داستان کوتاه: ازدواج از راه دور – ۲

پ پ پ

جرج خنديد و گفت: «تو آدم خوشبختي هستی چون كه اندرزهای پدرت را هميشه به خاطر داری و مطمئنم که حتماً آنرا به كار ميبندی، مثل اينكه منهم ناچارم از اندرز پدر تو پيروی كرده راجع به کاری که در پیش دارم بيشتر فكر كنم».

آن روز ديگر صحبتی در اين مورد نكرديم تا اينكه دو هفته بعد خبردار شدم جورج به پدرش وكالت داده ليلا را برايش عقد كند و مدارك آنرا هرچه زودتر به كانادا بفرستد تا او کار گرفتن اقامت برای عروس را در کانادا شروع نماید.

نظر به اينكه خانواده ليلا از قبل با اين ازدواج موافقت کرده بودند لذا مراسم عقد در قاهره و در خانه پدر جورج خيلي زود انجام گرفت. در تصاويري كه بعداً از مراسم آن برايش فرستاده بودند، در مجلس عقد که عده اي از دوستان و آشنايان دو خانواده دعوت داشتند عكس بزرگي از جورج به عنوان داماد روي صندلي در كنار عروس كه با لباسی سفيد نشسته بود به چشم ميخورد.



آگهی

چيزی نگذشت كه مدارك ازدواج به دست جورج رسيد. در حاليكه از خوشحالی سر از پا نميشناخت بدون درنگ آنها را به اداره مهاجرت كانادا برد و کار گرفتن اقامت برای ليلا را كه حالا ديگر همسر قانونی او بود شروع کرد.

حالا زندگی به جورج لبخند ميزد، هفته ای يك بار تلفنی با ليلا صحبت ميكرد و از پيشرفت كار مهاجرت او میپرسید، با هم در مورد برنامه های آينده شان برای زندگی مشترك در كانادا صحبت ميكردند. از صحبتهای جورج درمييافتم که برای آمدن همسرش به كانادا روز شماری ميكند. با اينكه در مدت آشنائيمان نديده بودم لب به مشروب بزند ولی بعضي از روزها هنگامي كه به آزمايشگاه ميآمد از دهانش بوی الكل به مشام ميرسيد. به شوخی ميگفتم: «مثل اينكه ديشب خيلی خوش گذشته است، با خوبرويان بودی؟»

ميخنديد و ميگفت: «نه، در خانه تنها بودم، با ليلا صحبت میكردم، نميدانی چقدر هيجان داشتم، اگر چند پيكی نميزدم خوابم نميبرد».

هشت ماه چون عمری بر او گذشت، يكروز در حالي كه از هيجان ميلرزيد خبر آورد كه كار ويزای همسرش درست شده و هفته آينده راهی كانادا ميشود، خیلی سریع آپارتمانی شيك نزديك محل كارش گرفت و آن را با وسائلی نو تزيين كرد. ميگفت: «ميخواهم همه وسائل زندگیمان نو و برايش سورپرايز باشد».

حالا ديگر روی ميز كارش پر از عكسهای مراسم عقدكنان و ليلای زيبا بود. هر روز اول وقت با وسواسی بيش از اندازه خاك از عكسها ميگرفت و آنها را تميز كرده دوباره سرجايش ميگذاشت. به همه قول داده بود با رسيدن همسرش در يكی از رستورانها جشنی خواهد گرفت و تمام دوستان و همکارانش را دعوت خواهد كرد.

روز موعود فرا رسيد، برای رفتن به فرودگاه قرار و آرام نداشت، تا آنجا كه ميتوانست خود را آراست، موی سر و صورت را به دست آرايشگر داد، لباسی برازنده دربر نمود و كراواتی زيبا به گردن آويخت. ميگفت: «ميخواهم در اولين برخورد احساس خوبی از من به دل گيرد».

با چند تن از بستگان نزديكش كه در كانادا زندگی ميكردند برای استقبال از عروس به فرودگاه رفتند. از منهم خواهش كرد به عنوان يك دوست و همکار نزديك همراه با همسرم به فرودگاه برويم.

طبق سنت تمام ايراني ها با يك دسته گل بزرگ به استقبال عروس خانم به فرودگاه رفتيم و در جمع دوستان خانوادگی جورج جای گرفتيم و به انتظار رسيدن پرواز در گوشه ای ايستاديم.

پرواز با قدری تأخير به زمين نشست و پس از ساعتی كه در آن مدت جورج چون مرغ سركنده از اينطرف به آن طرف ميرفت ليلا تنها در پشت يكی از چرخ دستی های فرودگاه كه ستونی از ساك و چمدان آنرا پركرده بود نمايان شد.

جورج فوراً جلو دويد و همسرش را درآغوش كشيد و آماده بود تا صورت او را غرق در بوسه کند ولی گويا عروس خانم به علت خستگی راه و معطلی در اطاق مهاجرت بي حوصله تر از آن بود كه بتواند جورج را جوابگو باشد لذا پس از قدری خوش و بش سرد با او و ساير استقبال كنندگان چمدانها را به سوی اتومبيلها بردند و روانه آپارتمان جورج شدند. چون در آن گير ودار كسی متوجه ما نشده بود در يك فرصت مناسب دسته گل را روی یکی از چمدانها گذارديم از فرودگاه خارج شديم.

ليلا دختری بود سبزه و باريك اندام با چشمانی میشی و موهائی سياه و فرخورده، در عكسهائی كه از او ديده بودم بسيار زيباتر از خودش به نظر ميآمد، البته به نظر خانمم خستگی راه و مسافرت طولانی درآشفتگی وضع او بی تأثير نبود.

چند روز از جورج خبری نشد، به شركت اطلاع داده بود كه گرفتار رتق و فتق امور خانه ميباشد. يكروز هم به من زنگ زد و خواهش كرد تا آمدن او مواظب پيشرفت كارها باشم.به شوخی از او پرسيدم: «اوضاع خانه چطور است» جواب داد: «بد نيست، فعلاً سرمان گرم است».

پس از يك هفته وقتی او را ديدم، آنطور كه انتظار داشتم بشاش و سرحال نبود، در مورد همسرش از او سؤال كردم گفت: «چند روزيست حالش خوب نيست، او را نزد دكتر بردم كه پس از معاينه گفت همه چيز نشان از سلامتی كامل اومیدهد.

از او پرسیدم: «پس مشکل او چیست؟».

گفت: «نمیدانم، بیش از اندازه سیگار میکشد و با تلفن صحبت ميكند» و بلافاصله ساكت ميشد و به كار میپرداخت، منهم چون ميديدم مايل به ادامـه صحبـت نيست دیگر چیزی نمی پرسیدم.

ميدانستم جورج سيگاری نیست و از بوی آنهم نفرت دارد، به احتمال زياد بوی سيگار همسرش او را ناراحت ميكرد. با خود فكر كردم شايد همسرش از دوری والدين و دوستانش ناراحت است که به سیگار پناه برده، اين ممکن بود در آينده با يافتن دوستانی در كانادا كم و پس از مدتی ترك گردد.

چهار ماه گذشت، در اين مدت جورج كه قرار بود با رسيدن همسرش جشنی ترتيب دهد در جواب آن ها كه به شوخی در مورد آن سؤال ميكردند يا سكوت اختيار ميكرد و يا از دادن جواب طفره ميرفت.

يكروز صبح وقتی وارد آزمايشگاه شدم او را خاموش و گرفته در دفترکارش دیدم، سر در گريبان فرو برده و ساکت نشسته بود. صبح به خيری گفتم و چون خواستم روانه ميز كارم شوم سرش را بالا آورد، چشمانش اشك آلود و سرخ بود، از بوی الكل كه فضا را پر كرده بود دانستم سرخی چشمهايش به دليل افراط در نوشيدن الكل ميباشد ولی اشك آلود بودن آنها مرا به وحشت انداخت. با تصور اينكه برای همسرش اتفاقی افتاده پرسيدم: «جورج مسئله ای پيش آمده است».

بدون اينكه چيزی بگويد پاكتی از جيب بيرون آورد و به من داد. بوی عطر زنانه ای از آن به مشامم خورد. سر پاكت باز بود و درجوف آن نامه ای ديده ميشد. فهميدم نامه ای خصوصی است لذا بدون اينكه آنرا بيرون آوردم به او برگرداندم. او خود نامه را بيرون آورد و تای آنرا باز كرده به من داد. نامه ای بود به زبان عربی و با خطی زيبا كه توانستم نام ليلا را در بالای آن بخوانم. دانستم كسی نامه را برای همسرش ليلا نوشته است.

حدس زدم ناراحتی و گريه او از بابت نامه ميباشد ولی هنوز دقيقاً نميدانستم چرا مفاد نامه بایستی سبب ناراحتی او شده باشد.

چون نامه به خط عربی بود نمیتوانستم آن را بخوانم. در حالی که آن را به او باز پس میدادم سؤال كردم: «نامه از طرف كيست، آيا كسی از بستگان همسرش فوت كرده و يا اتفاقی برای والدين او افتاده است».

لبخندی از روی نفرت زد و سرش را تكان داد و گفت: «كاش اينطور بود ولی نميدانم كدام بيشرفی برای همسرم نامه عاشقانه نوشته است».

با تعجب پرسيدم: «نامه عاشقانه برای همسر تو؟»

گفت: «دقيقاً همينطور است».

گفتم: «ولی از كجا اين نامه به دست تو رسيده است؟».

گفت: «ديروز وقتی ليلا به حمام رفته بود برحسب تصادف از كنار ميز توالت او رد ميشدم، درب كيفش باز بود، نامه ای در ميان آن به چشمم خورد. فرم پاكت و كلمه «ليلای عزيز» روی آن كنجكاوم كرد تا آن را بيرون آورده نگاهی سريع به آن اندازم. نامه ای بود عاشقانه برای همسرم از طرف يك مرد و از قاهره سرزمين اجداديم.

با روحيه اي كه از او ميشناختم دريافتم آواری سنگين بر او فرود آمده است. نميدانستم برای آرامش او چه بايد بگويم. سكوتی سنگين بين ما به وجود آمد، برای شكستن آن گفتم: «نكند نامه مربوط به قبل از ازدواج شما باشد».

نامه را از روی ميز برداشت و تاريخ آن را نشانم داد، مربوط به 20 روز قبل بود.

گفتم: «از همسرت سؤال نكردی نويسنده نامه كيست و چرا برای او كه در حال حاضر ازدواج كرده نامه عاشقانه نوشته است؟».

بين خنده و گريه ناليد و گفت: «نه تنها او در اين باره هيچ نگفت بلكه اعتراض هم كرد كه چرا درب كيف او را باز كرده و نامه خصوصی او را برداشته ام».

چون احساس كردم اين نامه را دليل خيانت همسرش ميداند برای اينكه او را آرام كنم گفتم: «با اينهمه من فكر ميكنم وجود يك نامه، حتی عاشقانه نميتواند دليل بر چيزی باشد، ممكن است همسرت و آن جوان قبل از ازدواج يكديگر را دوست داشته اند و حالا آن جوان خواسته با اين نامه همسرت را بيازمايد».

جورج دست در جيب كرد و دسته ای قبض تلفن بيرون آورد و جلوی من گذاشت و گفت: «از وقتی به كانادا آمده بيش از 2500 دلار هزينه تلفن او با مصر بوده است، من شماره تلفنها را كنترل كرده ام، بيشتر آنها مربوط به تماس با شماره ای بوده كه فكر ميكنم متعلق به آن مرد باشد. و تعداد كمی مربوط به والدين او است».

پرسيدم: «حالا چه تصميم داری؟»

گفت: «شماره تلفن آن مرد را به پدرم داده ام تا او را يافته برايش اعلام جرم كنند».

گفتم: «منظورم اين بود كه در مورد همسرت چه تصمیمی داری؟».

گفت: «هنوز نميدانم، ولي با تمام وجود احساس ميكنم که فریبمان داده اند».

گفتم: «به نظر من بهتر است اين مشكل را با آرامش و سر صبر حل كني چون اين موضوع چيزي نيست كه با جنگ و دعوا حل گردد. بعد از او خواستم برخاسته قبل از این که دیگر کارکنان آزمایشگاه از راه برسند صورتش را شسته مشغول كار شود».

دو هفته ديگر به همين منوال گذشت، جورج هر روز صبح با چشماني كه از بيخوابي و مصرف زياد مشروب به سرخي ميزد به آزمايشگاه ميآمد.چون ميدانستم وضع روحي متعادلي ندارد سؤالي درمورد همسرش نميكردم ولي ميدانستم سخت ناراحت است و فشار زيادي را تحمل ميكند.

دریکی از روزها دوباره اورا در دفترش ساکت و غمگین نشسته ديدم. با ديدن من سرش را بالا آورد و با چشماني مملو از اشك گفت: «او خانه را ترك كرد».

پرسيدم: «يعني چه، او خانه را ترك كرد؟».

گفت: «روز قبل وقتي به خانه رسيدم اورا نديدم، به گمان اينكه بيرون رفته لباس از تن بیرون کرده تصميم داشتم براي گرفتن دوش به حمام روم كه روي ميز توالتش چشمم به پاكت نامه اي خورد. جلو رفته نام خودرا روي آن ديدم. آنرا باز کرده چنین خواندم».

«جورج، ادامه زندگي مشترك ديگر براي ما امكان پذير نيست. من وسائل ضروري خودرا برداشتم تا به منزل يكي از دوستان بروم، از اينكه ترا رنجاندم پوزش ميخواهم، اميدوارم مرا به بخشي، به زودي براي انجام طلاق اقدام خواهم كرد». و پاكت نامه را به سمت من دراز كرد.

از قبل شنيده بودم ازدواجهاي وكالتي كه بدون شناسائي قبلي انجام ميگيرد مشكلاتي اين چنين به همراه خواهند داشت ولي باورم نميشد ازدواج جورج با اين سرعت رو به وخامت گذارد.

درد و رنج او مرا نيز سخت تحت تأثير قرار داده بود، بي اختيار اورا در بغل گرفتم تا شايد قدري از آلامش بكاهم، او نيزگويا ياوري يافته بود سر بر شانه من نهاد و ناگهان اشك چون سیلی از چشمانش سرازير شد و بدون اينكه بتواند خودرا كنترل كند هاي هاي گریست.
مدتي بدين منوال گذشت، پس از اينكه قدري آرام شدپرسيدم: «هيچ ننوشته به كجا خواهد رفته ویا شماره تلفني براي تماس نگذاشته است؟».

گفت: «نه، هيچ آدرس و يا نامي از دوستش نداده است».

گفتم: «در مدت اين چند ماهه حتما» بايد نامي از یکی از دوستانش شنيده باشي».

گفت: «او هيچوقت به من نگفت كه دوست و یا دوستاني در تورنتو دارد».

گفتم: «از طريق شماره تلفنهائيكه روي صورتحساب تلفن است شايد بتواني تلفن دوستانش را يافته به آنها زنگ بزني و يا به پليس اطلاع دهي اورا پيدا كنند».

جورج پريشان گفت: «تمام اين پيش بيني ها را كرده ام، به پليس هم غيبت اورا اطلاع داده ام» و اضافه كرد: «تمام تلاشم اين است كه اورا يافته از پدر و مادرش بخواهم به كانادا آمده وضع ما را روشن كنند».

هفته ها گذشت و خبري از ليلا نشد تا اينكه يكروز صبح وقتي جورج را دیدم نامه اي از دادگٌاه شهر نشانم داد وگفت: «او از داگاه تقاضاي طلاق كرده است، دادگاه هم از من خواسته با وكيلم در روز تعیین شده در آنجا حضور يابيم».

گفتم: «مثل اينكه همسرت خيلي در انجام طلاق عجله داشته كه به اين سرعت دست به كار شده است».

جورج با واكنشي عصبي سري تكان داد و گفت: «مثل اينكه اصلا» براي زندگی با من به كانادا نيامده بود».

در طول هشت ماه بعد از آن روز جورج به همراه وكيلش درگير يك جدال متفاوت و نفس گير با ليلا و دوستانش بودند. جنگي كه يكطرف از احساس فريب خورده و نامراد خود دفاع ميكرد و طرف دیگر بدون توجه به اين واقعيت، ادعاي غرامت و نفقه سنگيني به دليل داشتن طفلي در رحم از جورج مينمود.

جورج به هيچوجه زير بار پذیرفتن طفلی که او در شکم داشت نميرفت و براي اثبات حقانيّت خود از دادگاه تقاضاي تست (DNA) نمود زيرا معتقد بود او در مدتیکه با همسرش بوده تنها چند بار با او هم بستر شده و هر بار هم از كاندوم استفاده كرده است.

سرانجام با انجام تست معلوم شد طفل متعلق به جورج نيست و دادگاه رأي بر برائت او داد و نهايتا» جو دادگاه به نفع جورج تغيير جهت داد و او موفق شد بدون پرداخت هيچگونه خسارتي از همسرش طلاق گيرد.

جنگ خاتمه يافته بود ولي تأثيرات جنبي آن بسيار اسف انگيز بود، زني باردار در جامعه اي بدون پاي بند اصول اخلاقي با دوستاني هرزه رها شده بود و جوانی فريب خورده از خوش باوري خود و شکست رویا هایش روزها و هفته ها را با اندوهي عميق وخالي از احساس محبت سپري ميكرد.

از آنجائيكه او تنها مرا صميمي و همدل با خود ميدانست بدون هيچ واهمه اي غم عميق خودرا روزها با من در ميان مينهاد. از فشار غم به مشروب پناه برده بود، سيگار از لاي دو انگشتش دور نميشد، روزها خواب آلوده و اکثرا» دير به آزمايشگاه ميآمد و چند بار به دليل تأخيرهايش اخطار گرفت. به همه چيز بي تفاوت شده بود، ديگر در انجام كارها دقت لازم را نداشت و ازمن خواهش ميكرد نتيجه كارهايش را كنترل كنم.

چون وضع اورا وخيم و موقعيتش را از نظر استخدامي در خطر ديدم روزي اورا به كناري كشيدمو خیلی جدی به اوگفتم: «جورج، تو نميتواني با اين وضع مدت زيادي دوام بیاوری، به زودي تورا اخراج خواهند كرد، اگر ميخواهي خودكشي كني خود داني، ولي بايد اينرا گوشزد کنم كه دنيا به آخر نرسيده، تو هنوز جواني و ميتواني دوباره همسري خوب براي خود بیابی، براي اينكار هم لازم است در درجه اول شغلت را حفظ كني، سعي كن ليلا را فراموش كرده به روزهاي قبل از ازدواجت باز گردي».

نگاهي به من كرد و از روي تأسف سري تكان داد و گفت: «دوستانم به من اطلاع داده اند كه ليلا را اغلب در بارها و ديسكو ها با عده اي جوان مي بينند، مثل اينكه وضع مناسبي ندارد».

گفتم: «خوبي و بدي زندگي هر فردي به خودش مربوط است. تو كه ديگر نسبت به او تعهد اخلاقي نداري، چرا بي جهت به او و زندگي او فكر ميكني. بگذار هرطور ميخواهد زندگي كند».

بار دیگر باچشمهايش پر از اشکگفت: «من آرزو داشتم زندگي خوب و مرفهي براي او و فرزندان آينده مان فراهم كنم، تو فكر ميكني آدمها براي زندگي كردن چيزي بيشتر از اين ميخواهند».

گفتم: «هركس زندگي و رفاهرا از دريچه چشم خودش مي بيند، شايد او انتظار ديگري از زندگی داشته است».

درحاليكه دندانهايش را از روي خشم به هم ميفشرد گفت:

«اون لعنتي ميتوانست در قاهره بماند و همانجا هرچه ميخواهد بكند، چرا مرا براي آمدن به كانادا انتخاب كرد، مرا كه نه اورا ميشناختم و نه هيچگونه ستمي به او كرده بودم».

براي دلداريش گفتم: «حالا كه تمام شده، بلند شو به كارهايت برس و ديگر فكرش را هم نكن».

از قدیم گفته اند: «زمان حلال مشكلات است» پس از هفته ها و ماهها حال جورج كم كم رو به بهبودیرفت، سيگار و مشروب را به تدريج كنار گذاشت و دوباره با جديت به كار پرداخت. معلوم بود سعي ميكند گذشته را با همه تلخكامي هايش به دست فراموشي بسپارد و به دوران قبل از ازدواجش باز گردد.

 

******

بيش از يكسال از پايان نافرجام ازدواج جورج گذشت. ضربات وارده بر روح او دراينمدت كم كم التيام يافته و با دختري از همكارانش دوست شده بود كه اغلب آخر هفته ها را با هم ميگذراندند.

چند بار به او يادآوري كردم: «جورج، دوست دخترت زيبا و با محبت است، همكار اداري تو هم هست، ميتوانيد با هم يك زندگي سالم و مشترك را شروع كنيد».

جواب ميداد: «فعلا» كه خيال ازدواج ندارم و از طرفي اين آمادگي را درخود نمي بينم تا با دختري از تیره غير عرب با فرهنگي متفاوت ازدواج كنم».

گفتم: «اين درست ولي استثنائات را دست كم نگير، اگر يكديگر را دوست داشته باشيد ميتوانيد بين خودتان تعادل برقرار كنيد».

ميخنديد و ميگفت: «تو خيلي خوش بيني ولي من اينطور فكر نميكنم».

به زبانم آمد كه بگويم: «مگر نه اينكه ليلا با فرهنگ كشور خودت پرورش يافته بود، ديدي با تو چه كرد» ولي سكوت اختيار كردم تا اورا به ياد گذشته هاي دردناكش نيندازم.

با اينكه علاقمند بودم از عاقبت كار ليلا مطلع شوم ولي جرأت نميكردم از جورج دراينمورد سؤال كنم، نميخواستم با يادآوري آن چه بر او رفت ناراحتش كنم ولی از آن جائی که کنجکاوموضوع بودم يكروز دل به دريا زده پرسيدم:

«جورج، از ليلا چه خبر؟»

اول از دادن جواب طفره رفت و خودرا به كارمشغول كرد ولي پس از چند لحظه گفت: «پدرم در نامه اش نوشته ليلا براي ديدار خانواده اش به قاهره آمده است». سپس با قدري مكث ادامه كرد: «خانواده ليلا قصد دارند عليه من شكايت و ادعاي غرامت كنند».

پرسیدم: «تو چه فكر ميكني؟».

گفت: «بگذار هركار دلشان ميخواهد بكنند، من برائت دادگاه طلاق كانادا را در اختيار دارم».

ديگر صحبتي نكرده به كار پرداختيم ولي نگراني او از عاقبت كار در چهره و حركات عصبي اشنشان ميداد آنطور كه ميگويد نسبت به آن بي تفاوت نيست.

چيزي نگذشت كه جورج اطلاع داد براي پائيز آنسال از شركت تقاضاي يكماه مرخصي كرده است. خوشحال از اين خبر پرسيدم: «حتما» خيال داري با دوست دخترت به مسافرت بروي؟»

گفت: «كاش اينطور بود، ولي دوست دخترم اطلاع داده قصد دارد با يكي از بستگانش ازدواج كند. گرچه باز من تنها مي شوم ولي خوشبختي او براي من اولي تر است و اضافه كرد: «پدرم سخت مريض است، قصد دارم به قاهره بروم و مدتي نزد خانواده ام باشم، مدتي است آنها را نديده ام. درعين حال خودم هم احتياج به استراحت دارم».

چون موافقت شركت را با مرخصي گرفته بود با شروع فصل پائيز اسباب سفر را بست و پس از سفارشات لازم به من درمورد انجام كارهاي آزمايشگاه به سوي مصر پرواز كرد و رسیدن خودرا تلفني اطلاع داد وگفت: «پس از سالها دوري از وطن تمام فاميل از ديدن او شاد شده اند و از اينكه ازدواجش با ناكامي روبرو شده اظهار تأسف كرده اند.

هنوز هفته دوم اقامتش در قاهره به پايان نرسيده بود كه دوباره تلفن كرد و با خوشحالي اطلاع داد كه قرار است با دختر دائيش ازدواج كند.

آن قدر هیجان زده بود که مهلت نداد درمورد اوصاف عروس از او سؤال کنم وگفت: «دختري است تحصيل كرده كه رمز و رموز خانه داري راخوب ميداند. زيباست و از من نيز خوشش آمده است. قصد داريم مراسم ازدواج را به زودي انجام دهيم و پس از اينكه به كانادا آمدم براي گرفتن اقامت او اقدام كنم».

تصميم داشتم در مورد چگونگی آشنائي با عروس بازهم سؤال كنم که اضافه کرد باز هم تماس خواهم گرفت.

با خود گفتم: «اين خاصيت آدميزاد است كه مصيبت ها را خيلي زود فراموش ميكند، آيا خانواده او بعد از ازدواج با لیلا از گرفتاريهاي روحي پسرشان در كانادا خبر ندارند كه دوباره تصميم گرفته اند مشكلات جديدي براي او درست كنند، اميدوار بودم اين بار خوشبخت شود».

ديگر تماسي برقرار نشد تا اينكه درپايان مدت مرخصي یک روز صبح خوشحال و خندان به شرکت آمد. به طور محسوسي چاق تر و سرحال تر به نظر ميرسيد.

چیزی نگذشت که روي ميز كارش پر شد از عكسهاي مراسم عروسي كه معلوم بود با صرف هزينه گزافي برگزار شده بود. عروس در لباس سفيد و داماد در لباسي زيبا به رسم شاهزادگان عرب با وقار تمام در حاليكه يكديگر را در بر گرفته بودند به دوربين لبخند ميزدند.
از فرداي ورود، جورج با انرژي بيمانندي كه از او بعيد مينمود به كار مشغول شد. مدارك ازدواج را به اداره مهاجرت برد و براي همسر جديدش «سليمه» درخواست اقامت كرد.

زمان به سرعت ميگذشت و جورج يكبار ديگر به فكر روبراه كردن خانه براي پذيرائي از همسر خود بود. تماس با قاهره هفته اي يكي دوبار برقرار ميشد و زن و شوهر ساعتها با يكديگر راز و نياز و درد دل ميكردند.

به زودي خبر رسيد كه درخواست اقامت همسرش به سفارت كانادا در قاهره رسيده و همسرش را براي مصاحبه دعوت كرده اند. از آن پس خبر پشت خبر از موفقيت و پيشرفت كارها دريافت ميكرد و همه آنها را هر روز با خوشحالي براي من باز ميگفت.

ماه بعد خبر آورد كه مصاحبه ها و تست ها همگي انجام شده و همسرش تنها به انتظار دريافت ويزا است كه آنهم خیلی زود انجام خواهد شد.

گفتم: «جورج، خوشحالم كه تورا اينقدر سرحال مي بينم، و به شوخي اضافه كردم: «اين بار حتما» دعوت از دوستان را فراموش نخواهي كرد».

خنديد و با شوق بسیارگفت: «بگذار سليمه برسد، شهر را چراغان خواهم كرد».

دوستان همكارش كه از گذشته نامراد او اطلاع داشتند خودرا آماده ديدن و آشنائي با همسر جديدش ميكردند و اميدوار بوديم با سر و سامان گرفتن زندگي او گذشته ها به طور كامل جبران شود ولي از آنجائيكه چرخ بازيگر زندگي هميشه بازي جديدي براي انسانها در آستين دارد اين بار نيز براي جورج مصيبت ديگري آفريد و زندگي اورا كه ميرفت با شادي قرين گردد درهم پيچيد.

يكبار ديگر صبح هنگام، جورج آشفته و پريشان وارد آزمايشگاه شد و به مجرد روبرو شدن با من گفت: «ديشب با «سليمه» صحبت كردم، گريه ميكرد و ميگفت سفارت كانادا از صدور ويزا به او امتناع کرده است» از او پرسيدم: «چرا، كارها كه خوب پيش ميرفت، چه اشكالي پيش آمده است».

جواب داد: «خانواده ليلا به سفارت كانادا در قاهره اطلاع داده اند كه تو دختر آن ها را به عنوان همسر به كانادا برده و سپس اورا بدون سرپرست در آنجا رها كرده اي، آنها ادعا كرده اند كه تو هر از گاه دختري را به عنوان همسر به كانادا ميبري و سپس به بهانه هاي مختلف رها ميكني و اضافه كرد سفارت كانادا به همسرم گفته شوهر تو هنوز از مسئوليت اسپانسري همسر اولش رها نشده است».

بلافاصله متوجه شدم خانواده ليلا دست روي مسئله حساسي گذارده اند وجورج با مشكل قانوني بزرگي روبرو شدهاست که حل آن به آسانی میسر نیست تا بتواند براي همسر جديدش ويزاي كانادا بگيرد ولي اشاره اي به اين موضوع نكردم، تنها براي راهنمائي او اندرز دادم: «بهتر است در اينمورد با يك وكيل زبردست اداره مهاجرت گفتگو كني».

درد و اندوه جورج پايان ناپذير بود. بلافاصله بر طبق توصيه من وكيل گرفت ولي به او گفته شد كه صدور ويزاي همسرش ساده نبوده و به زمانی طولانی احتیاج دارد.

آوار دوباره فرود آمده بود واعصاب جورج كه ميرفت تا التيام يابد دچار استرس جديدي شد و بيش از پيش تحت فشار قرار گرفت. همسرش هر روز تلفن ميكرد و درحاليكه ميگرييد از او ميخواست براي بردن او به كانادا كاري بكند ولي متأسفانه از دست جورج كاري جز صبر و انتظار بر نميآمد.

به زودي متوجه شدم براي فرار از اندوه جدیدی که گریبانش را گرفته بود دوباره به مشروب و از همه بدتر به استعمال مواد مخدرپناه برده است. روزها مست و از خود بيخبر به آزمایشگاه ميآمد و پشت ميزش چرت ميزد. با اينكه همه از مشكل بزرگ او خبر داشتند ولي كار شرکت تعطيل بردار نبود. با اينكه سعي ميكردم كارها با سرعت بيشتري انجام و ركودي ايجاد نگردد ولي صبر مديران شركت نيز بي پايان نبود. چند بار به او اخطار دادند ولي نتيجه اي نداشت تا اينكه دريكی از روزهای سرد ماه دسامبر كه برف و باد كولاك ميكرد و همه با شادي و شعف در انتطار كريسمس و سال نو بودند نامه اي از شركت دریافت کرده بود مبني براين که – چون ديگر نميتوانند وضعيت اورا تحمل كنند – ناچار تا اطلاع ثانوي به خدمت او خاتمه ميدهند.

بدون اينكه از دريافت نامه متعجب شود آنرا خواند و درجيب گذاشت. مثل اينكه از مدتها قبل منتظر دريافت چنين نامه اي بود چون بدون هيچگونه اعتراضي با بي تفاوتي كامل وسائل خودرا جمع كرد و در جعبه اي گذاشت، با هيچيك از همكارانش كه دلسوزانه اورا مينگريستند خداحافظي نكرد، تنها دستي به طرف من دراز كرد و گفت: «تصميم دارم به قاهره رفته با همسرم زندگي كنم، ديگر نميخواهم در زندگي سرگردان باشم، اگر توانستم اورا به كانادا بياورم با هم خواهيم آمد در غير اينصورت همان بهتر كه در مصر و در وطنم با او زندگي كنم».

خبردار شدم كه چند هفته بعد كانادا را به سوي مصر ترك كرده است. روز ها و ماهها گذشت ولي نتوانستم از او خبري دريافت كنم. اكنون نيز كه سالها از آن واقعه ميگذرد همچنان از وضع او بي اطلاعم. نميدانم چگونه زندگي ميكند، آيا در مصر مانده و همانجا كار میکند يا با گرفتن ويزا براي همسرش به كانادا باز گشته است. تنها آرزويم اين است كه او به زندگي آرام و موفقي در كنار همسرش كه هميشه انتظار آنرا داشت دست يافته باشد.

آوریل سال 2001

Loading Facebook Comments ...