داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – قسمت آخر

پ پ پ

آن خانم سفارش را گرفت و یک اسکناس پنجاه دلاری در دستم نهاد، پنج دلار به ‌او دادم و چون خواستم دو دلار ديگر به ‌او بدهم متوجّه شدم پول خرد در جيب ندارم لذا از آن خانم خواستم تا چنان‌چه پول خرد در خانه دارد بياورد تا با او تسویه حساب كنم ولي او گفت مهم نيست و در را بست.

در اين‌طور مواقع كه مشتري مي‌گويد مهم نيست و در را مي‌بندد اين تصوّر براي راننده هست كه از بقيّه پول صرفنظر كرده و انعام داده است، چون سفارش ديگري در اتومبيل داشتم و امكان دير شدن آن مي‌رفت دیگر معطل نشده به ‌راه افتادم و پس از رساندن سفارش دوّم به‌مغازه باز گشتم.

در آن‌جا شنیدم که مشتري اول به‌ دفتر مركزي شكايت كرده كه راننده شما بقيّه پول را نداده است. از آن‌جائی که این‌گونه حوادث سابقه بدي براي راننده به‌ وجود مي‌آورد بی‌اندازه ناراحت شدم به‌خصوص كه در اين‌ مورد تقصیری نداشتم و به ‌آن خانم گفته بودم كه پول خرد ندارم و او جواب داده بود: «مانعی ندارد».



آگهی

چون صاحب مغازه ناراحت به ‌نظر می‌رسید فوراً راهي ساختمان فوق شدم تا دو دلار بقيه پول مشتري را به او بدهم. بعد از گذشتن از سد مأمور نگهبان كه دوباره مقداري وقت گرفت و در آن روز هم براي من و هم براي مغازه مشكل می‌ساخت به ‌پشت درآپارتمان مشتري رفتم و دو دلار او را دادم و براي رساندن سفارشات ديگر سريعاً به‌مغازه باز گشتم.

در آن‌جا بود كه دريافتم مشتري دوباره به دفتر مرکزی تلفن و شکایت کرده که راننده مبلغ چهل و سه سنت مابقی پول را نداده است. چون تا آن زمان هیچکدام از مشتریها برای دریافت مابقی پول کمتر از یک دلار شکایت نکرده بودند برایم آشکار شد که مشتری فوق قصد آزار مرا دارد ولی ناچار بودم تا دوباره بروم و چهل و سه سنت او را هم بپردازم.

با اعصابي خسته از نامردي مشتری‌ فوق دوباره به ‌ساختمان مورد نظر بازگشتم و درب آپارتمان مشتری را كوبيدم، با این‌که مأمور ساختمان قبلاً ورود مرا به ‌آن‌ها اطلاع داده بود از باز كردن در خودداري كردند. از بيرون صداي قهقهه خنده آن‌ها را كه خوشحال از رفتار آزار گونه خود بودند مي‌شنيدم و بر سرنوشت خود لعنت میفرستادم.

سفارش پیتزا توسط بچه‌ها
گاهي اوقات بچه‌ها در غياب پدر و مادر پول روی‌ هم گذاشته سفارش پيتزا مي‌دهند. روزي سفارشي به‌ مبلغ بیست و دو دلار و پانزده سنت دريافت كرديم. پس از آماده شدن آن ‌را به‌ آدرس مشتري در يك ساختمان بردم.

دختر بچه كوچكي در را باز و با ديدن من دختر ديگري را كه گویا خواهر و يا دوستش بود صدا كرد و از من بهای پيتزا را پرسيدند، چون بها را گفتم نگران به‌ داخل رفتند و پس از چند لحظه مشورت با ساير دوستانشان كه همگي در انتهاي راهرو آپارتمان جمع شده بودند جلو آمدند و گفتند: «به‌بخشيد ما بيشتر از بیست دلار نداريم».

گفتم: «ولي من بايستي تمام مبلغ را دريافت و آن‌ وقت پيتزا را تحويل شما دهم».

نگاهي پرسنده و نگران بهم كردند و مجدّداً به‌داخل رفتند ولي چون در آپارتمان را باز گذاشته بودند آن‌ها را مي‌ديدم كه از اين‌طرف به‌آن‌طرف مي‌روند و كشو‌ها را باز و بسته مي‌كنند و گويا به‌ دنبال پول مي‌گردند تا بقيّه بهاي پيتزا را جور كنند. چون زمان به‌ درازا كشيد و هنوز پولشان كامل نشده بود يكي از آن‌ها را صدا کرده پرسیدم: «پدر و مادرتان در خانه نيستند تا از آن‌ها كمك بگيريد».

شرمگین سرش را کمی بالا آورد و گفت: «نه، من سفارش پيتزا دادم، دفتر شما به‌ من گفت بهاي آن بیست دلار می‌شود، من ‌هم سفارش دادم حالا شما مي‌گوئيد بیست و دو دلار و پانزده سنت، متأسّفانه ما بيشتر از بیست دلار نداريم».

مسئله مشكلي پيش‌آمده بود اگر پيتزا را به ‌آن‌ها مي‌دادم بايستي بقيّه بیست دلار را از جيب خود می‌پرداختم، دلم هم نمي‌آمد پيتزا را به‌ مغازه بازگردانده بچه‌ها را كه حتماً براي خوردن آن كلّي به ‌دلشان وعده داده بودند از خوردن آن محروم كنم.

همگي آن‌ها در انتهاي راهرو جمع شده با چشمان زيبا و ملتمس خود به‌ من نگاه مي‌كردند. بالاخره آن‌كه بزرگتر از همه بود جلو آمد و گفت: «اگر مي‌شود مقداري از پیتزا را برداشته بقيّه را به ‌اندازه پولمان به‌ما بدهيد».

ديگر جاي درنگ نبود، از او خواستم بیست دلارش را بدهد و كل سفارش را تحويل بگيرد. همگي فريادي از خوشحالي كشيدند و با تشكّر از من پيتزا را گرفته داخل رفتند.

با اين‌كه مجبور بودم شب موقع حساب با مغازه دو دلار و پانزده سنت از جيب خود بپردازم ولي با احساسي از لذّت آن‌جا را ترك كردم، احساسي بيشتر از دريافت بیست دلار انعام از طرف آن‌ها.

توهین و تهدید راننده
بعضی از مشتری‌ها در پی چند ‌بار خلافکاری و نپرداختن پول ویا نپذیرفتن سفارش، اسمشان در لیست سیاه دفتر مرکزی جا گرفته و از قبول سفارش آن‌ها برای همیشه خودداری می‌شود.

در یکی ازروزها سفارشی از یک خانه دریافت کردیم. مشتری ناشناخته بود و برای اولین بار سفارش می‌داد لذا سفارش او قبول و پس از آماده شدن آن ‌را به ‌آدرسش بردم. آپارتمانش در انتهای راهروی ورودی قرار داشت. جوانی باریک ‌اندام در را بازکرد، از چشمان قرمز و خون‌ گرفته او دریافتم باید مست باشد. طبق معمول قبض سفارش را که بیست دلار می‌شد به‌او دادم تا پول را بپردازد. جوان با لکنت گفت: «دیر آمدی، پیتزا مجانی شده».

جواب دادم: «خیر‌آقا، مدت تحویل چهل و پنج دقیقه است. سفارش شما را قبل ازچهل دقیقه آورده ام».

قدری مرا ورانداز کرد و گفت: «اول پیتزا را بده تا من آن‌ را کنترل کنم بعد پول می‌دهم».

دانستم قصد گرفتن پیتزا و بستن درآپارتمان را دارد لذا گفتم: «متأسفم آقا اول باید پولش را بدهید و بعد سفارش را تحویل بگیرید».

عصبانی و ناراحت یک بیست دلاری از جیب بیرون آورد و در مقابل من روی زمین انداخت، چون فهمیده بودم مست است تصمیم داشتم خم شده پول را از زمین بردارم ولی از زهر خندی که بر ‌لبش نشست فهمیدم قصد توهین دارد لذا به ‌او گفتم: «با عرض معذرت پول را برداشته به ‌دستم بدهید تا سفارش را تحویل شما بدهم».

در جوابم با ادای کلمه زشتی اضافه کرد: «اگر پول میخواهی باید خم شده از زمین برداری».

توهین از این بدتر نمی‌شد، ناگهان خونم به ‌جوش آمد زیرا تا آن‌ زمان توهینی این گونه ندیده بودم. کیسه پیتزا را برداشتم و در حالی‌که به ‌سمت در خروجی انتهای راهرو می‌رفتم گفتم: «بهتر است امشب گرسنه بخوابی، دیگر از پیتزا خبری نیست» نزدیک در خروجی با شنیدن فریادش که کلمات رکیکی ادا می‌کرد به‌ عقب برگشتم و او را دیدم با یک دسته جاروی بلند به‌ دنبالم می‌آید تا آن‌ را بر فرقم بکوبد، هنگام خروج از در ساختمان به‌ من رسید و ضربه‌ای حواله‌ سرم کرد، با سپر کردن کیسه پیتزا جلو ضربه اش را گرفتم. هنگامی‌که از در‌ بیرون می‌ رفتم چون دیدم قصد تعقیب مرا دارد تلفن دستی‌ام را نشانش داده تهدیدش کردم به ‌پلیس تلفن خواهم کرد. از تعقیبم بازایستاد ولی تا زمانی که سوار اتومبیل شده راه افتادم هرچه کلمات رکیک در چنته داشت نثارم کرد.

بهترین راننده کیست
تازه كار دليوري پيتزا را شروع كرده و هنوز از زير و بم قوانين آن به‌خوبي اطّلاع نداشتم تنها چيزي كه مي‌دانستم اين بود «بايد پيتزا را قبل و يا رأس موعد تعيين شده به ‌دست مشتري برسانم وگرنه پیتزا مجانی خواهد شد».

يكی از ‌روزهای شلوغ نزديك غروب كه سفارش پشت سفارش مي‌آمد و بايد آن‌ها را فوري به‌ دست مشتريان مي‌رساندیم يكي از پيتزاها را برداشته عازم منزل مشتري شدم، آدرس را نه‌چندان راحت با مقداري صرف وقت پيدا كردم و به‌ مجرّد رسيدن به منزل مشتری زنگ در خانه را به صدا درآوردم. دقایقی گذشت ولی ‌کسی برای باز کردن در نیامد، چون چندبار دیگر زنگ زدم و جوابي نشنیدم نگران تأخیر زمان تحویل سفارش، قدری به ‌دور و بر خود نگاه كردم تا کسی را یافته از بودن یا نبودن ساکنین آن‌ خانه سؤال کنم. در اين‌ هنگام كودكي كه در مقابل خانه دوچرخه سواري مي‌كرد جلو آمد و گفت: «در خانه باز است مي‌تواني داخل شوي».

فكركردم كودك از همان خانه است لذا برگشته دست به‌ در خانه گذاردم، همان‌طور كه آن طفل گفته بود در باز شد، با احتياط قدري آن ‌را باز كردم شايد كسي‌ را در داخل ديده بگويم پيتزا آورده‌ام ولي كسي‌ در هال خانه دیده نمی شد. نگران دیر شده زمان تحویل پیتزا درب خانه را بيشتر باز كرده نگاهی به‌ داخل آن انداختم، در هال خانه تلويزيون روشن بود و صداي بلند آن فضا را پرکرده بود.

فكر كردم صداي بلند تلويزيون اجازه نداده كسي صداي زنگ در را بشنود پس براي اطمينان قدم داخل هال گذاردم و با صداي بلند دوبار تکرارکردم: «كسي خانه نيست، كسي خانه نيست».

هيچ جوابي نيامد، نگران از دير شدن زمان تحويل پیتزا قدري جلو‌تر رفتم شايد كسي‌ را در آشپزخانه و يا در اطاق‌هاي ديگر ديده پيتزا را تحويل دهم و چون باز هم كسي‌را نديدم ناچار با صدائي بلند‌تر ازقبل فرياد زدم: «كسي در خانه نيست، كسي در خانه نيست، پيتزا آورده‌ام».

ولي متأسّفانه باز هم نا‌اميد از ديدن كسي در هال خانه حيران ايستادم و براي يافتن فردي از ساکنین خانه به‌اطراف خود نگاه كردم. از طبقه بالای خانه نيز صداي راديو مي‌آمد، با ‌اين ‌تصوّر كه ممكن است كسي در آن‌جا باشد چند قدم از پلّه‌ها بالا رفتم و باز هم با صداي بلند تكرار كردم: «كسي در خانه نيست» كه متأسّفانه بازهم جوابي نشنیدم.

حيران از اين كه اگر كسي در خانه نيست پس چرا صدای تلويزيون و راديو تا این اندازه بلند است. در اين‌موقع به‌ هال طبقه دوّم رسیده بودم كه ناگهان خانمي با حوله حمّام از دري‌كه گويا حمّام بود بيرون آمد و چون مرا در آن‌جا ديد سخت ترسید و تصمیم داشت فریاد بزند ولي با ديدن كيف پيتزا فوري دريافت موضوع از چه قرار است لذا عصبانی و برافروخته گفت: «شما اين‌جا چه مي‌كنيد، چرا این‌جا آمده‌اید؟».

ناگهان پي‌بردم اشتباه بزرگی كرده‌ام و بدون اجازه داخل خانه مردم شده‌ام. شرمگينانه معذرت خواسته گفتم: «اميدوارم مرا به‌بخشيد مدتی است پیتزا آورده ام و كسي را نمی‌یافتم تا آنرا تحويل دهم ناچار تا اين‌جا آمدم».

در حالي‌كه مرا به‌رفتن طبقه پائين هدايت مي‌كرد گفت: «شما نمي‌بايستي تا اين‌جا مي‌آمديد» و در حالی‌كه سعی داشت از كيفش پول پیتزا را درآورده به‌من بدهد اشاره ‌کرد تا پیتزا را روی میز بگذارم. ناراحت از اشتباهي كه كرده بودم ضمن پوزش دوباره از آن خانم پول را گرفته و سریعاً خانه را ترك كردم.

وقتي به ‌مغازه رسيدم از نگاه‌هاي متعجّب و خندان كاركنان مغازه دريافتم بايد موضوع را دانسته باشند. در همين ‌موقع آشپز مغازه كه مردي افغاني و شوخ بود با خنده رو به‌من کرد و گفت: «مرد حسابي چرا داخل خانه مردم شده بودي، مشتري به‌ دفتر مركزي تلفن و شكايت كرده كه راننده شما داخل منزل ما شده و تا در اطاق خواب من‌هم آمده بوده است».

گفتم: «آخر هرچه صدا زدم كسي جواب نداد وانگهي تلويزيون و راديوی خانه روشن بود، فكر كردم حتماً باید كسي داخل خانه باشد.چون می‌ترسیدم زمان تحویل پیتزا بگذرد و مشتری پیتزا را مجانی طلب کند لذا براي يافتن یکی از ساکنین خانه داخل رفتم.

گفت: «خوب اگر كسي نبود پيتزا را برمي‌گرداندي و وقتي او تلفن مي‌کرد مي‌گفتيم راننده برايتان آورده بود ولي كسي در را رويش باز نكرده، اين درست نبود كه تو داخل خانه مردم بروي، اين خانم مشتري خوبي است وگرنه مي‌توانست از تو به ‌پلیس شکایت كند».

حرفش منطقی بود ولي كار از كار گذشته بود و اتّفاقي كه نبايد، افتاده بود. خوشبختانه كسي از من شكايت نكرد و مشكلي برايم درست نشد، با خود عهد كردم از آن پس به‌هيچ‌وجه قدم از چهارچوب در خانه مشتری جلو‌تر نگذارم و با احتياط بیشتری کار خودرا ادامه دهم.

مدّتي‌است از اين‌واقعه گذشته ولي آشپز مغازه دست از سرم برنمي‌دارد و گه‌گاه مي‌گويد: «تو بهترين راننده‌اي هستي كه من تا حالا ديده‌ام چون پيتزا را تا پشت در اطاق خواب مشتري برده تحویلش مي‌ دهی».

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید