروش را می زند و دختر او را به همسری می گیرد و پیش دختران آسیابان به شبستان می برد و از زنان سیر نمی شود. اکنون نهصد و سی زن در مشکوی شاه می باشد. این عمل از وزن او می کاهد و حیف است که چنین شاهی به این روز بیفتد و چشمش کم سو شود و رخسارش زرد گردد زیرا از بوی زنان موی سر سفید گردد و این سفیدی ناامیدی آرد.

بهرام در تاریکی شب با سرباز و اسبش به در خانه گوهرفروش می رود. آواز چنگ به گوشش می رسد. درب خانه را به صدا درآورده، پرستنده ای درب می گشاید. بهرام اجازه خواسته، پرستنده به گوهرفروش اطلاع می دهد. گوهرفروش می پرسد چه کسی است. بهرام پاسخ داد که در شکارگاه اسب من پایش زخم برداشته و اکنون مانده ام. ترسم این است که اسب و لگام را بدزدند. پرستنده به گوهرفروش پیغام داد. گوهرفرش گفت درب باز کن مگر مهمان ندیدی. پرستنده دوان دوان خود را به درب رسانده در بگشود و تعارف نمود. بهرام داخل شد. سرایی دید آراسته و پیراسته. شکر خدای بزرگ به جای آورد و از خدا خواست همه کارش از روی عدل باشد تا پس ار مرگ مرا به نیکی یاد کنند. بهرام داخل اتاق شد و بالای ایوان از دور دختر گوهرفروش را دید. او چون چشمش به بهرام افتاد تعظیم کرد و فرش انداخت و بالش گذاشت و خوشحالی کرد. آنگاه خوان آورد از خوردنی های گرم و سرد و دستور داد که اسب شاه را تیمار کنند. پرستنده سرباز شاه را هم نوازش کرد و آمد نزدیک بهرام نشست. چون غذا تناول کردند جام می به گردش درآوردند. گوهرفروش گفت باید از این بعد به راحتی خوابید. بهرام از پذیرایی گوهرفروش اظهار رضایت کرد. دست شست و جام شراب نوشید. گوهرفروش از بهرام جویای نام شد. بهرام نام خود را گشسب خواند و گفت من به آواز چنگ بدین خانه آمدم و قصدم ماندن نبود. گوهرفروش گفت دختر من هم ساقی خوبی است و هم چنگ زن نیکویی و هم داستان می گوید و هم آواز می خواند و هم اندوه می شکند و نام او آرزو است:



آگهی

هم او میگسار است و هم چنگ زن
هم آن چامه گوی ست و انده شکن

آرزو چنگ برداشت و پیش بهرام آمد. چو چشمش بر شاه افتاد گفت بر و بالا و رخسار تو بهرام را ماند:

کسی کو ندیده است بهرام را
ستوده سوار دلارام را
نگه کرد باید بروی تو بس
جز او را نمانی ز لشکر به کس

آرزو چنگ برگرفت و بر ستایش بهرام آواز خواند. بنا به خواهش بهرام آوازی نکوتر خواند که هوش از بهرام ربود. بهرام از ماهیار خواست که دخترش را به او دهد. ماهیار روی به آرزو کرد و از او پرسید. آرزو گفت جز او کسی را لایق همسری خود نمی بینم و این آرزوی من است:

چنین گفت با ماهیار آرزوی
که ای پیر آزاده نیک خوی
مرا گر همی داد خواهی به کس
همانم گشسب سوار است و بس

ماهیار گفت باید بزرگان ایران باشند تا دختر به تو دهم. بهرام گفت بهانه مجوی و دختر به من ده. ماهیار از آرزو پرسید: تو بدین طریق راضی هستی؟ آرزو گفت: پدر دل بد مکن و خود را به یزدان بسپار. بهرام و آرزو جفت یکدیگر شدند و ماهیار به خدمتگذاری مشغول شد ولی قبل از خواب چون بهرام بسیار مست بود در رختخواب به خوابی عمیق فرو رفت و آرزو هم او را تنها گذاشت. صبح سرباز بهرام تازیانه شاه به درب خانه ماهیار آویخت تا لشگریان بدانند که شاه کجاست. سپاهیان صبح تازیانه شاه را یافتند و در خانه صف کشیدند.

دربان وحشت زده خود را به ماهیار رساند و گفت دوش شهریار ایران مهمان تو بوده. ماهیار فریاد زد شاه در خانه من چه می کند. دربان پاسخ داد سپاه و تازیانه شاه ببین. ماهیار به آن طرف دوید و تازیانه و سپاه دید. بسیار وحشت کرد که دیشب مست بوده و با شاه شام خورده. فورا خود را به اتاق آرزو رساند و گفت دخترم برخیز که مهمان دیشب ما شاه بود و قصد همسری تو را داشته. اکنون برخیز و لباس نیکو به تن کن و دّر و گوهر نثار کن:

چو بینی رخ شاه خورشید فش
برو پیش او دست کرده بکش
مر او را بین چشم در پیش دار
ورا چو روان و تن خویش دار
چو پرسد با وی سخن نرم گوی
سخن ها به آزرم و با شرم گوی
من شرم دارم که خدمت برسم.

چون بامداد شد شاه از خواب بیدار شد. به باغ آمد و سر و روی با آب شست و خدای را نیایش کرد. چون به ایوان باز آمد پرستندگان به خدمتگذاری مشغول شدند. بهرام آرزو را طلب کرد. آرزو با جام می و نثار بسیار از دّر و گوهر و گوشوار زرین به گوش با تاجی زیبا بر سر تعظیم کنان خدمت رسید. بهرام چو او را بدید خندید:

بدو گفت شاه این کجا داشتی
مرا مست کردی و بگذاشتی

آرزو به پدرش گفت خدمت شاه برسد. ماهیار تعظیم کنان خدمت رسید، عذر بسیار خواست. بهرام عذر او را پذیرفت. به آرزو گفت اکنون نوای چنگ خواهم. ماهیار وسایل عروسی فراهم ساخت. همه بزرگان بر درگاه بودند. شب شد و بهرام به آرزو گفت: چنگ برگیر و بنواز و چامه بر خوان. آرزو اطاعت کرد و چنگ برگرفت و چامه ای در مدح بهرام برخواند. در این هنگام وزیر روزبه به درگاه آمد و بهرام آرزو را روانه مشکوی خود کرد:

ببالای تو بر زمین شاه نیست
بدیدار تو بآسمان ماه نیست

Loading Facebook Comments ...