داستان کوتاه: «طاهره» – ۵

پ پ پ

تاریکی قیرگون شب همه جا را فرا گرفته بود و ابر سیاهی ستارگان آسمان را از دید پنهان می‌کرد. صدائی از بام‌های اطراف شنیده نمی‌شد و این خود نشان می‌داد که شب به‌نیمه نزدیک شده و همسایگان همه به‌خواب رفته‌اند.

در این ‌موقع که می‌رفت تا لشگر خواب بر چشم‌های او غلبه کند صدای قژ قژ باز و بسته شدن درب بام خانه حاج تقی خواب از سر او پراند و فهمید کسی به‌بام خانه آمده است.

از جا برخاست و با پنجه‌های پا به ‌دیوار نزدیک شد و آهسته از روی آن سرک کشید تا چنان‌چه حاج تقی و یا همسرش به ‌بام آمده باشند او را نبینند. هنوز چشمش به‌تاریکی عادت نکرده بود که شنید کسی آهسته گفت: «منصور توئی، هنوز بیداری، چرا نخوابیده‌ای».



آگهی

صدای طاهره را شناخت، از خوشحالی نزدیک بود فریاد بکشد ولی با این ‌همه آهسته جواب داد: «نتونستم بخوابم، یعنی خوابم نمی‌برد» بعد اضافه کرد: «این چند روز کجا بودی، شب‌ها برای خواب به‌ بام نمی‌آمدی».

طاهره جواب داد: «رفته بودم خانه برادرم. همسر او وضع حمل کرده بود. خدا به ‌آن‌ها یک پسر کاکل زری داده است».

طاهره کلمه «کاکل زری» را چنان شیرین ادا کرد تو گوئی آرزو داشت آن کاکل زری فرزند خود او باشد.

منصور با لحنی که بوی گله می‌داد گفت: «آخه تو رفتی بدون این‌که به ‌من اطلاع بدی» و بعد مثل این‌که متوجه شد اصولاً طاهره مجبور نبوده او را در جریان رفت و آمد‌های خود بگذارد برای دلجوئی اضافه کرد: «من نگرانت شده بودم».

طاهره با ریشخند گفت: «یعنی این ‌قدر دوستم داری که از غیبتم نگران می‌شوی».

منصور جواب داد: «خودت باید این ‌را بهتر بدانی».

طاهره برای این‌که ثابت کند او هم دلش برای منصور تنگ شده و دوستش دارد دست‌های خود را بالا آورد و در حالی‌که صورت منصور را بین دو دست خود گرفته بود بوسه‌ای بر لب‌های او زد و گفت: «عزیزم، از قدیم گفته‌اند، دل به دل راه داره».

در این ‌موقع که آن‌ها گرم گفتگو بودند ناگهان صدای پائی که از راه پله بام خانه منصور می‌آمد آن‌ها را متوجه خطر کرد. طاهره پشت دیوار خم شد و منصور به‌ سرعت برگشته خود را به ‌بستر رساند و بر آن دراز کشید.

مادر او بود که آهسته بالا آمده بود تا از حال فرزند خود با خبرشود. چون او را در بستر خفته دید نگاهی کنجکاوانه به ‌اطراف کرد و دوباره با سر پنجه‌های پا به‌ سوی راه پله رفت.

منصور وقتی مطمئن شد مادرش پائین رفته از بستر برخاست و به ‌سوی دیوار رفت تا گفتگوی شیرین خود را با طاهره دنبال کند ولی او را ندید، با تصور این‌ که رفته و در بسترش خوابیده چند بار آهسته او را صدا کرد ولی چون جوابی نشنید و درعین حال نمی‌توانست در تاریکی شب تشخیص دهد که او در بسترش خوابیده و یا پائین رفته است به‌ سوی بستر خود بازگشت.

از این‌که مادرش گفتگوی شیرین آن‌ها را برهم زده بود آزرده و خشمگین بود. اگر با آمدن بی‌موقع خود مزاحم آن‌ها نشده بود شاید می‌توانستند ساعت‌ها با هم گفتگو و درد دل کنند وشاید این فرصت را هم پیدا می‌کرد تا به‌آن‌طرف دیوار پریده او را در آغوش کشد».

زمان و مکان را فراموش کرده بود. نمی‌دانست چند ساعت از نیمه شب گذشته است. مطمئن بود مادرش از رفت و آمد او روی بام صداهائی شنیده که به ‌بام آمده است. از این‌ که نمی‌توانست به‌ آزادی و به ‌دور از نگاه دیگران با طاهره صحبت کند رنج می‌برد. شوق این‌که روزی بتواند اندام زیبای او را در آغوش کشد آتش به‌جانش می‌زد. پیراهن خود را از تن خارج کرد و در میان بسترش که نسیم نیمه شب آن ‌را خنک کرده بود دراز کشید.

از هجوم فکر و خیال نمی‌توانست بخوابد، حالا دیگر مطمئن بود که طاهره او را دوست دارد. برای اولین بار در زندگی شیرینی این حالت را با تمام وجود خود احساس می‌کرد. دست بر لب‌ها کشید تا جای بوسه طاهره را لمس کند، چه شیرین بود این بوسه. نفس عمیقی از سینه بیرون داد و دست‌ها را تا کرده زیر سر نهاد و با این تصمیم که در دیدار آینده با شجاعت به‌ طاهره بگوید: «دوستش دارد و حاضر است به‌ هر قیمت شده با او ازدواج کند» چشمان خود را برهم نهاد تاشاید به‌خواب رود.

هنوز چشم‌های او به‌ درستی گرم نشده و در بین خواب و بیداری معلق بود كه ناگهان حركت موجود ديگري را در بستر خود حس كرد و قبل از این‌که بفهمد چه پیش آمده بازوان گرم و لطیفی به‌ دور گردنش حلقه شد و در پی آن حرارت سوزان لباني داغ را بر لبان خود احساس كرد.

چشم باز كرد و در تاريكي شب چشم‌هاي برّاق طاهره را دید كه چون چشم‌هاي پلنگی وحشی مي‌درخشيد.

طاهره که متوجه شد منصور از خواب پریده و ممکن است ناخودآگاه از تعجب فریاد کند فوري دست بر دهان او نهاد و گفت: «منصور نترس… منم… طاهره… » و اضافه کرد: «هوا سرد بود ديدم لخت خوابيدي آمدم لحاف را رويت بيندازم تا گرم شوی» و همزمان با این جمله لحاف چهل تکه را باز و روی منصور کشید.

گرچه طاهره برای استتار، لحاف را به‌ روی او کشید ولی گفته او زیاد هم بی‌مورد نبود چون منصور واقعاً مي‌لرزيد، معلوم نبود لرزش او از سرماست و یا از هيجان و اضطراب این رویداد غیر منتطره است. بدون اختيار و ناشیانه دست در كمر طاهره انداخت و او را سخت به‌ خود فشرد به‌ طوري‌كه ناله او درآمد و با اعتراضی توأم با غمزه گفت: «منصور چه مي‌كني، مي‌خواهي كمرم را بشكني؟».

كمرش را رها كرد ولي دست‌هایش با شوقی بیشتر بر اندام نرم او تازیدن گرفت. طاهره چنگ در موهای منصور زد و در حالي‌كه او را به‌ سينه خود می فشرد لب‌هايش را به‌ بوسه گرفت.

اوّلين بار بود که منصور زني را درآغوش خود می‌دید، نمي‌دانست چه بايد بكند ولي باكي نبود چون طاهره خود او را راه مي‌برد و خوب هم مي‌دانست چه بايد بكند تا اين‌كه در اوج شهوت و هيجان تنها پيراهن خود را نیز از تن به‌ در كرد و چون کوره‌ای از آتش به‌ منصور پیچید.

8
شب‌ها و شب‌هاي بعد نيز اين حادثه تكرار شد. حالا ديگر منصور آن جوان خام و ناپخته قبل نبود و مي‌دانست چه بايد بكند به ‌طوري‌كه گاهي اوقات طاهره به‌شوخي مي‌گفت: «تو خيلي با استعدادي و خيلي زود رسم و رسوم کارها را ياد مي‌گيري». و بعد اضافه مي‌كرد: «خوشا به‌حال همسري كه با تو ازدواج كند».

منصور بلافاصله جواب می‌داد: «يعني اين‌كه تو نمي‌خواهي با من ازدواج كني».

طاهره خنده تلخي مي‌كرد و مي‌گفت: «بهتر است حالا راجع به‌اين موضوع صحبتي نكنيم» و خاموش مي‌شد.

منصور چون احساس مي‌كرد طاهره دوست ندارد در اين‌ مورد صحبت كند و از طرفي اوهم در آن شرايط آماده ازدواج نبود، سكوت مي‌كرد و دراين زمينه زیاد پافشاری نمی‌نمود.

زمان براي منصور مانند برق مي‌گذشت، شب‌ها طاهره مثل گربه‌اي نرم و چالاك از لاي بريدگي ديوار مي‌خزید و نزد او مي‌آمد و يا منصور چون پلنگي تيز پا از ديوار پريده به بستر او مي‌رفت و پس از سيراب شدن از وصل یکدیگر در سكوت نيمه‌هاي شب هركدام به ‌بستر خود باز مي‌گشتند.

خوشبختانه در تمام آن مدّت كسي آن‌ها را نديد و خطري ايجاد نشد، هر زمان منصور قصد آن می‌کرد تا نزد طاهره رود لحاف را طوري قرار مي‌داد تا چنان ‌چه مادرش سر زده به ‌بام آيد تصوّر كند خوابيده است. طاهره نيز اطمينان داشت خاله يا شوهرخاله اش هرگز به ‌بام نخواهند آمد.

پس از دو ماه عشق ورزی و شور و دیوانگی ناگهان در رفتار طاهره تغییراتی کلی ظاهر شد. ‌آتش عشق او که منصور را میسوزاند حرارت خود را از دست داده بود و دیگرآن میل و اشتیاق قبلی را به ‌همبستری با منصور نشان نمی‌داد و هر از گاه كه منصور نزد او مي‌رفت پس از ساعتي بوس و كنار و نوازش او را به‌ شب‌هاي بعد نويد مي‌داد.

منصور که دليل اين سردی و عدم تمكين را نمي‌فهمید چند بار از او در اين مورد سؤال كرد ولي طاهره در عين حال كه او را نوازش مي‌كرد جواب قانع كننده‌اي نیز به‌او نمي‌داد. گاهی بيماري را بهانه می‌کرد و گاهی عدم تمایل به‌ همبستری را. يك ‌بار هم با كج خلقي از اصرار منصور براي آميزش بيشتر به‌ حالت قهر بستر او را ترك كرد و مدتی خود را به‌ او نشان نداد و حتّي براي خواب هم به‌بام نيامد.

منصور که دیوانه‌وار در آتش عشق او می‌سوخت از این سردی ناگهانی دیوانه شده بود، هر روز ساعت‌ها جلوی خانه حاج تقي قدم می‌زد و چشم به‌ در خانه او مي‌دوخت تا شاید طاهره بیرون آمده با او همکلام شود ولی از او خبری نمی‌شد.

حالا دیگر منصور برای گرفتن هر خبری از حال طاهره نزد بچه‌هاي محل مي‌رفت و از آن‌ها سراغ طاهره را می‌گرفت. بچه‌های محل كم كم متوجّه حرکات غیر عادی و التهاب شدید او در این‌ مورد شده و با نگاه‌هائی آکنده از تعجب او را می‌نگریستند ولي اين‌ گونه حوادث دیگر براي منصور مهم نبود، او مي‌خواست به ‌هر وسيله شده از حال طاهره باخبر شود، حاضر بود او را دیده از او به‌ خاطر اصرار در هم آغوشي بيشتر معذرت بخواهد و به او بگويد كه حاضر است از اين به ‌بعد تنها به ‌نوازش‌هاي او اكتفا کند.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید