داستان کوتاه: «طاهره» – ۴

پ پ پ

منصور که انتظار این حرکت را نداشت دست بر دیوار مانند مجسّمه‌اي سنگی بر جاي خود خشك شد و چون موجودی هيپنوتيزم شده به‌ جاي خالي او در تاریکی خيره ماند، پس از چند لحظه بي‌اختيار و با ناباوری دست بر لب‌های خود نهاد و در حالي‌كه شيريني بوسه او را همراه با حرارت لب‌هايش هنوز روی لب‌های خود حس مي‌كرد از دیوار جدا شد و نالان خود را در ميان بسترش انداخت و در حالي‌ كه هر دو دست را بر روي قلبش نهاده بود به‌ آسمان خيره شد. قادر نبود اتفاقی را که افتاده بود برای خود تجزیه و تحلیل کند، چند بار دست بر صورت خود کشید تا اگر خواب دیده و تمام این‌ها رؤیا بوده از خواب بیدار شود ولی خیلی زود متوجه شد که با واقعیتی انکار ناپذیر روبروست و طاهره او را دوست دارد و با بوسه خود برآن صحه گذاشته است.

آن‌ شب هوا صاف بود و نسيم خنكي مي‌وزيد ولي بدن منصور چون كوره آتش مي‌سوخت و در خود احساس خفگي مي‌كرد، زيرپوش ركابي خود را درآورد و كاسه آبي را که در كنار بستر خود نهاده بود برداشته تا ته سر كشيد.

پس از اين‌ كه قدري آرامش خود را باز يافت برخاست و دوباره از سر ديوار نگاهي به‌آن ‌طرف انداخت، فكر كرد شايد طاهره دوباره به ‌بام آمده باشد. حالا دیگر چشمانش به ‌تاریکی عادت کرده بود و می‌توانست در نور ستارگان بستر خالی او را به‌بیند. لازم بود او را ديده به ‌او بگويد كه با بوسه خود آتش به‌جان او انداخته است.

چون او را ندید بازگشت و در بستر خود دراز کشید. خواب به ‌کلی از چشمانش رفته بود، نمي‌توانست بخوابد، به‌ مجرد این‌که صدائی به‌ گوشش می‌رسید با تصور این‌که طاهره دوباره به‌ بام آمده است از جا می‌پرید و به‌ کنار دیوار می‌آمد و به‌ بسترخالی طاهره چشم می‌دوخت.

چون تا دیر وقت بیدار ماند و از آمدن طاهره خبری نشد همان‌طور که در بستر خود دراز کشیده بود به‌ خواب رفت و روز بعد هنگامی‌که آفتاب کاملاً بالا آمده و بستر او را پوشانده بود بیدار شد و همان‌ موقع صدای مادرش را شنید که نگران بالای سرش ایستاده و می‌پرسید: «منصور، مادرجان، حالت خوبه، چرا پا نمی‌شی بری سر کارت» و بعد اضافه کرد: «تو هر روز صبح زود پا می‌شدی، چی شده امروز خوابت برده».

منصور از جا پرید، نگاهی به ‌اطراف کرد چون چشمش به ‌دیوار خانه حاج تقی افتاد به‌ یک‌باره تمام حوادث شب گذشته به‌خاطرش آمد. بدون توجه به نگاه های مادرش خود را به‌ دیوار رساند و از سر دیوار بام خانه حاج تقی را نگاه کرد، بستر طاهره جمع و در چادرشبی پیچیده شده بود. با خود گفت: «هنگامی‌که خواب بوده‌ام او به ‌بام آمده و خوابیده است. خود را سرزنش کرد که چرا بیشتر تاب نیاورده تا بیدار بماند و آمدن او را به‌بیند».

مادرش که با تعجب رفتار او را زیر نظر داشت با تصور این‌که او هنوز بیدار نشده و خواب می‌بیند گفت: «بمیرم، مثل این‌که بچه‌ام تب داره و داره تو خواب راه میره» و در حالی‌که به ‌سمت او می‌رفت تا دستش را گرفته بیدارش کند گفت: مادرجون، چی شده، چرا این‌طرف و آن‌طرف چشم می‌اندازی».

منصور ناگهان متوجه بی‌احتیاطی خود شد و در حالی‌که سرش را در دست‌ها گرفته بود در جواب مادرش گفت: «چیزی نیست، مثل این‌که کمی سرما خورده‌ام» و بعد اضافه کرد: «فکر نمی‌کنم امروز بتوانم سرکار برم، بهتره قدری استراحت کنم».

مادرکه با دیدن حال پریشان پسر بر همین باور بود بلافاصله تأیید کرد: «آره مادر، با این حالی که داری فکر نمی‌کنم بتونی سرکار بری، بریم پائین تو اطاق یک چیزی بخور بعد برات جا بندازم بخواب».

بستر را جمع کرده پائین آمدند. منصور دست و رو را شست و بر سر سفره صبحانه نشست. هنوز از فکر اتفاقی که شب گذشته برایش افتاده بود گیج و منگ بود. برای یک لحظه نیز صورت طاهره از نظرش دور نمی‌شد. بی‌اختیار چند بار دست بر لب‌های خود کشید تا جای بوسه او را لمس کند. از این تصور که طاهره او را دوست دارد و برای اثبات دوستی خود او را بوسیده است شوقی در دل احساس می‌کرد، حالا منصور خجالتی که از صحبت با دختران همسایه و فامیل فراری بود خود را قادر می‌دید تا در صورت دیدن طاهره او را در آغوش کشد، همان حالتی که شب گذشته پس از بوسه وجودش را تکان داده بود.

مادر که متوجه شد منصور به‌ سفره صبحانه خیره شده و چیزی نمی‌خورد نگران حال پسر چای را نزدیک او نهاد و گفت: «عزیزم، چرا این‌طور ماتت برده، یک چیزی بخور حالت بهتر میشه» و بعد اضافه کرد: «اگر حالت خوب نیست میخوای چادر سر کنم با هم بریم دکتر».

منصور که باز هم پی برد حالت او مادرش را نگران کرده و ممکن است شب‌های آینده به ‌بهانه این‌که حالش خوب نیست از رفتن و خوابیدن او روی بام جلوگیری کند، سریعاً چند لقمه نان و پنیر خورد و چای را لاجرعه سرکشید و از جا برخاست و برای رفتن بیرون بهانه آورد که باید بروم از عطاری حسین آقا قدری جوشونده بگیرم تا برام دم کنی و بخورم شاید حالم کمی بهتر بشه».

مادر فوراً اعتراض کرد: «نه مادرجان، تو باید استراحت کنی، من خودم میرم از عطاری برات جوشونده می‌گیرم» ولی منصور که دل و روحش در هوای یار بود در حالی‌که لباس می‌پوشید در جواب مادر گفت: «حالم کمی بهتر شده، خودم برای خرید جوشونده میروم» و بدون این‌که به ‌اصرار مادر که تأکید بر ‌استراحت او داشت توجه کند، عازم کوچه شد.

هنگامی‌که خود را درکوچه دید مستقیم به ‌سوی خانه حاج تقی ـ که درب آن در کوچه جنبی خانه آن‌ها قرار داشت ـ رفت. آن‌قدر بی‌قرار دیدن طاهره بود که تصمیم گرفت درکوب خانه حاج تقی را به‌کوبد به‌ این امید که طاهره برای باز کردن در بیاید. با این تصمیم دست برحلقه در گذاشت تا آن‌ را به‌صدا درآورد که ناگهان در باز شد و همسر پیر حاج تقی در آستانه آن ظاهر گردید و چون منصور را پشت در دید با تعجب و نگاهی پرسنده به ‌او خیره شد.

منصور که انتظار دیدن همسر حاج تقی را نداشت برای چند لحظه حیران ماند که چگونه حضور خود را در آن‌جا توجیه کند، ناگهان فکری به‌خاطرش رسید و پس از سلام گفت: «به‌ بخشید خانم، امروز یک تکه از لباس‌هایم را که سر دیوار شما گذاشته بودم گم شده، فکر کردم شاید تو حیاط شما افتاده باشد، برای اطمینان ممکن است نگاهی به ‌حیاط شما بیندازم».

همسر حاج تقی که منصور را می‌شناخت گفت: «صبرکن جوان، خودم برم تو حیاط را بگردم، اگر لباسی پیدا کردم برات میارم» و داخل خانه شد و در را بست».

منصور در حالی‌که پا به‌ پا می‌کرد و از دروغی که گفته بود خود را سرزنش می‌نمود نگاهی به ‌اطراف کرد تا به‌بیند از همسایگان کسی متوجه حضور او درآن‌جا شده یا خیر. ازاین می‌ترسید که مادرش از خانه خارج شده او را پشت در خانه حاج تقی به‌بیند و در این رابطه او را که به‌ بهانه خرید جوشانده از خانه خارج شده بود، سؤال پیچ کند.

مدتی پشت در خانه حاج تقی ایستاد و چون از همسر او خبری نشد با این تصور که ممکن است طاهره برای خرید بیرون رفته باشد، برای دیدن او راهی بازارچه محل شد.

چند روز گذشت و منصور موفق به‌ دیدن طاهره نشد. هر روز غروب که برای گستردن بستر به ‌بام می‌رفت مدتی این پا و آن پا می‌کرد و از سر دیوار به‌ بام خانه حاج تقی سرک می‌کشید شاید موفق به ‌دیدار طاهره گردد ولی گویا طاهره دیگر به بام نمی‌آمد و بسترش همان‌طور مچاله شده در چادرشب روی بام خاک می‌خورد.

روزها دیرتر از معمول سر کار می‌رفت و غروب به ‌بهانه‌های مختلف زودتر محل کار خود را ترک می‌کرد و به‌ طرف خانه می‌آمد. در راه، بازارچه و تمام نقاطی را که احتمال می‌داد طاهره را در آن‌جا ببیند از نظر می‌گذراند.

شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند و در بستر خود با چشم‌های باز دراز می‌کشید و به‌ستارگان آسمان چشم می‌دوخت. با کوچکترین صدائی از جا می‌پرید و از سر دیوار به‌بام خانه حاج تقی چشم می‌دوخت. بی‌تاب دیدن طاهره بود و در انتظاری کشنده روز را به‌شب و شب را به‌روز می‌رساند. گاهی به‌این فکر می‌افتاد که نکند طاهره اورا بازی داده باشد. شاید می‌دانسته که او جوانی کمرو و خجالتی است و به ‌این ‌وسیله قصد داشته از دیدن تب و تاب و بی‌قراریش لذت ببرد.

جرأت نمی‌کرد دیگر حتی از بچه‌های محل هم سراغ او را بگیرد زیرا می‌ترسید کنجکاوی او در مورد طاهره رازش را فاش کند و این بار از این طریق مورد تمسخر آنها قرار گیرد.

7
شب فراموش نشدنی
در یکی از شب‌ها که برای خواب به‌ بام رفت طبق معمول از سر دیوار نگاهی به‌ بام خانه حاج‌ تقی انداخت و با تعجب بستر طاهره را گسترده دید. بی‌تاب دیدن او مدتی کنار دیوار ایستاد و بستر خالی او را زیرنظر گرفت ولی چون انتظار به‌ طول انجامید قصد آن کرد تا از شکافی که در قسمتی از دیوار بین دو بام ایجاد شده بود به‌ آن طرف رفته منتظر آمدن او بماند ولی چون از آمدن طاهره مطمئن نبود با این تصور که ممکن است حاج تقی و یا همسرش قصد آمدن به‌ بام و خوابیدن در بستر گسترده را داشته باشنداز رفتن منصرف و دربستر خود به‌ انتظار شنیدن صدائی آشنا دراز کشید.

Loading Facebook Comments ...