داستان کوتاه: سقّا خانه

پ پ پ

چسبيده به ديوار بقّالي پشت خانه استاد حبیب بنا سقّاخانه‌اي بود كه گهگاه اهالي محل به ‌عنوان نذر و نياز يك يا چند شمع در آن روشن مي‌كردند و در همان حال با حالتی ملتسمانه و محزون از ائمه اطهار و يا حضرت عباس ـ كه او را باب‌الحوائج نیز مي‌نامیدند ـ تقاضا می‌کردندتا حاجت‌ آن‌ها را هرچه زودتر برآورده سازد.

در و ديوار داخل سقّاخانه كه فضائي بيش از نيم متر در نیم متر مكعّب وسعت نداشت با عكس‌هائي از حضرت علي اكبر، حضرت عباس و امام حسين (ع) ـ امام سوم شيعيان ـ تزئين شده بود. در میان آن‌ها عكس حضرت علي اكبر در حالي‌كه لباس رزم بر تن داشت و بر اسب سفيدي سوار بود بر ديوار انتهائي سقّاخانه در متن چند قطعه كاشي آبي رنگ به‌طرز زيبائي نقش شده بود.

در قسمت پائين و كف سقّاخانه كه حدود 120 سانتيمتر از سطح زمين بالاتر قرار داشت قدحي از سراميك آبي رنگ كار گذاشته بودند. این قدح را در فصل تابستان و در شب‌هاي جمعه و اعياد مذهبي پر از آب مي‌كردند و اشخاص خيّر اغلب به ‌عنوان نذر و نياز قطعه يخي نیز در قدح مي‌انداختند تا تشنه لبان و حاجت مندان با نوشيدن ليوانی آب خنك از قدح كه آن ‌را تبرّك شده مي‌پنداشتند جگر تشنه و حاجت مند خود را خنك كنند ولي در زمان وقوع داستان ما بر روي قدح كه خالي از آب بود يك سيني بزرگ سياه رنگ، مخصوص نصب شمع هاي نذري خودنمائي مي‌كرد كه سطح آن مملو از قطعات ذوب شده و نيمه سوخته شمع‌هاي الوان قديمي بود.



آگهی

شب‌هاي جمعه و ايّام ماه مبارك رمضان ويا ماه محّرم سقّاخانه مشتريان زيادي داشت كه در بين آن‌ها از پيرزنان گرفته تا زنان شوهر دار و دختران زيبا و دم بخت هر كدام با در دست داشتن شمعي به سقّاخانه مراجعه و با روشن كردن آن آرزوي برآوردن حاجات خود را مي‌نمودند.

عجيب این بود كه مشتری سقّاخانه اغلب زنان بودند و اگر مردي ـ بيشتر مردان جوان ـ به سقّاخانه نزديك و در حوالي آن مي‌چرخیدند چنان‌چه شمعي هم در دست داشتند حاجت خود را نه در چهارچوب ديوار سقّاخانه كه در بين دختران جوان چادر به ‌سر دور و بر آن مي‌جستند، چيزي كه براي بچه های خردسال مانند ما معنی و مفهوم خاصی را تداعي نمي‌كرد.

مرتضي كه در بين بچه های محل از همه بزرگتر بود و تازه پشت لبش به سبزي مي‌زد، بيشتر از ما سرش توي حساب بود و اغلب در اين راستا با اشاره به بعضي مطالب گوشي را دست ما مي‌داد و از وقایع اصلی آگاهمان مي‌كرد. مثلاً يك روز يكي از آن جوان‌ها را كه سايه به سايه دختري قدم برمی‌داشت به‌ ما نشان داد و گفت:
«بچه‌ها، حسن پسر کوکب خانم را که مي‌شناسيد، خيلي وقته دلش پيش دختر حاج رجبه كه توي بازارچه مغازه سقط فروشي داره، دختره هم از او بدش نمياد ولي اشكال كار در اينه كه حسن يك كارگره و خانواده‌اش هم فقير هستند و وضع مالي خوبي ندارند از اين رو احتمال اين‌كه خانواده حاجي با ازدواج دخترشان با حسن موافقت كنه خيلي كمه، حسن بيچاره هم راه ديگه‌اي جز بازي موش و گربه با دختر حاجی را نداره».

اغلب روزها وقتي هوا تاريك مي‌شد و ما بچه‌ها از بازي خسته مي‌شدیم پشت ديوار خانه استاد حبیب در کنار سقاخانه مي‌نشستیم و هر يك از ما داستاني از شنيده هاي خود را برای هم تعریف مي‌كردیم و در ضمن چون جمع ما به‌مثابه يك منبع اصلي خبرگيري و خبر رساني از اوضاع محل در آمده بود هر خبر مهمّي كه از داخل يكي از خانه ها بيرون مي‌آمد فوري وسيله ديگر بچه‌ها در تمام محلّه پخش مي‌شد.

يك روز مرتضي آمد و گفت: «بچه ها شنيديد چي شده؟».
همه با هم گفتیم: «نه، مگه چي شده؟».
مرتضي گفت: «حسن‌ رو يادتون مياد كه گفتم خاطرخواهه دختر حاج رجبه».
همه گفتیم: «آره يادمون مياد تو راجع بهش چي مي‌گفتي».
مرتضي گفت: «چند روز قبل حسن از توي بازارچه دختر حاج رجب را تعقیب و به‌ او اظهار عشق مي‌كنه، همین‌ که دختره به ‌خانه ميرسه و وارد منزلشان ميشه لنگه در خانه را باز ميگذاره و از توي هشتي خانه به حسن چشم و ابرو نشون ميده، حسن كه بي‌تاب بوده حركات دختر حاج رجب را حمل بر تمايل او به ‌عشقبازي ميكنه و چون حدس می‌زنه دختره تنهاست و كسي در خانه نيست قوّت قلبي پيدا كرده وارد خانه ميشه و درب را از داخل ميبنده و سر در عقب دختر حاج رجب مي‌گذاره».

مرتضي ساكت شد تا نفسي تازه كنه و عكس‌العمل گفته‌هاي خودرا در قيافه‌های ما به بينه. وقتی مطمئن شد که ما با چشم‌هاي از حدقه درآمده و كنجكاو منتظر شنیدن بقیه داستان هستیم گفت:
«دختر حاج رجب كه خود را درخانه با حسن تنها مي‌بينه وحشت زده از مقابل او پا به‌فرار ميگذاره و حسن كه ديگر عقلش را از دست داده بود به ‌دنبال او از اين اطاق به‌ آن اطاق مي‌دود و سعي مي‌كند دختر حاج رجب را به‌چنگ آورده كام دل از او بگيره. دختر حاج رجب نيز چون غزالي تيز پا پلّه‌ها و اطاق‌هاي تو در تو را يك به يك زير پا میذاره و اجازه نميده دست حسن به ‌او برسه».

«معلوم نمیشه چه مدّت اين بازي موش و گربه ادامه پیدا می‌کنه تا اين‌ كه هر دو ناگهان صداي زنگ در خانه را مي‌شوند. حسن كه تازه متوجّه ميشه چه دسته گلي به‌آب داده و بدون اجازه وارد خانه مردم شده و با قصد تجاوز به ‌ناموس دختر آن‌ها سر در عقب او گذاشته از ترس برجاي خود خشك ميشه، چون زنگ در بدون انقطاع صدا مي‌كرده هر دوي آن‌ها به‌ طرف هشتي و درب خانه مي‌دوند ولي هيچ‌ كدام جرأت باز كردن درب را نداشتند تا اين‌كه بالاخره دختر حاج رجب جلو ميره و درب را باز مي‌كنه».

دهان ما از حيرت باز مانده بود و باورمان نمي‌شد كه داستان مرتضي واقعيّت داشته باشه، همه منتظر بودیم تا به‌بينیم بقيّه ماجرا چه بوده چون اولين باري بود كه در محلّه ما چنين اتفاقي عجیبی رخ داده بود.

مرتضي كه از قيافه وحشت زده ما فهميد داستانش مجذوب كننده بوده ادامه داد: «كسي كه زنگ در را می‌زده خود حاج رجب بوده، ولي وقتي پس از چند بار زنگ زدن كسي در را باز نمي‌كنه با ‌تصوّر اين‌كه كسي در خانه نيست از آن ‌جا دور ميشه ولي پس از طي مسافتي نه چندان زياد با باز شدن در خانه برمي‌گرده و اوّل دخترش و سپس حسن را مي‌بينه كه سراسيمه از خانه خارج مي‌شوند».

مرتضي با احساس رضايت از جذّاب بودن داستانش نفس عميقي كشيد و ساكت شد و ما بچه‌ها را كه دهانمان از تعجّب باز مانده بود به‌حال خود رها کرد.
بچه‌ها که به‌ روحيّه مرتضي آشنا بودند و مي‌دانستند هر موقع داستان مهيّجي دارد، هنگام شرح آن تا جون همه را نگيرد دست برنمي‌دارد ساكت ماندند تا خودش دوباره دنباله مطلب را ادامه دهد.

مرتضي بعد از قدري تأمّل دوباره شروع كرد و گفت: «از آن‌جائي‌كه حاج رجب جسته گريخته از سوابق ارتباط دخترش با حسن اطّلاع داشته فوري مي‌فهمه كار از چه قراره و براي اين‌كه مچ خطاكار را در حين ارتكاب جرم گرفته باشه برمي‌گرده و سر در عقب حسن مي‌گذاره، حسن نيز كه خود را در خطر مي‌بينه از جهت ديگر پا به فرار ميگذاره!!!…………..
خوب، نتيجه معلومه، حسن جوان است و پاهاي قوي دارد و حاج رجب مردي است مسن و جا افتاده كه سال‌هاست از پاهايش براي دويدن وگرفتن كسي استفاده نكرده است. در يك چشم به‌هم‌زدن حسن از معركه دور ميشه و حاج رجب خسته و از نفس افتاده به‌خانه باز مي‌گرده و به‌م جرّد ورود به ‌هشتي خانه دچار ناراحتي قلبي شده بر زمين مي‌افته و از هوش ميره».

«دختر حاج رجب كه پدرش را بي‌حركت مي‌بينه به‌گمان اين‌ كه فوت كرده از خانه خارج ميشه تا از مردم برای نجات پدرش کمک بخواهد ولي به‌ مجرّد باز كردن در خانه حسن را پشت در مي‌بینه و دهانش از تعجّب باز ميمونه. ولي حسن به ‌سرعت او را از تعجّب در آورده ميگه از كاري كه كرده شرمنده است و آمده تا از حاج رجب عذرخواهي كنه و حاضره تاوان اين جسارت را هرچه باشه بپردازه ولي وقتي حاجي را در آن وضع مي‌بينه با دختر او و چند نفر دیگر از همسايگان كه از راه رسيده بودند حاجي را بلند كرده به ‌بيمارستان مي‌رسانند و خوشبختانه پس از چند روز حاجي رجب صحيح و سالم به‌خانه باز مي‌گرده».

مرتضي دوباره از سخن گفتن باز ايستاد و چون اصرار ما را براي شنيدن بقيّه داستان ديد گفت: «آخه قدري به‌من فرصت بديد تا نفسم جا بياد مگر نمي‌بينيد دهانم كف كرده اگر مي‌خواهيد دنباله داستان را بشنويد بهتره يك نوشابه خنک برايم سفارش دهيد تا پس از نوشيدن آن بقيّه داستان را برايتان بگويم».

درخواستش بلافاصله انجام گرفت و بدون معطّلي يك ليموناد خنک برايش گرفتیم تا بقيّه داستان مهيّج حسن و دختر حاج رجب را برايمان تعريف كنه.

مرتضي ليموناد را سركشيد و سپس به ‌داستانش چنين ادامه داد:
«بعد از اين‌كه حاج رجب از بیمارستان به‌ منزل بازگشت به ‌او گفتند كه هيچ اتّفاقي بين حسن و دخترش نيفتاده و حسن نيز از كار خود شرمنده است و پس از فرار باز گشته تا حضوراً از شما عذرخواهي كنه و هم او كمك كرده تا شما را به بيمارستان برسانند و بالاخره خانواده حاجي او را متقاعد مي‌كنند از آن‌ جائي‌كه دخترت هم حسن را دوست دارد بهتر است قبل از اين‌كه آبروريزي شود با ازدواج آن‌ها موافقت كرده و اين دو دلداده خطا كار را قبل از اين‌كه كارشان به‌جاهاي باريك كشد به ‌وصال هم برساني».
تقريباً موضوع روشن شده بود و همه ما فهميدیم که به‌زودي شاهد يك جشن عروسي ساز و ضرب دار در خانه حاج رجب خواهیم بود. مرتضي كه حس كرد بچه‌ها بلند شده قصد رفتن به‌خانه‌هاي خود را دارندگفت:
«هنوز داستان ادامه دارد و قسمت خوب آن را برایتان نگفته‌ام». بچه‌ها كه فكر مي‌كردند مرتضي دوباره قصد دارد يك ليموناد ديگر كاسبي كند گفتند: «اگر فكر مي‌كني بقيّه داستانت ارزش يك ليموناد ديگر را دارد بگو».

مرتضي گفت: «ارزش چند ليموناد را دارد ولي قدري صبر كنيد تا بقيّه داستان را مجّاني برايتان تعریف کنم» واین‌طور ادامه داد:
«قرار است به ‌زودي عروسي سر بگيرد ولي از همين حالا حاج رجب حسن را به ‌دكان خود برده تا در آن‌جا مشغول كار شود و مردم نگويند داماد حاج رجب كارگر است و آخر كار را هم خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد، نظر به ‌اين‌كه حاج رجب از مال دنيا همين يك دختر را دارد در آخر كار همه ثروت او به دخترش و حسن مي‌رسد و در نتيجه از همين حالا حسن را صاحب آينده مغازه سقط فروشي محلّه تان بدانيد».

بهار سال 1992

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید