برگی از دفتر خاطرات

داستان کوتاه: چمدانی با طناب زرد – ۲

پ پ پ

دوباره وضع خودمان را توضيح دادم ولي او با ناباوري پرسيد: «اگر به ‌شما اجازه ورود داده بودند بايد در پاسپورتتان مهر مي ‌زدند در صورتي ‌كه من مهری در پاسپورت های شما نمي بينم» و چون نهايتاً دلايل ما را قانع كننده ندانست با اين جرم كه غير قانوني وارد خاك ايتاليا شده‌ايم همگي را به‌ مرکز پليس فرودگاه بردند تا پس از تحقيق درمورد ما تصميم بگيرند.

نظر به‌ این‌ که مدارك من و همسرم قانوني بود لذا دغدغه‌اي از بابت تحقيقات پلیس نداشتيم ولي آن دو خانواده ايراني سخت نگران پاسپورت‌ها و وضع خود بودند و از این مي ‌ترسيدند که اگر پليس ايتاليا متوجه جعلي بودن مداركشان بشود آن‌ها را به‌ تركيه باز ‌گرداند از اين ‌رو سخت در تب و تاب بودند و بی ‌قراری می‌ کردند. عجیب این بود كه به‌ ‌ما اعتراض مي‌ كردند و مي ‌گفتند چرا ساكت نشسته‌ ايد و به‌ پليس اعتراض نمي ‌كنيد كه پاسپورت‌هايمان را زودتر به ‌ما برگردانند.

پس از گذشت مدت زماني طولاني كه نگران و مشوش از بابت وضع خود و پرواز بعدي بوديم مأمورين با در دست داشتن پاسپورت‌ها بازگشتند و بازجوئی از فرد فرد ما را آغاز نمودند كه در تمام مدت ناچار بودم به ‌عنوان مترجم سؤال و جواب ‌ها را براي طرفين ترجمه کنم.

چون به ‌پاسپورت‌ هاي آن دو خانواده ايراني مشکوک بودند و این تصور را داشتند که همگي ما وضع مشابهي داريم لذا در نظر داشتند براي تحقيق بيشتر ما را تا روز بعد و باز شدن سفارتخانه‌هاي مربوطه نگاه ‌دارند كه به ‌آن‌ها يادآور شدم ويزاي ما تنها تا 24 ساعت ديگر اعتبار دارد و چنان‌ چه بخواهند ما را تا روز بعد در آن‌ جا نگاهدارند اعتبار آن تمام و ديگر قادر نخواهيم بود وارد خاك آمريكا شويم و مسئوليت اين امر به‌ عهده آن ‌ها خواهد بود.

نهايتاً در آخرين لحظه قبل از پرواز هواپيما پاسپورت‌ هاي ما را مهر كرده به ‌دستمان دادند و همگي خوشحال روانه سكوي پرواز شديم.

هنگام سوار شدن به‌ هواپيما که مجبور بودیم از محوطه سالن خارج شده و پیاده در فضای باز به‌ سوی هواپیما برویم، وقتي نزدیک هواپیما شدیم و از كنار آن مي ‌گذشتيم متوجه شدم كه در حال بارگيري چمدان‌هاي ما هستند، در ميان آن‌ ها چشمم به‌ چمدان سياه رنگ خودمان افتاد كه با طناب زرد رنگي پيچيده شده بود.

با دیدن آن بي ‌اختيار به‌ هموطن ايرانيم كه در كنارم بود گفتم: «مثل اين ‌ كه در حال بار زدن چمدان‌هاي ما هستند و با انگشت چمدان خود را كه با طناب زرد رنگی پیچيده شده بود به او نشان داده گفتم: «آن چمدان من است که در حال بارگیری هستند» و سوار شديم.

در فرودگاه مادريد چون مي‌ دانستيم كه آن‌ها به‌ مقصد رسيده‌ اند هنگام پياده شدن از آن‌ها خداحافظي و آرزوي روزهاي خوبي برايشان كردیم و چون مجبور بودیم تا پرواز بعدی خود که نیویورک بود در سالن ترانزیت بمانیم مستقیماً به‌ سوي سالن ترانزيت راه افتادیم.

هنگامي ‌كه از يكي از راهروها به ‌سوي سالن ترانزيت مي ‌رفتم از پنجره‌اي ‌كه مشرف به‌ محوطه تحويل چمدان‌ها بود، مشاهده کردم که چمدان سیاه رنگم پیچیده با طناب زرد روي ريل گردنده چمدان‌ها در حركت است، ناراحت از اين‌ كه چرا چمدان‌هاي ما را به ‌هواپيماي بعدي تحويل نداده و روي ريل انداخته‌اند در سالن ترانزيت به ‌يكي از مأمورين فرودگاه اعتراض کردم و او در جوابم گفت: «چون شما هواپيما عوض کرده‌اید لذا پرواز قبلي بايد تمام چمدان‌های شما را تخليه كند تا آن‌ها را به ‌پرواز بعدي تحويل دهند، نگران نباشيد چمدان‌هائی که روي ريل مي‌ مانند دوباره به‌ هواپيماي بعدي و مقصدهائي ‌كه داشته‌اند می ‌فرستند».

چون باورم شد که اين روال هر روزه فرودگاه‌ هاست و از طرف ديگر خسته تر از آن بودم كه بيشتر پي ‌گير قضيه شويم به ‌سوي گيشه تعويض بليط رفتيم تا كار پرواز بعدي به ‌سوي آمريكا را انجام داده وتا رسيدن زمان پرواز در گوشه ‌اي استراحت نمائيم
پرواز بعدي به‌ مقصد نيويورك شش ساعت بعد با تأخير به ‌راه افتاد و پس از هشت ساعت وارد فرودگاه جان اف كندي گرديد. با اين‌ كه در آخرين لحظات اعتبار پاسپورت به‌ آمريكا رسيده بوديم خوشبختانه بدون هيچ مشکلي مهر ورود در پاسپورت‌هايمان زدند و وارد کشوری که قطب سرمایه داری جهانی است شدیم.

در آن‌ جا نیز لازم بود کار تأیید بلیط‌ های خود را به ‌مقصد لوس ‌آنجلس سریعاً انجام دادیم و هنگامی‌ که براي سوار شدن به ‌محوطه مربوطه میرفتیم ناگهان دريك قسمت از سالن تحويل بارها چشمم به ‌چمدان‌ هاي خودمان افتاد كه در كناری نهاده بودند، جلو رفته از یکی از متصديان مربوطه سؤال كردم: «چمدان‌هاي ما دراين ‌جا چه مي‌ كنند مگر قرار نبوده آن‌ها را به‌ مقصد نهائی ما که لوس‌آنجلس می‌ باشد حمل كنند».

جواب داده شد: «مسافريني كه از ماوراء درياها به‌ آمريكا می‌ آیند بايستي به اولين فرودگاهي كه وارد مي ‌شوند چمدان‌هاي خود را تحويل و چنان‌ چه تصميم به ‌ادامه سفر هوائی دیگری داشته باشند آن‌ را دوباره به ‌پرواز بعدي تحويل دهند».

خوشحال از این‌ که قبل از پرواز به‌ این موضوع پی برده‌ایم براي تحویل گرفتن آن‌ها رفتيم ولي متأسفانه چمدان سياه طناب پیچ شده خودرا در میان آن‌ها نیافتیم. وقتی به‌ متصدي مربوطه فقدان آن‌ را يادآور شديم پس از قدري تفحص و جستجو آن ‌را نيافتند و به‌ ما گفتند: «ممكن است جا مانده باشد كه در اين‌ صورت تا 24 ساعت ديگر خواهد رسيد. احتمال اين نيز هست كه آن ‌را به ‌لوس‌آنجلس مقصد بعدي شما فرستاده باشند».

چون ساعت پرواز به ‌لوس‌آنجلس نزديك بود تأكيد كردند: «نگران نباشيد، بهتر است حركت كنيد، ما به‌ مجرد دريافت چمدان‌ آن ‌را برايتان خواهيم فرستاد».

نگران از جا ماندن چمدان فوق كه عمده اشياء عتيقه و گرانبهاي ما در آن قرار داشت، بقيه بسته‌ ها را به‌ هواپيما داديم و خسته و ناراحت سوار شديم. در لوس‌آنجلس نيز كه آخرين توقف و مقصد نهائی ما بود فوراً خود را به ‌قسمت بارها رسانديم ولي تنها چمدان‌هائی را كه در نيويورك به‌ هواپيما داده بوديم تحويلمان دادند و از چمدان گمشده خبري نيافتيم و نهايتاً با شكايت ما و پر كردن فرمي دريافت آن موكول به‌ تماس با فرودگاه‌هاي ميلان و مادريد گرديد تا در مورد جا ماندن و يافتن آن تحقيق و سپس ما را درجريان امر قرار دهند.

پس از يك‌ ماه تلفن و تلكس از فرودگاه‌ هاي بين راه متأسفانه خبري از چمدان فوق نشد و نهايتاً شركت هواپيمائی مربوطه طبق روال موجود خود حاضر شد مبلغي بابت جريمه به‌ ما پرداخت کند كه تا مدتي از دريافت آن خودداري کردیم و مصراً به‌ دنبال يافتن چمدان فوق بوديم ولي متأسفانه چمدان فوق با تمام ارزش‌هاي مادي و معنوي كه براي ما داشت ديگر يافت نشد.

همسرم تا مدت‌ها معتقد بود كه ممكن است مسافري اشتباهاً آن‌ را برداشته باشد و پس از باز كردن و ديدن محتويات آن پي به‌ اشتباه خود برده آن ‌را به ‌فرودگاه باز گرداند ولي من ضمن تأييد نظر او معتقد بودم تنها مسافراني كه مي ‌دانستند آن چمدان طناب پیچ شده متعلق به ‌ماست هموطنان ايرانيمان بودند و در عين حال اطمينان داشتند كه ما در سالن ترانزيت هستیم و براي گرفتن چمدان فوق مراجعه نخواهيم كرد و آن‌ها خيلي راحت مي‌ تواند آن ‌را در جوف بارهاي خود جا زده از فرودگاه خارج كنند و در ازای 200 دلار جريمه‌ اي كه در فرودگاه استانبول پرداخته بودند آن چمدان را تصاحب نماید، «زهي بي انصافي».

همسرم اوایل امر باور نداشت كه آن‌ها چنين كاري كرده باشند و اظهار می‌داشت: «ما اين ‌همه به‌آن‌ها كمك و محبت كرديم، چطور ممكن است دست به‌ چنين كار زشتي زده باشند».

به‌ او جواب می دادم: «در عین حال که منهم مانند تو نمیتوانم آنها را صددرصد مقصر بشناسم ولی چون خود مشخصات چمدانم را به آنها دادم پس اگر آنها نیز دست به چنین کاری زده باشند خودرا مقصر میدانم که چرا چنین کردم».

هنوز بعد از گذشت چند سال از اين ماجرا هرگاه به ‌ياد فقدان چمدان فوق مي‌افتم خود را شماتت مي‌ كنم كه چرا بی‌ جهت زبان در دهان چرخاندم و مشخصات چمدان خود را به ‌آن مرد دادم، چرا كه همين زبان در دهان چرخاندن‌ های بی‌ موقع است كه كار دست انسان مي ‌دهد.

بد نیست تا داستانی از ملانصرالدین در همین زمینه برایتان نقل کنم:
«روزي ملا نصرالدين هنگام ظهر در حجره خود نشسته بود تا غذاي مختصري را كه همسرش براي او تهيه كرده بود تناول کند، مردي سوار بر الاغ از جلو حجره او رد می‌شد. ملا برحسب عادت به‌ او بفرما زد. مرد فوري دعوت ملا را اجابت و از خرش پائين آمد تا بر سر سفره او بنشيند. در اين ميان به ‌دنبال محلي مي‌ گشت تا ميخ طويله خرش را در آن‌ جا بكوبد. چون جائی پيدا نمی‌كرد از ملا پرسيد: «مي ‌تواني محلی به‌ من نشان دهي تا اين ميخ طويله خرم را در آن‌ جا بكوبم».

ملا كه از تعارف بي‌ هنگام خود پشيمان شده بـود در حالـي‌ كه زبان خودرا به‌ مرد نشان مي‌ داد گفت: «اين‌ جا، اين‌ جا، روي زبان من، تا من باشم و بي ‌جهت آن‌ را براي گفتن كلماتي كه مورد ندارد به‌ كار نيندازم».

جولای سال 2005

Loading Facebook Comments ...