در لواسون چه گذشت؟

پ پ پ

پیاده روهـای تهـران بـه تابلوهـای کوبیسـم می مونه: موزائیک، آجر، سیمان، در پوشهای چدنی سازمان آب، تنگ هم.

صدای خنده دخترای دبیرستانی، کنار خیابان، منتظر تاکسی، مانتوی آبی، گیسوان مثل شَبَق، شکوفه زده از زیر روسری، با کیف بک پک، پا در آدیداس، چفت، مثل یک صخره نورد. پروین و فروغ، نسترن و لیلا، کجا رفتید؟

می خواستم زیر گوشتون بخوانم:
از تو قلک چشات
سکه های رنگ وارنگ
میریزه توی هوا



آگهی

***

پیاده روهای تهران همیشه تشنه آب، قار قار کلاغها، مثل همیشه قصه ناگفته دارن. تلفن زنگ میزنه، شوهرخواهرمه:
ـ صبح میام عقبت بریم لواسون، قول می دم بد نگذره.

نُه صبح جلوی در پشت فرمون پژوی چهار در منتظره، ماشین آبپاش شهرداری پای درختا وصله پینه وار آب می پاشه، نم آب رو داغی اسفالت خیابان بخار میشه، گنجشکا جیک جیک می کنند، ماشینا بوقای ریز می زنن، موتورسوارا با زیرکی از حق عبور شان نمی گذرند.

پیش به سوی لواسون، خیلی زود به جاده لشگرک می رسیم، غریب آشنا،خانه سبزه منصور دوست دوران دانشگاه ملی اینجا بود، یادش به خیر، بحز چند تک خانه ویلایی و بیمارستان ارتش، بقیه اش بیابان بود. باباش وکیل دادگستری بود، عاشق موسیقی سنتی، یه شب منو خونه شون دعوت کرد، میهمانها بودند و ارکستر بزمی دو سه نفره، جمال و وفایی می خواند:
امشب شب ما سحر نداره
یار از دل ما خبر نداره

سبزه علوم سیاسی می خواند، شاگرد ممتاز دانشکده بود، می خواست دیپلمات وزارت امور خارجه شود، آرزویی که به خاطر انقلاب نقش بر آّب شد، دانش و توانش را داشت، دکتر اکبر استاد تاریخ تمدن که برا اول بار داروین، مارکس، و فروید به ما آموخت، و منوچهر افخمی معاون دانشکده برا سبزه خیلی احترام قائل بودند. نصف غزلهای حافظ را از حفظ بود. به هر مناسبت می خواند. تو شیراز بودیم که خواند:
شهری است پرکرشمه خوبان ز شش جهت چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم
اولین شراب را من با سبزه در حافظیه لاجرعه بالا کشیدم، یک بطر را دو نفری نوشیدیم.

خودش هم شعر می سرود:
كودكان كشورم بى ياورند
مرده مام ميهن و بى مادرند
چشم اميدى ندارند از كسى
الفتى دارند با اين بى كسى
داستان عمرشان بى رنگ و بوست
قصه شان افسانه سنگ و سبوست
چون هميشه يادي از مادر كنند
گو چه رنگى جز سيه بر تن كنند
اين سيه پوشى نشان ماتم است
برسر گور وطن
………ماتم…. كم است.
(سبزه منصور)
(سبزه چند هفته پیش بعد از یک سال تحمل رنج سرطان پرواز کرد.)

شوهرخواهرم گاز میده و از لابه لای مسافرکش ها و موتورسیکلت ها و اتوبوسها و آدمها چند کیلومتر میرونه، خانوم گوینده رادیو با صدای بیش از حد نرم و لفظ قلم توصیه به حفظ محیط زیست می کنه، شوهرخواهرم گاز می ده، طبق معمول از زدن کولر ماشین پرهیز می کنه تا به موتور فشار نیاد.

به لواسون می رسیم، کوچه باغها، تو سایه پارک می کنه، بوته ها و درختا اینجا تمیزترند، و آبشخور از جوی آب دارند، پیش می رویم و صدای شُرشُر آب، رقصان در جوی، به تدریج در نوای آهنگی که در فضا پخشه، گم میشه.

شهرام صولتیه:
سلام عزیزم عزیزم سلام
دوستت دارم عاشقتم وسلام
قدم هام سست می شه، دچار تشویش می شم، به شوهرخواهرم میگم: آقا مشکل پیش نیاد؟

لبخند میزنه: نه بابا، خاطرت جمع، اینکه چیزی نیست.

به دروازه باغ می رسیم، هر دو لنگه بازه، طنین شیش و هشت موزیک به صنوبرهای سر به آسمان افراشته می کوبه، برگها می لرزند.

بر فراز حیاط بزرگ باغ، روی پایه های باریک بسیار بلند، سقفی عظیم زده اند سوله وار که محوطه وسیع را از باد و باران محفوظ می دارد. و فاصله دیوار کوتاه پایین، تا سقف بلند، فرازی است از فضای باز و فراخ.

داخل حیاط، صدها صندلی، چیده کنار هم، و مردم همه جا پخش، بیشتر نشسته، بعضی ایستاده، صدها نفر، بیشتر نوجوان و جوان، دختر و پسر، و خانومها، و آقایون، برخی چای به دست، دیس های میوه و شیرینی روی میز، رومیزی های جگری، صندلی های زرد و آبی. در دوردست آن سوی حیاط بسیار بزرگ، روی استیج، دخترا و پسرای ده ـ پانزده ساله در حال رقص، با ترانه شهرام صولتی، خوش ادا، تند و تیز، شاد و خودمانی، میلیونها برگ درختان صنوبر بچه ها را همراهی می کنند.

جمعیت شیرینی و چای می خورند، بعضی شان روی ویلچر، برخی عصا زیر بغل، بیشترشان زن و دختر، نوجوان؛ دچار معلولیت، از همه دست، کنار مراقبان بزرگسال.

دی ـ جی آهنگ عوض می کند، از اندی، و برخی خوانندگان دیگر که نمی شناسمشان، گوینده پشت میکروفون خود را معرفی می کند، هنرمند رادیوست. جوک می گوید، جمعیت می خندند، برنامه ها را اعلام می کند، شعبده بازی هم دارند. از صاحب باغ آقای شبیری تشکر می کند، برای سلامتی اش دعا می کند، بغل دستی می گه آقای شبیری دو ـ سه هفته پیش عمل قلب باز کرده، قراره امروز برای اولین بار بعد عمل، به دیدن جمعیت بیاد، آقای شبیری آدم خیّریه، باغو وقف برنامه های شاد برای معلولان و نیازمندان کرده،
هفته ای یک روز، در طول تابستان، هر هفته سیصد ـ چهارصد نفر، هر بار برا یه گروه از کودکان و نوجوانان، آسیب دیدگان جسمی یا روحی، بی سرپرستها، همراه با مراقبانشان … و هنرمندان شهر، بعضی به رایگان، بعضی در مقابـل دستمزد، میان برا این بچه ها برنامه اجرا می کنند، و نیکوکاران هم کمک می کنند، با ناهار یا شیرینی یا بستنی، سیصد چهارصد نفر.

خانومی سوار ویلچر میاد پیش ما، ما رو به هم معرفی می کنند: خانوم دکتر خلوق، عینک به چشم، لبخند پهن، از هر دو پا فلج، تَر و فرز دوچرخ ویلچر را پس و پیش می کنه، ویلچر را پشت میز جا می کنه.

شوهرخواهرم به خانوم خلوق میگه از کانادا آمده ام. چیزی از کانادا براشون ندارم، در درون احساس شرمندگی می کنم. مهربانه، به من احترام میذاره، توضیح میده، از بچه های آسیب دیده و دچار مشکل و بی سرپرست می گه، مشکل زیاد دارند، میگه:
ـ این بچه ها طول هفته منتظرند تا پنجشنبه بشه بیاریمشون اینجا، اما خیلی زیادند، مجبوریم به نوبت بیاریمشون.

از کمبودها میگه، به نرمی میگه داخل مراکز نگهـداری بـه ایـن بچه ها و نوجوانها سخت می گذره، آرزوی هوای تازه دارند.

دو خانوم میان سر میز ما، با خانوم خلوق کار دارند، سئوال دارند، چادر به سر دارند، هر دو سفید و لاغرند، پوست صورتشان هیچ اثری از آرایش نداره، لبخند محزونی دارند، صریح و روان صحبت می کنند، نگاهشون با نگاهم تلاقی می کنه، عمیق و محزونه:
از تو قلک چشات
سکه های رنگ وارنگ
می ریزه توی هوا.
زیر سی سال سن دارند، دخترای ایران، شانه هایشان زیر شنل سیاه پنهان، اما من می بینم، تحملی دارند.

پاسخ سئوالاتشان را از خانوم خلوق می گیرند، خداحافظی می کنند، چالاک، با گَرد سپید بر چادر سیاه، و حرکات موزون، کفشهای آدیداس، پوست سپید و دستان نرم، و لبخند گرم، و ترانه ای دیگر، رِنگ شش و هشت، آهنگ شهرام شب پره، بچه ها روی استیج مشغول رقص، دخترای روسری به سر، پسرای تشنه رقص، هر دو سوار آهنگ، در دشت رویا، کم توقع ها!

با نیسان آبی غذا می آورند، چای می دهند، بستنی می دهند، آقای شبیری صاحب باغ سوار ویلچر می آید، دوران نقاهت سختی داشته، برایم صحبت می کند:
ـ خیلی سختی کشیدیم، چندین بار برنامه مان را تعطیل کردند، فعلن قانعشان کردیم، می گیم بیایین بشینین، به چشم خودتون ببینین چطور این بچه ها با همین چیزا دلشون شاد میشه.

آقای شبیری نگرانه که دوباره برنامه را بهم بزنن. مجری از پشت میکروفون برا سلامتی آقای شبیری دعا می کنه، جمعیت یکپارچه آمین می گن.

وقت خداحافظی است، مراقبان بچه ها را جمع و جور و آماده ترک محل می کنند، بچه های عصا به دست، دخترانی که به زحمت خودشان را به جلو می کشند، با واکر یا بدون واکر، دو خانوم مراقب دو ویلچر سوار را به جلو می رانند، نگاهمون دوباره تلاقی می کنه، چشمانشون برق میزنه، از خانوم دکتر خلوق خداحافظی می کنم.

صدای همهمه دخترا و پسرا با صدای شُرشُر باریکه آب و جیک جیک گنجشکان و رقص نسیم با برگ درختان درهم می آمیزه، و در سروصدای موتورسیلکت ها محو می شه.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید