داستان کوتاه: «طاهره» – ۶

پ پ پ

بالاخره در یکی از روزها او را در بازارچه محل ديد. به ‌دنبالش راه افتاد و در فرصتي کوتاه و دوراز چشم رهگذران خود را به‌او رسانده سلام كرد. طاهره هم با خوشروئي جواب سلامش را داد.

منصور پرسيد: «اين مدت كجا بودي و چرا براي خوابيدن به‌ بام نمي‌آمدي».

طاهره جواب داد: «حال خاله‌ام خوب نبود، مجبور بودم نزدش بمانم و از او پرستاري كنم».



آگهی

منصور گفت: «مي‌تونستي يك خبر كوچك به‌من داده مرا از سرگرداني نجات بدی».

چون در كوچه بواسطه عبور اهالي امكان صحبت زیاد نبود طاهره گفت: «امشب به‌ بام ميام تا بيشتر با هم صحبت كنيم» و از او دور شد.

منصور شب زودتر از هميشه به ‌بام رفت و در بسترش نشسته منتظر او شد. از اين‌كه دوباره او را خواهد دید خوشحال بود ولي دلش گواهي نمي‌داد بتواند باز هم چون گذشته او را در آغوش کشد.

شب به ‌نيمه نزدیک می‌شد که صداي حرکت او را از پشت دیوار شنيد، بلافاصله از ديوار پريده نزدش رفت. برخلاف گذشته كه طاهره هميشه نيمه برهنه از او استقبال مي‌كرد با لباس در بستر نشسته بود. او را در آغوش گرفته بوسيد. هنگام بوسیدن از قطرات گرمي كه بر صورت طاهره جاري بود متوجّه شد گريه مي‌كند. آه از نهادش برآمد، دوباره صورت او را كه با اشك‌هاي شور آبياري مي‌شد به ‌باد بوسه گرفت و ملتسمانه علّت را جویا شد.

پس از سکوتی طولاني كه عمري بر او گذشت طاهره جواب داد: «شوهرم پیغام داده كه هنوز دوستم دارد و حاضر است هر طور بخواهم با من آشتي كند».

منصور بي‌ درنگ پرسید: «خوب تو چه جواب دادي».

طاهره گريان جواب داد: «نمي‌دانم، هنوز جوابی به‌او نداده‌ام» و ناگهان منصور را سخت در آغوش گرفت و همان‌طور که می‌گریید گفت: «تو را دوست دارم و نمي‌خواهم از تو جدا شوم ولي چون ما نمي‌توانيم با اين وضع براي مدّتي طولاني ادامه دهيم و از طرفي من نهايتاً بايستي شوهر كنم فكر كردم بهتر است نزد او برگردم».

حالا نوبت منصور بود كه بي‌تابي كند لذا فوری گفت: «اگر قدري صبر كنی تا من درسم تمام شود كاري پيدا می‌کنم، آن‌وقت مي‌توانيم رسماً با هم ازدواج کنیم».

طاهره در حالي‌كه آهي طولاني از سينه بيرون مي‌داد گفت: «همان‌طور كه قبلاً هم برايت گفته‌ام ازدواج من و تو به‌ هيچ‌وجه امكان پذير نيست».

با اين‌كه منصور از شنيدن اين حرف سخت غمگين و آزرده شد ولي در کنه ضمیرش به ‌طاهره حق ميداد که به‌ خانه شوهرش باز گشته زندگي قانوني خودرا شروع كند لذا در حالی‌که او را سخت به‌سینه می‌فشرد پرسید: «آیا شوهرت را دوست داری؟»

طاهره نالان جواب داد: «او مرد خوبی است و در چند سالی که با او زندگی می کردم به ‌من بدی نکرده، تنها بچه دار نشدنمان سبب ناراحتی و زخم زبان مادر و خانواده او شده بود».

حالا منصور بر سر دو راهی قرار گرفته بود، نمی‌دانست چه باید بکند. همان‌طور که طاهره گفته بود ازدواج آن ‌دو درحال حاضر امکان پذیر نبود از طرفی ترک طاهره که شیرینی عشق را برایش به ‌ارمغان آورده بود برایش سخت تحمل ناپذیر بود. در حالی‌که هنوز طاهره را در آغوش داشت ناگهان پی برد چقدر این موجود ظریف و زیبا را دوست دارد و به ‌هیچ‌وجه قادر نیست مانع خوشبختی و سعادت زندگی او شود لذا ناگهان صورت او را بین دو دست خود گرفت و ضمن بوسیدن پیشانیش گفت: «عزيزم، حق با توست، من‌هم موافقم تا تو هرچه زودتر نزد شوهرت باز گردي».

از شنیدن این حرف طاهره چنان خوشحال شد که دوباره منصور را در آغوش گرفت و ضمن بوسیدن و ابراز قدردانی، از اوقول گرفت تا با هيچ‌كس در مورد رابطه شان صحبتي نكند و اين راز سر به ‌مهر تا ابد بين خودشان باقي بماند.

منصور دست بر قلب خود نهاده گفت: «باشد، هرچه تو بخواهی خواهم کرد» واضافه نمود: «خوشحالم از این‌ که می‌خواهی دوباره سر زندگی قبلی خود باز گردی، برایت آرزوی خوشبختی می‌کنم» ودست‌های طاهره را بوسید و از او جدا شد و خیلی سریع به‌بام خانه خود بازگشت.

9
دیدار دوباره
چند روز بعد طاهره منزل خاله‌اش را ترك گفت. موقع رفتن از منصور خداحافظي نكرد ولي احتیاجی هم نبود چون منصور رفتنش را از خالي بودن بسترش در بام فهميد.

در حالي‌كه همسايگان اطّلاع يافته بودند طاهره با شوهرش آشتي كرده ولي هيچ‌كدام نمي‌دانستند او به‌كجا رفته است وخاله‌اش نيز در این ‌مورد چیزی به‌کسی نمی‌گفت.

با شروع سال تحصیلی دوباره درس و انجام تكاليف دبيرستاني مثل قبل شروع شد. منصور که شیرینی یک عشق زود گذر را در قلب خود داشت مانند گذشته در درس‌ها ساعی و در تیم والیبال دبیرستان همچنان جزو بهترین ها بود.

زمان به ‌سرعت مي‌گذشت. پس از گرفتن ديپلم موفق شد وارد دانشگاه شده به ‌تحصیل در رشته طب پردازد و با گذراندن دوره‌های لازمه در نهایت موفق به‌اخذ درجه دكترا و تخصص در بيماري زنان و زايمان گردد.

از آن‌جائی‌که براي باز كردن مطب مجبور بود مدّت چهار سال در خارج از تهران طبابت نمايد از طرف وزارت بهداشت مأمور خدمت در يكي از شهرهاي دورافتاده کشور گردید.

با اين‌كه در دوران تحصيل با دختران زيادي آشنا شده بود كه همگي زيبا و تحصيل كرده و حتي آماده ازدواج با او بودند ولي هيچ‌گاه ياد طاهره از خاطرش محو نمي‌شد و حضور او را هر روز و در همه جا حس مي‌كرد و تمايلي شديد براي ديدن دوباره او داشت.

روزي در حالي‌كه بيماران را ويزيت مي‌كرد زني وارد مطب شد. منصور بدون توجه به ‌او و درحالی‌که پرونده‌اش را مطالعه می‌کرد به‌او دستور داد تا روی تخت معاینه دراز کشد هنگامی‌که پرونده را از دست نهاد و به‌سوی بیمار رفت ناگهان از دیدن او یکه خورده برجای ایستاد زيرا متوجه شد زن بيمار طاهره است كه او هم با همان چشمان سياه و زيباي خود ناباورانه او را می نگرد.

طاهره از همان لحظه ورود او را شناخت و ناخودآگاه آه كوتاهي از سینه برآورد. رنگش سفید شد و برای کنترل خود از فرو افتادن دست بر لبه میز گذاشت.

منصور فوراً به‌كمك او شتافت، زير بازويش را گرفت و آهسته بر روي يكي از صندلي‌هاي مطب نشاند و دستور داد برايش لیوانی آب بیاورند.

پس از این‌که حالش كمي بهتر شد از حال او پرسيد. طاهره جواب داد: «با شوهرم كه مغازه قنّادي دارد در اين شهر زندگي مي‌كنیم» و ادامه داد: «زندگي راحتي داریم، شوهرم نيز مرا به حد پرستش دوست دارد و در حال حاضر داراي يك فرزند ده ساله نيز مي‌باشیم».

منصور نیز در حالي‌كه از ديدن طاهره و این‌که پس از سال‌ها او را یافته بود خوشحال به‌نظر می‌رسید خنديد و طبيبانه گفت: «مثل اين‌كه گفته بودي قادر نیستی بچه دار شوي».

طاهره در حالي‌كه قدري سرخ شده بود گفت: «كار خداست ديگر، اگر او بخواهد هر چيزي امكان‌پذير است».

منصور او را معاينه كرد، از ترشّحات و درد سينه رنج مي‌برد. نسخه‌اي برايش نوشت و از او خواست ‌ماه ديگر باز هم نزد او بیاید.

طاهره خنديد و با لحني كه شوخي و خوشحالي از آن نمايان بود گفت: «چشم آقاي دكتر منصور، حتماً براي ديدارتان خواهم آمد».

پس از يك‌ ماه دوباره به ‌مطب آمد، اين بار پسر ده ساله‌ای را نيز با خود آورده بود. پسري بود زيبا كه بيشتر از هر چيز چشمان سياه مادرش را به ‌ارث برده بود. منصور با او دست داد و وقتي نامش را سؤال كردپسربچه جواب داد: «نامم منصور است».

حالا نوبت او بود كه تعجّب كند، نگاهي پرسشگرانه به‌ طاهره انداخت و حس كرد نگاهش را از او مي‌دزدد. ناگهان حوادث گذشته چون برق از خاطرش گذشت و همه چيز برايش روشن شد. بدون اراده جلو رفت و پسرك را در آغوش كشيد. پسرک كه انتظار چنین عكس‌العملی را از دکتر نداشت برگشت و ناباورانه به‌ مادرش نگاه كرد. طاهره براي اين‌كه رفتار دکتر را عادي نشان دهد براي پسرش توضيح داد دكتر از دوستان قديم خانواده ما است که در تهران زندگي مي‌كند و حالا براي طبابت به‌شهر ما آمده است.

چون براي معاينه مادر، پسر را به‌ خارج از اطاق فرستاد طاهره گفت: «فكر مي‌كنم دانسته باشي كه اين پسر تو است، چون شوهرم عقيم است و نمي‌تواند بچه‌دار شود. من پس از بازگشت نزد شوهرم چون از تو حامله بودم همه چيز را برايش گفتم او هم نظر به‌ اين‌كه مرا يك طلاقه كرده بود مي‌توانست دوباره رجوع كند، پس با قبول بچه و براي بستن دهان فاميل و آشنايان به‌اين شهر آمديم تا زندگي دوبارمان را آغاز كنيم».

منصور از او پرسید: «چرا نام منصور را براي پسرت انتخاب كردي».

طاهره با نگاهي كه تا اعماق وجود او را سوزاند گفت: «نام تو عزيزترين نام براي من است و مي‌خواستم هميشه آن‌ را با خود داشته باشم».

منصور پرسید: «آیا شوهرت اطلاع دارد که من برای طبابت به ‌این شهر آمده‌ام».

طاهره جواب داد: « لزومی ندارد این ‌را به ‌او بگویم، ولی اگر به‌پرسد به ‌او خواهم گفت. او می‌داند که دوستش دارم و به ‌او خیانت نخواهم کرد».

خوشبختانه بيماري طاهره مهلك نبود و با چند نسخه بهبود يافت. تا زماني كه منصور در آن شهر طبابت مي‌كرد گهگاه نزد او می‌آمد و پسرش را نيز با خود مي‌آورد كه كاملاً با منصور مأنوس شده بود.

سال‌ها سپري شد، منصور به‌ تهران بازگشت و پس از مدتی ازدواج كرد و صاحب چند فرزند شد ولي هميشه طاهره و منصور در ضمير او جاي ويژه‌اي داشتند.

Loading Facebook Comments ...