داستان کوتاه: «طاهره» – ۱

پ پ پ

۱
دیدار غیر منتظره
آن ‌روز غروب مثل روزهای گذشته منصور لحاف چهل تکه‌ای را که مادرش تازه برایش دوخته بود زیر بغل زد و از پله‌های بام بالا رفت تا بستر خود را روی بام پهن کند. او این‌کار را هر‌ روز غروب انجام می‌داد تا بستر آفتاب خورده و داغش را که صبح همان روز جمع کرده و در چادرشبی راه راه پیچیده بود باز کند و باد خنک شبانه آن‌ را برای خواب و استراحت نیمه‌شب آماده سازد.

گستردن بستر را اغلب او خود انجام می‌داد ولی چنان‌چه به ‌دلیل مشغله زیاد دیر به‌ خانه می‌رسید مادرش برای گستردن بستر به ‌بام می‌رفت تا درصورت امکان هنگام انجام این کار چند کلمه‌ای هم با خانم‌های همسایه که آن‌ها نیز به ‌همین منظور روی بام می‌آمدند گفتگوئی داشته باشد.

چون دیرتر از هر روز به‌ خانه آمده بود هنگامی‌که روی بام رفت لحاف چهل تکه را بر سر دیوار خانه همسایه نهاد و سپس مشغول باز کردن چادر شب شد. خورشید که آن ‌روز با گرمای خود زمین را چون کوره آتش تفته کرده بود دقایقی قبل در پشت کوه‌های مغرب پائین رفته و روشنائی روز می‌رفت تا از بام خانه‌ها برچیده شود.



آگهی

چون کار گستردن بستر به‌پایان رسید دست بر سر دیوار برد تا لحاف چهل تکه را برداشته در کنار بستر نهد که ناگهان متوجه شد دو چشم سیاه و مخمور زنی زیبا وجوان از سر دیوار به ‌او خیره شده است.

سراسیمه خود را عقب کشید، دستش که برای برداشتن لحاف به ‌لبه دیوار نزدیک شده بود در هوا معلق ماند و خود چون خرگوشی که در نگاه افعی بی‌حس شده باشد با چشمانی که از تعجب گشاد شده بود به‌ زن جوان خیره ماند.

در طول سال‌هائی‌که در آن محل اقامت داشت و تابستان‌ها برای خواب و گستردن بستر به ‌بام می‌رفت این اولین بار بود که چشمان سیاه زنی آن ‌چنان زیبا را از سر دیوار همسایه می‌دید.

هنوز از تعجب و سرگشتگی بیرون نیامده بود که صدای زن با آهنگی که تمام وجود او را تکان داد به‌گوشش رسید که گفت: «آقا منصور سلام»

منصور که فطرتاً جوانی کم رو و خجالتی بود و اغلب به ‌همین دلیل مورد ریشخند و تمسخر دختران فامیل قرار می‌گرفت از این برخورد ناگهانی چنان دست و پای خود را گم کرد که مثل برق گرفته‌ها در جای خود میخ‌کوب شد و بدون این‌که قادر باشد جوابی به‌سلام زن جوان بدهد سر خود را پائین انداخت و در جستجوی راهی برآمد تا خود را از این موقعیت نجات بخشد.

زن جوان که او را ساکت و شرمگین دید با لحنی شوخ ادامه داد: «چي شده منصورخان،چرا اين‌طور سرتو پائين انداختی و دستپاچه شدي، تا حالا یک خانم خوشگل ندیده‌ای» و چون منصور را بیش از اندازه هراسان دید با کرشمه‌ای هنرمندانه اضافه کرد: «فقط خواستم سلامي بهت كرده باشم».

منصور در حالي‌كه سعي مي‌كرد خود را جمع و جور كند و جلو ارتعاش صدایش را بگيرد سرش را کمی بالا آورد وگفت:

«نه، نه،…. خواهش مي‌كنم،….آخه تا حالا شما را این‌طرف‌ها نديده بودم» و بعد براي اين‌كه سؤالي كرده باشد پرسید:

«آيا شما مستأجر جديد منزل حاج تقي هستيد؟»

زن جوان خنديد و جواب داد: «مستاجركه نه، من خواهرزاده زن حاج تقي هستم، آمده‌ام چند ماهی در منزل خاله‌ام با آن‌ها زندگي كنم» و بعد اضافه كرد: «ميخوای بدوني اسمم چیه».

منصور كه هنوز خود را باز نيافته بود با دستپاچگي گفت:

«نه،….خوب، يعني اين‌كه چرا، بد نيست اسم شما را بدانم».

زن جوان با همان لبخند شوخ و صدائي كه تا اعماق وجود منصور نفوذ كرد گفت: «اسمم طاهره است».

منصورهم بدون اين‌كه متوجّه باشد گفت: «اسم منم منصوره» و ناگهان پي برد كه گاف بزرگي داده زيرا زن جوان در اولین وهله او را با اسم صدا كرده بود.

طاهره در حالي‌كه مي‌خنديد گفت: «چند روزه من همسايه ديوار به‌ ديوار شما شده‌ام، اگر میل داشتی مي‌تونیم هر روز از همين‌جا قدری با هم صحبت كنيم، من خيلي دلم مي‌خواد از اوضاع اين محل كه با آن آشنا نیستم مطلع بشم».

منصور سرش را تكان داد و فوری گفت: «باشه….هر…طور….ميل شماست». طاهره نیز پس از تشکر دستی به‌ عنوان خداحافظي تکان داد و در پشت ديوار ناپديد شد.

منصور در حالي‌كه هنوز دست و پايش مي‌لرزيد و عرق بی‌اختیار از سر و رویش می‌چکید بی‌اراده لحاف را از سر دیوار برداشته درکنار بستر خود نهاد و روی تشک نشست و بدون توجّه به ‌هورم حرارتی که از گرماي آن برمی‌خاست سر خود را با دو دست گرفت و به‌ فكر فرو رفت.

لحن گفتار طاهره و چشمان سياهش او را جادو كرده بود. براي خودش كه تا آن ‌زمان با كمتر دختري همكلام شده و هميشه مورد تمسخر اطرافیان خود قرار مي‌گرفت باورکردنی نبود كه توانسته بود با زن زيباي ناشناسی که تازه نام او را دانسته و فهمیده بود خواهرزاده زن حاج تقی همسایه دیوار به‌دیوار آن‌هاست هم کلام شده و تا اين‌ اندازه حرف زده باشد.

۲
تابستان و خوابیدن روی بام
در زمان وقوع این داستان مردم تهران در تابستان‌ برای فرار از گرما روزها به‌زيرزمين‌ها و شب‌ها براي خوابيدن به‌بام خانه‌ها پناه مي‌بردند.

شب‌ها بستر خود را روي بام‌ها می‌گستردند تا با نسيم خنکی که از كوهپايه‌هاي شمال تهران می‌وزد خواب راحتي كرده صبح روز بعد با نيروئي بيشتر كار روزانه را شروع کنند.

خوابیدن روی بام‌ها ضمن امتیاز استفاده از خنکی نیمه‌ شب‌ها لطف دیگری هم داشت که آن‌هم مشاهده آسمان پر ستاره و حرکت پاره ابرهای سفيد و پنبه مانندی بود که در سرتاسر شب با زیبائی تمام طول آسمان را طی می‌کردند.

در شب‌های مهتابی نیز ماه با طنازی تمام گاه تمام رخ و گاه نيم رخ به‌رنگ سفید نقره‌ای در طول شب آسمان را طي مي‌كرد، تو گوئی قصد داشت با نورافشاني خود دست نوازشي بر سر همه دوستان و عاشقان خود کشیده آن‌ها را همگام با اوهام و آرزوهاي خود به ‌خواب شيريني فرو برد تا صبح روز بعد سرخوش از رؤیاهای شبانه با شادی و خوشحالی از خواب برخیزند.

جوانان نوباوه چون منصور که به‌تازگی چند تار موئی بر پشت لبشان جوانه زده بود شب‌ها که در بستر خود دراز می‌کشیدند با ديدن صور فلكي دب اكبر و دب اصغر كه در طول شب به‌دور ستاره قطبي مي‌چرخيدند و يا شهاب‌هائي‌كه گه‌گاه در آسمان پديدار شده از سوئي به‌سوي ديگر مي‌رفتند هركدام از صمیم قلب تفألي براي رسيدن به‌آرزوهاي دست نيافته خويش مي‌زدند.

۳
منصور آن سال کلاس پنجم دبیرستان را با موفقیت و نمرات خوب به‌پایان رسانده بود. جوانی بود ورزشکار و خوش اندام و عضو فعال تیم والیبال دبیرستان، تیمی که در مسابقات دبیرستان‌ها همیشه حائز رتبه اول می‌شد.

پدرش در شرکت چیت سازی تهران به‌عنوان مأمور حفاظت انجام وظیفه می‌کرد و برحسب وظیفه، کارش شبانه روزی بود، به ‌این ‌ترتیب که یک شبانه روز کار میکرد و یک شبانه روز مرخصی داشت. با درآمد اندک خود زندگی سالم و آرامی برای خانواده اش به وجود آورده بود و تمام کوشش خودرا به‌ کار می‌برد تا بتواند تنها فرزندش منصور را به‌ دانشگاه فرستاده از او انسانی مفید برای جامعه بسازد.

منصور نیز که آرزوی پدر را دراین زمینه حس کرده بود با فعالیت و پشتکار در خواندن دروس کلاسیک و گرفتن نمرات خوب خود را برای کنکور سال آینده و رفتن به‌ دانشگاه آماده می‌ساخت. در تعطیلات تابستان نیز ‌کار می‌کرد تا بتواند پولی ذخیره و برای پرداخت هزینه‌های دانشگاه کمک پدر باشد.

ادامه داستان  هفته آینده 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید