داستان کوتاه: «طاهره» – ۳

پ پ پ

طاهره خنده نمكيني كرد و گفت: «آفرين منصور آقا، از اين حرف‌هام كه بلدي» و بعد اضافه كرد: «مي‌خوام تا خيابون‌هاي بالای شهر براي خريد برم، از تنها رفتن مي‌ترسم، دوست داري تا اونجا همراهی ام کنی».

باورش نمي‌شد، فكر كرد مي‌خواهد با او شوخي كند ولي چون طاهره را جدّي و مصمّم ديد فوري جواب داد: «اجازه بدهيد به ‌منزل رفته لباس بهتری بپوشم».

طاهره خنديد و گفت: «باشه، عجله‌ای ندارم مي‌توني بری لباس عوض کنی، من‌هم به ‌خانه ميرم تا لباس عوض كنم» و بعد در حالي‌كه به‌راه مي‌افتاد آهسته گفت: «سر خيابان و در ايستگاه اتوبوس منتظرت هستم».

منصور بـا خـودش گفـت: «كـور از خـدا چـه مي‌ خواست، دوچشم بينا» سر از پا نمي‌شناخت، با سرعت به ‌خانه رفت و سرو کله‌اش را لب حوض با آب شست تا گرد و غبار روز را از آن بزداید، سپس در بین لباسها به ‌دنبال يك بلوز و شلوار نو و تميز برآمد تا تن کند. در این ‌موقع مادرش وارد اطاق شد و چون او را هراسان ديد پرسید:

«مادر دنبال چي مي‌گردي».

منصور گفت: «دنبال يك پيراهن و شلوار خوب مي‌گردم» و چون دید مادرش با تعجب به‌او خیره شده توضیح داد: «مي‌خواهم به‌ يك جشن دوستانه بروم».

مادرش گفت: «خوش باشي عزيزم، صبر كن تا يك ‌دست لباس نو برات بياورم».

يك‌ دست لباس نو كه براي عيد نوروز سال قبل او خريده بودند و تنها یک ‌بار تن کرده بود از صندوق بيرون آورد و به ‌او داد، بوي نفتالين مي‌داد و قدري چروك بود ولي هرچه بود نو و تميز بود. آن‌ها را پوشيد و براي زدودن بوي نفتالين مقداري از عطر مادر به‌آن زد، سرش را كه سال تا سال شانه نمي‌کرد شانه زده مرتّب كرد و بدون درنگ از خانه بيرون رفت و به‌سوي ايستگاه اتوبوس راه افتاد.

طاهره هنوز نيامده بود ولي ديري نگذشت كه از دور پيدايش شد و با رسيدن اتوبوس او هم به ‌ايستگاه رسيد، سوار شدند و در كنار يكديگر روي صندلي نشستند. چادري مشكي اندام طاهره را در خود مي‌پوشاند و در زير آن پيراهن آبي رنگ قشنگ و چسبانی دربرداشت كه بيش ازهر چيز برجستگي‌هاي سينه‌اش را با زيبائي هرچه تمامتر جلوه گر مي‌ساخت.

تا زمانی‌که اتوبوس از محدوده محله آن‌ها دور نشده بود زیاد به‌ هم نزدیک نشدند زیرا می‌ترسیدند یکی از ساکنین محل و يا آشنايان آن‌ها را با يكديگر به‌بينند ولي پس از طي چند خيابان طاهره خودش را به ‌او نزديك كرد و پرسید: «ناراحت كه نيستي با من بيرون آمده‌اي».

در حالي‌كه گرماي بدن و لطافت بازوي طاهره رعشه‌ای بر اندامش انداخته و در عین حال از این‌که زنی جوان را در کنار خود می‌دید اعتماد به ‌نفسش تقویت شده بود جواب داد: «نه، خيلي هم خوشحالم» و پس از قدری مکث که سعی می‌کرد بیشتر بر خود مسلط شود و در عین حال سر صحبت را باز کرده باشد ناگهان پرسيد: «راستي شنيده‌ام شما به‌ تازگي از شوهرتان جدا شده‌اید».

طاهره با تعجّب نگاهي به ‌او كرد وگفت: «خبرها چقدر زود پخش مي‌شوند» و بعد اضافه کرد: «از چه كسي اين موضوع را شنيده‌اي».

منصور که بلافاصله متوجه شد سؤال بی‌جائی کرده برای این‌که خود را تبرئه کند جواب داد: «مثل اين‌كه همه اهالي محل از اين موضوع باخبر هستند».

خنده سرد و زودگذری بر لبان طاهره نشست و گفت: «داستانش طولاني و حزن انگیز است، آخرش اين‌كه من و شوهرم پس از شش سال زندگي مشترك نتوانستيم ادامه دهيم و از هم جدا شدیم».

منصور گفت: «از شنیدن این موضوع متأسفم، شما خیلی جوانید، در اين‌ صورت بايستي خيلي زود ازدواج كرده باشيد».

او گفت: «همين ‌طور است، من الان بيش از بيست و چهار سال ندارم و بدبختانه يك زن مطلقه هستم».

منصور که متوجه شد این باب گفتگو طاهره را به‌یاد خاطرات غم انگيز گذشته خود می‌اندازد رشته صحبت را عوض كرد و پرسيد: «حالا نگفتيد كجا مي‌خواهيد برويد و چه مي‌خواستيد بخريد».

طاهره جواب داد: «چيز به ‌خصوصي نمي‌خواستم، شايد يك جفت جوراب و يك زيرپوش بخرم ولي راستش اين‌ كه از تنهائي خسته شده بودم دلم مي‌خواست با يكي صحبت كنم و خوشحالم از اين‌كه با شما آشنا شده‌ام» و بلافاصله اضافه کرد: «راستي شما كلاس چندم هستيد».

منصور فوري جواب داد: «هجده سالمه و كلاس پنجم دبيرستان را تمام کرده‌ام».

خنده‌اي از روي خريداري لبان طاهره را از هم گشود و گفت: «ماشاء‌الله اندام درشتي هم داريد، فكر مي‌كنم ورزشكار نيز باشيد».

منصور مغرورانه جواب داد: «عضو تیم والیبال دبیرستان هستم و گاهي نیز در خانه با وسائلي كه دارم حركات نرمش انجام مي‌دهم».

تا وقتي‌كه طاهره خريدهايش را كرد و به ‌خانه برگشتند از هر دري با هم صحبت كردند. ضمن صحبت‌ها منصور متوجه شد دلیل عمده طلاق طاهره عقیم بودن شوهرش بوده که بچه دار نمي‌شده و ضمن اين‌كه او را بسیار دوست داشته و از اين بابت شكايتي نمي‌كرده ولي خانواده شوهرش طاهره را در این رابطه مقصّر دانسته و هر روز با نيش و كنايه موضوع را به‌او یادآوری می‌کردند تا این‌ که زن و شوهر چاره کار را در جدائي يافته بودند.

منصور براي اوّلين بار در عمرش با زني زيبا همراه شده بودكه بي تكلّف با او صحبت مي‌كرد. طاهره نیز چون مي‌ديد منصور از نزديك شدن به ‌او شرم دارد او خود در هر فرصتي بازوي منصور را در دست گرفته خود را به ‌او نزدیک تر می‌کرد.

در آخرين ايستگاه نزديك محلّه تك تك پياده شدند و هركدام با فاصله به‌ طرف خانه های خود روان گشتند. قبل از پياده شدن از اتوبوس طاهره از او خواست شب در پشب بام او را ملاقات کند.

منصور شاد و خوشحال به‌ خانه رفت، مادرش كه انتظار او به‌ اين زودي نداشت با تعجّب پرسيد: «چرا اين‌قدر زود آمدي، چه جشني بود كه به‌اين زودي تمام شد».

او كه از شوق قرار ملاقات با طاهره روی پا بند نبود و در هوا سير مي‌كرد براي اين‌كه مادرش را از سر باز كند گفت: «نمي‌دانم، جشن تمام نشده بود، من زود بيرون آمدم» و چون احساس گرسنگي مي‌كرد از مادرش پرسيد چيزي براي خوردن دارد.

مادرش در حالي‌ كه قرولند مي‌كرد گفت: «پناه برخدا، همه چيز دنيا عوض شده ديگر در جشن‌ها يك لقمه نان هم به ‌مهمانان نمي‌دهند تا حداقل ته دلشان را بگيرد» و بعد اضافه کرد: «خوب عيب ندارد صبر كن الان برايت آش گرم مي‌كنم تا بخوري» و براي گرم كردن آش به‌ سوي آشپزخانه رفت.

6
اولین بوسه
پس از خوردن آش چون تاريكي شب در رسيده بود منصور براي گستردن بستر و در حقيقت ديدن طاهره به‌ بام رفت. آن ‌شب پدرش کشیک داشت و به‌ خانه نمي‌آمد اطمينان داشت مادرش نیز زود می‌خوابد، از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيد، به ‌آسمان نگاه كرد از ماه خبري نبود و تاريكي محض بر فضا حكومت مي‌كرد، اگر یکی از همسايگان به‌طور اتّفاقي از سر ديوار نگاهي به‌اطراف مي‌انداخت نمي‌توانست چيزي ببيند و به‌ طور كلّي فضا براي ديدارهاي پنهاني ايده‌آل بود.

هنوز بستر خود را كاملاً پهن نكرده بود كه از صداي تكان دادن ملافه در پشت بام خانه حاج تقي دانست طاهره نيز در حال آماده كردن بسترش مي‌باشد. بي‌اختيار آرزوي داشتن همسري چون او به ‌دلش چنگ زد و به‌ سوی دیوار كشيده شد، دست بر آن نهاد و از سر ديوار سياهي اندام او را ديد كه در حال گستردن بستر خم و راست مي‌شد.

مثل اين‌كه او هم حضور منصور را حس كرده باشد پس از فراغت از کار آهسته و خرامان به‌ سوی ديوار آمد، در سایه روشن نور کمرنگی که از لامپ تیر چراغ برق سرکوچه از پشت به‌ او می‌تابید منصور توانست خطوط اندام او را در تاریکی تشخیص دهد. چادر بر سر نداشت و صورتش به ‌درستی دیده نمی‌شد ولی منصور می‌توانست حركت نرم قدم‌های او را که در گوشش هارمونی خاصی داشت، بشنود.

چون به‌ کنار دیوار رسید دو دستش را روي دست منصور بر سر ديوار گذاشت. از این حرکت لرزش محسوسی سراپاي وجود او را فرا گرفت و حرارت دست‌های او چون جریان برقی قوی در سرتاسر وجودش جاری شد، بي ‌اختيار دست دیگرش را بالا آورد و دست‌های طاهره را در میان دستان لرزان و ملتهب خود گرفت، در تاريكي شب لحظه‌اي بدون این‌که کلامی بر‌‌زبان آورد چشم در چشم‌های طاهره که در تاریکی شب برق خاصی داشت دوخت. در آن حال قادر نبود کلامی بر زبان آورد. شوقی بی‌پایان او را برآن داشت تا از سر دیوار پریده بدن زیبای طاهره را در آغوش کشد. ديگر از اين‌كه ديده شوند ابائي نداشت. حس می‌کرد اين جهان و هر چه درآن است به‌او تعلّق دارد. در اين‌حال ناگهان طاهره خود را به ‌او نزديك كرد و بوسه‌اي خيلي سريع بر لب‌هاي او نهاد و سپس چون غزالي رميده دست از دست او بيرون كشيد به‌ سوی بام خانه خود رفت.

Loading Facebook Comments ...