داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – ۱

پ پ پ

یکی از مشاغلی‌ که اغلب مهاجرین در بدو ورودشان به‌کانادا ـ و قبل از یافتن کاری دائم ـ به‌آن می‌پردازند دلیوری پیتزا و یا رانندگی تاکسی است. البته رانندگی تاکسی به‌ دلیل مشکلاتی چند از قبیل شناسائی شهر و یا امتحان گواهینامه رانندگی تاکسی و هم‌چنین پرداخت هزینه‌های مربوطه به ‌طول می‌انجامد شغل دلیوری پیتزا در اولویت قرار دارد.

برای داشتن این شغل تنها داشتن گواهینامه رانندگی و اتومبیلی که چهار‌چرخ سالم داشته باشد کافی است، البته شناسائی محل و پیدا کردن آدرس مشتری‌ها نیز برای تازه واردین قدری مشکل ایجاد می‌کند که درحال حاضر با رواج یافتن نویگیتور و یا (جی پی اس) این مشکل نیز حل شده است.

تنها نکته‌ای که در این کار قابل تأمل می‌باشد رویاروئی و برخورد رانندگان پیتزا با مردمی از اقوام مختلف دنیا می‌باشد که هر کدام با آمدن به‌کانادا مقداری از خصوصیات و عادات خوب و بد خود را نیز با خود آورده‌اند و گه‌گاه موجب حوادثی تلخ و یا شیرین در رابطه با ‌این شغل می‌گردند که می توانید به‌ترتیب از زبان رانندگان این رشته می‌شنوید.

فریب رانندگان برای دریافت پیتزای مجانی
ساعت دو بعد‌ از نيمه‌شب بود كه كيف قرمز رنگ محتوي دو عدد پيتزاي بزرگ همراه با مقداری سس و يك نوشابه دو ليتري را داخل اتومبيل گذاشتم تا هرچه زودتر آن‌را به آدرس ‌مشتري برسانم.

باران كه از صبح آنروز سيل آسا باريده بود دقايقي قبل قطع ولي بخار تولید شده از ذرات آب باران هنوز در اطراف لامپ چراغ‌هاي خيابان ديده مي‌شد و آب بارانی كه روي برگ درختان کنار خيابان جمع شده بود گه‌گاه روي شيشه جلو اتومبیل می‌چکید و برای تمیز شدن شیشه مجبور می‌شدم برف پاك‌كن را به‌كار اندازم و همين امر سبب ميشد تا چشم‌هاي خسته‌ام را که می‌رفت تا از فرط خستگی روی ‌هم بیفتد برای مدتی باز نگه دارم.

منزل مشتري آپارتماني نسبتاً دور از محل کارم بود ولي چون در آن ‌موقع شب خيابان‌ها خلوت و از ترافیک خبری نبود نگراني از بابت دير رسيدن سفارش نداشتم.

* اغلب مشتريان پيتزا می دانند که حداکثر مدت زمان دریافت پیتزا چهل دقيقه است و چنانچه سفارش بعد از این مدت برسد پیتزا مجانی و یا شامل تخفیف خواهد شد *

شش ‌ماه بود كه از فشار بي‌كاري و تنگناي مالي به‌این شغل روآورده بودم، با خرید يك اتومبيل دست دوّم قسطي كه خوشبختانه تا آن‌ زمان خرج روي ‌دستم نگذاشته بود و خوب كار مي‌كرد کار دلیوری پیتزا را شروع کرده بودم.

ساعتي هفت دلار برای این شغل پولي نبود كه با‌ آن بتوان زندگي يك خانواده چهار نفري را اداره كرد لذا مجبور بودم اغلب روزها از يازده صبح تا سه بعد از نيمه شب ضمن کار در مغازه كار رساندن پيتزا را به ‌مشتريان نیز انجام دهم.

بعضي از مشتريان انعام‌هاي خوبي مي‌دادند كه جبران مصرف بنزين اتومبيل را مي‌كرد ولي کسانی هم بودند که چيزي بیشتر از پول سفارش خود نمي‌دادند حالا اگر گاهي چند سنتي هم از پولشان باقي ‌می‌ماند و برای دریافتش اصرار نمی‌کردند بايستي کلي ممنونم ی شدم چون آن ها واقعاً براي از دست دادن آن چند سنت هم کلی از خود گذشتگي نشان داده بودند.

البتّه خانواده‌هاي تهی ‌دستي هم بودند كه پول پيتزا را سنت سنت جمع كرده و در موقع دريافت پیتزا يك مشت پول خرد از يك تا بيست و پنج سنت در مشت راننده مي‌گذاشتند كه البتّه توقّع انعام از آن‌ها كاملاً بي‌مورد بود، گاهي نيز اتفاق می‌افتاد كه پول پرداختي‌شان حتّي چند سنتي‌ هم از مبلغ سفارش كمتر مي‌شد.

مقررات این شغل بسیار ساده و گویا بود یعنی این‌که راننده‌هاي پيتزا اجازه نداشتند از مشتري درخواست انعام كنند از اين‌ رو وقتي پول دريافتي بيشتر از مقدار سفارش می شد وظيفه داشتند بقيّه آن‌را فوراً به ‌مشتري بر‌گردانند، تا اگر خودش مايل بود چند دلاري به ‌عنوان انعام به راننده بر‌ميگرداند، گاهي ‌هم چنانچه مبلغی ـ البته نه‌ چندان زیاد ـ از بقيّه پول سفارش باقی میماند مشتري به‌ راننده می‌ گفت که می‌تواند آن ‌را براي خودش نگه ‌دارد.

عدّه‌اي از مشتریان پیتزا در فكر دريافت غذاي مجّاني بودند و براي رسيدن به آن حتّي دست به‌روش‌هاي بسیار ناپسند مي‌زدند. بعنوان مثال هنگامی که راننده درب خانه آن‌ها را مي‌کوبید آن‌ را باز نمي‌ کردند و چون راننده پيتزا را به ‌مغازه باز مي‌گرداند به مرکز پخش تلفن مي‌زدند كه كسي برايشان پيتزا نبرده و سپس تقاضاي پيتزاي مجّاني مي‌كردند.

عدّه‌اي راننده را آن‌ قدر پشت در خانه به ‌انتظار باز شدن در نگه مي‌داشتند تا زمان كافي براي سفارش منقضي شود سپس در را باز كرده تقاضاي مجّاني بودن پيتزا و يا تخفيف آن‌را مي‌كردند.

البته با متداول شدن تلفن‌هاي دستي، اينگونه شگرد‌ها کاربرد نداشت چون اگر مشتري در را به‌روي راننده باز نمیکرد فوراً شماره منزل مشتري را گرفته از او مي‌خواستند در را باز و سفارش را تحويل گيرد و در صورتي‌ كه مشتري از جواب ‌دادن به ‌تلفن خودداري میکرد و يا تلفنش روي پیام‌گیر می رفت راننده فوري با دفتر كمپاني تماس و ماجرا را اطلاع می‌داد از اين‌رو حق دریافت پیتزای مجّاني از مشتري سلب مي‌گردید.

از انصاف نبايد گذشت مشتري‌هائي هم هستند كه انعام‌هاي درشتي مي‌دهند و با اين‌كار، راننده‌هاي پيتزا را به ‌كار خود دلگرم و اميدوار مي‌کنند و در حقيقت همان‌ها هستند كه اين صنعت را تقويت و گروه رانندگان پيتزا را تشویق به‌ادامه شغل خود ميسازند.

در حالي‌كه خيابان‌ها را پشت سر مي‌گذاشتم و به‌سوي محل مسكوني مشتري نزديك مي‌شدم حوادث و خاطرات شش ماه گذشته مثل پرده سينما مرور میکردم. چراغ‌هاي كنار خيابان كه در فواصل معيّن داخل اتومبيل را روشن مي‌كرد چون فلاش دوربین های عکاسی مداوم خاطره‌های گذشته را یک‌به‌یک در مغزم زنده مي‌كرد.

كار مداوم آنروز در مغازه و رانندگي براي رساندن پيتزا و سر و كلّه زدن با بعضي از مشتريها از ساعت يازده صبح تا آن زمان اعصابم را بياندازه خسته كرده بود، در حاليكه پنجره اتومبيل را كمي پائين كشيده بودم تا هواي داخل اتومبیل را كه مملو از بوي «پپه‌روني» پيتزا شده بود خارج نمایم با‌ خود می گفتم اين آخرين سفارش است و پس از تحويل آن براي استراحت به ‌خانه خواهم رفت.

با ديدن شماره ساختمان، اتومبيل را جلوی در ورودی پارك كرده كيف پيتزا و نوشابه را برداشته به‌ داخل محوّطه جلوي آسانسور‌ها رفتم، دو نفر آن‌جا ايستاده بودند، با رسيدن من يكي‌ازآن‌ها جلو آمد و گفت: «سفارش مال ماست پائين آمده‌ايم تا زودتر آن‌را تحويل بگيريم».

براي اطمينان از گفته او شماره آپارتمانشان را پرسيدم. شماره‌اي را که گفت با شماره آپارتمان روي سفارش در طبقه پانزدهم مطابقت مي‌كرد، خوشحال از اين‌كه زحمت بالا رفتن با دو پيتزا و يك نوشابه دوليتري را نداشتم سفارش را به‌آن‌ها دادم ولي چون پرداخت پول با كارت اعتباري بود از آن‌ها خواستم كارت خودرا براي «پانچ» با ماشين دستي ارائه دهند.

فردي كه پيتزا را تحويل گرفته بود پس از كاوش جيب‌هاي خود گفت: «بدبختانه كارت را در آپارتمان جا گذاشته‌ام اگر قدری صبر کنید رفته آن‌ را مي‌آورم» بدون معطّلي و قبل از اين‌كه چيزي بگويم پيتزا و نوشابه را كه قبلاً گرفته بود با خود به‌ داخل آسانسور برد و مرا با فرد ديگري كه همراهش بود در آن‌جا تنها گذاشت.

ادامه داستان  در هفته آینده

Loading Facebook Comments ...