قسمت چهارم: زنان صاحب نام

زنان شاهنامه، آزرمیدخت، ارنواز و اسپنوی

پ پ پ

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه
را به آواز می خوانند.»

5ـ آزرمیدخت (Azarmidoxt) (دختر خسرو پرویز پادشاه ایران پس از شیرویه و پوراندخت)
(در داستان پادشاهی پورانداخت: کشته شدن پیروز خسرو)

این بانو از دختران خسرو پرویز، پادشاه ساسانی می باشد که پس از شیرویه و پورانداخت به پادشاهی رسید. حکیم گرانمایه طوس درباره این بانو چنین می سراید:
یکی دختری بود آزرم نام
ز تاج بزرگی شد او شادکام
همی بود بر تخت زر چار ماه
به پنجم شکست اندر آمد به گاه
شد او نیز و آن تخت بی شاه ماند
به کام دل مرد بدخواه ماند

6ـ ارنواز (Arnavaz) (دختر جمشید جم، همسر ضحاک و سپس همسر فریدون)
(در داستان پادشاهی فریدون: دیدن فریدون دختران جمشید را و داستان فریدون با وکیل ضحاک)



آگهی

دختر جمشید جم پادشاه پیشدادی، این بانو به زور همسر ضحاک و سپس همسر فریدون گردید. فردوسی نامدار درباره این بانو چنین می سراید:
سخنها چو بشنید زو ارنواز
گشاده شدش بر دل پاک راز
که با دختران جهاندار جم
نشیند زند رای بر بیش و کم
به یک دست گیرد رخ شهرناز
به دیگر عقیق لب ارنواز

7ـ اسپنوی (Espnuy) (دختر تژاو مرزدار توران) ( در داستان پادشاهی کیخسرو: رزم ایرانیان با تژاو)
این بانو دختر تژاو مرزدار توران و داماد افراسیاب است. بیژن فرزند گیو مامور نبرد با تژاو می گردد و در نزدیکی مقر فرماندهی تژاو جنگ بین دو پهلوان ایرانی و تورانی در میگیـرد و چون تژاو تاب مقاومت در خود نمی بیند پای به فرار می گذارد و برای رسیدن به دژ شتاب می کند تا گرفتار نشود. تژاو دختری دارد به نام اسپنوی که در زیبایی مانند ندارد. کیخسرو پادشاه ایران به بیژن سفارش کرده است که تژاو را مکش بلکه با کمند او را بگیر و اگر گریخت دختر او را که مانند ماه در میان ستارگان است اسیر کرده، پیش من آور.

هنگام فرار تژاو اسپنوی التماس می کند که پدر مرا تنها مگذار به همراه خود ببر. پدر را دل به فرزند می سوزد و او را بر ترک اسب خود سـوار نمـوده اسـب را بـه تاختـن در می آورد پس از طی مسافتی اسب تاب نیاورده از رفتـن بـاز می ماند. تژاو به دختر می گوید: بیژن دشمن من است و اگر به ما برسد هر دو را خواهد کشت ولی اگر تو تنها بمانی به تو کاری ندارد. بهتر است تو در همین مکان بمانی تا من خود را به دژ برسانم.

اسپنوی با پذیرفتن امر پدر فداکاری می کند و از پشت اسب به زیر می آید. تژاو گریان از دختر جدا شده، با او وداع می کند. در این بین بیژن نامدار از راه می رسد و اسپنوی را می بیند که چهره او از برگ گل نازک تر و زیباتر است. او را بر ترک خود نشانده، روی به لشگر ایران می نهد و اسپنوی را چنان که شاه فرموده بود به دربار ایران روانه می کند. اکنون به اشعاری که حکیم در این باره سروده توجه فرمایید:
همی تاخت چون گرد با اسپنوی
سوی راه توران نهادند روی
زمانی دوید اسب جنگی تژاو
نماند ایچ با اسب و با مرد تاو
فرو ماند این اسب جنگی زکار
ز پس بد سگال آمد و پیش غار

تژاو می گوید:
اگر بیژن اکنون به ما در رسد
مرا و تو را عمر بر سر رسد
تو را نیست دشمن به یکبارگی
بمان تا برانم من این بارگی
فرود آمد از پشت اسب اسپنوی
تژاو از غم او پر از آب روی
براند اسب و شد نزد افراسیاب
پسش بیژن اندر گرفته شتاب
سبکسار گشت اسب و تندی گرفت
پسش بیژن گیو کندی گرفت
چو دید آن رخ ماهرخ اسپنوی
فروهشته از مشک تا پای موی

وصف زیبایی اسپنوی:
رسید اندر آن چای بیژن فراز
گرفتش مر آن خوبرخ را به ناز
پس پشت خویش اندرش جای کرد
سوی لشکر پهلوان رای کرد
چو بیژن بدان ماهرخ بنگرید
بدو خیره ماند و لب اندر گزید
بتی بد به بالای سرو بلند
اگر سرو را مشک باشد کمند
فروهشته گیسو ز سر تا زمین
از ایزد بر آن ماه بود آفرین
دو زلف و دو جعدش چو مشکین زره
فکندست گویی گره بر گره
به مشک و به عنبر سرش بافته
به یاقوت و زمرد تنش تافته
دو انگشت برسان سیمین قلم
بروکرده بر غالیه صد رقم
مر او را بیاورد بیژن ز راه
چنین تا بیامد به ایران سپاه

ایرانیان پس از شکست و فرار تژاو دژ را تصرف نموده، ویران ساختند و تمام اسباب و اسبان را به غارت بردند.

Loading Facebook Comments ...