به مناسبت درگذشت پروفسور علی جوان و پروفسور مجتبی ناصری

خدمات دو دانشمند ایرانی تبار به جامعه بشری

پ پ پ

تا 60ـ50 سال قبل حتی تصور اینکه بتوان میلیاردها شعاع نور را از سیمی به نازکی موی سر با حفظ کیفیت در مسیرهای بسیار طولانی عبور داد، غیرممکن بود.

و نیز تصور اینکه بتوان دست و پای کاملا قطع شده ای را دوباره پیوند زد و مجدد کارآمد کرد میسر نبود.  

اما این دو تخیل به نظر ناممکن را دو دانشمند ایرانی تبار در دو سوی آبهای اقیانوس اطلس، در آمریکا و در آلمان به واقعیت تبدیل کردند؛ واقعیتی که در آن روزگار آن را بیشتر به معجزه تشبیه می کردند اما امروز کاملا عادی و رایج شده است.



آگهی

پروفسور علی جوان دانشمند فیزیکدان ایرانی در سال 1959 همان اشعه ای را ابداع کرد  که برای اولین بار الکتریسته را به اشعه لیزر تبدیل می کرد؛ او آن را لیزر گازی (هلیوم ـ نئون) نامید.

 دکتر مجتبی ناصری جراح جوان ایرانی  در سال 1968 برای اولین بار در آلمان بازوی قطع شده رالف 8 ساله و پای قطع شده ژوزف 54 ساله را که هر دو در سانحه قطار شهری با مرگ دست و پنجه نرم می کردند به آنها پیوند زد. آن دو نفر به زندگی معمول بازگشتند و نام پروفسور ناصری در جوامع پزشکی اروپا پیچید.

زندگی و اخیرا درگذشت این دو شخصیت برجسته علمی جامعه بشری در بسیاری جنبه ها مشابه بود؛ اما مشخص ترین شباهت آنها در خدمت به رفاه و سلامت انسانها بود.

مشهود ناصری نویسنده سلام تورنتو در این مطلب شما خوانندگان عزیز دوستدار دانش را با این دو دانشمند بی نظیر بیشتر آشنا می کند.
firstpage1

دوشنبه 12 سپتامبر (22 شهریور) پروفسور علی جوان در سن 89 سالگی در لس آنجلس درگذشت. درست شش هفته بعد، در دوشنبه 24 اکتبر (3 آبان) پروفسور دکتر مجتبی ناصری در سن 88 سالگی در برلین درگذشت.

علی جوان فیزیکدان و مخترع ایرانی ساکن آمریکا و مجتبی ناصری پزشک و جراح حاذق ایرانی در آلمان بودند.

اولی در تهران از والدین آذری اهل تبریز به دنیا آمده بود و دومی از والدین آذری در شهر زنجان. علی جوان از دبیرستان البرز تهران و مجتبی ناصری از دبیرستان سعادت زنجان دیپلم گرفتند.هر دو تحصیلات اولیه دانشگاهی را در دانشگاه تهران بپایان رساندند و در حالی که هر دو ۲۳ ساله بودند، علی جوان در سال 1949 راهی آمریکا شد، و مجتبی ناصری دو سال بعد در سال 1951 ایران را به قصد تحصیلات پزشکی به آلمان ترک کرد.

دکتر علی جوان که دکترای فیزیک خود را درسال ۱۹۵۴ از دانشگاه کلمبیا کسب کرده و در سال 1958 اصول لیزر گازی در آزمایشگاههای تلفن بل را پایه گذاشته بود، در 12 دسامبر 1960 موفق شد برای اولین بار با تبدیل الکتریسیته به اشعه لیزر، اشعه لیزر گازی (هلیوم ـ نئون) را ابداع کند.

دکتر علی جوان (سمت چپ) در حال آزمایش با دستگاه تولید گاز هلیوم ـ نئون لیزر

دکتر علی جوان (سمت چپ) در حال آزمایش با دستگاه تولید گاز هلیوم ـ نئون لیزر

او سال بعد به عضویت هیئت علمی موسسه فناوری ماساچوست MIT درمی آید و در حالی کـه در سال 1964 به مقام پروفسوری می رسد، ۴۰ سال با این موسسه علمی تحقیقاتی معتبر دنیا همکاری می کند.

دکتر مجتبی ناصری که مدرک پزشکی را در سال 1957 از شهر گوتینگن آلمان کسب کرده بود، به تحصیلات و تحقیقات در انستیتو ماکس پلانک به موضوعات اندازه گیری جریان گردش خون در عروق کرونر قلبی و متابولیسم قلب می پردازد و در اولین تجربیات پیوند ریه در حیوانات را در سال 1960 آغاز می کند، و در سال بعد برای اولین بار عمل آزمایشی پیوند قلب را تجربه می کند که نتایج آن در کنگره های ملی و بین المللی به اطلاع عموم رسانده می شود. او ۶ سال پس از کار بر روی پیوند قلب و ریه و کسب تخصص های جراحی قلب ، ریه و عروق در سال 1967 با ارائه «تز» تعویض قلب به عنوان پروفسور شناخته می شود. او سال بعد اولین عمل پیوند ریه را در آلمان روی جوانی که دراثرتصادف به هردو ریه وی صدمه شدید خورده بود انجام می دهد.

از سوی دیگر، پروفسور جوان که با به کارگیری اشعه لیزر توانسته بود برای اولین بار سرعت نور را با دقت بسیار زیادی اندازه گیری کند، در سال 1975 مهمترین نشانه انجمن نورشناسی آمریکا یعنی مدال فردریک ایوز Fredrick Ives را ازانجمن اپتیکال دریافت می کند.

پروفسور جوان در حالی پدر صنایع لیزر گازی شناخته می شود که این فن آوری امروزه در بسیاری از زمینه ها از جمله سرعت بالای مخابرات، بارکد، هولوگرام (تصویر سه بعدی)، در بسیاری از ابزارها و تکنیکهای پزشکی و دهها تکنولوژی دیگر کاربرد دارد. لیزر گازی پایه گذار بسیاری ازروشهای جدید جراحی شد که عوارض جانبی بسیار کمتری دارد. لیزر گازی همچنین مبنایی برای ساخت و توسعه کابلهای نور شد که اکنون سرعت بالای مخابرات و اینترنت را در جهان امکان پذیر کرده است.

بر روی مدالی که انجمن اپتیکال آمریکا به او داده جمله زیر به چشم می خورد: «پدید آوردن یک دستگاه نورشناختی (لیزر گازی) با کاربردهای بی سابقه در پژوهش های علمی»
Producing an optical device (The Gas Laser) of unparalleled applicability to scientific research در نشان افتخار سال 1993 آلبرت انیشتن THE WORLD AWARD OF SCIENCE  او نیز جمله مشابهی دیده می شود.

پروفسور برنارد اولین پیوند قلب را در دسامبر 1967 و پروفسور ناصری با همکاری پروفسور Buecherl در سال 1969 در برلین انجام داد. کریستین برنارد (وسط) در بیمارستان وستند برلین با مجتبی ناصری (چپ) و پروفسور Buecherl(سال 1969)

پروفسور برنارد اولین پیوند قلب را در دسامبر 1967 و پروفسور ناصری با همکاری پروفسور Buecherl در سال 1969 در برلین انجام داد. کریستین برنارد (وسط) در بیمارستان وستند برلین با مجتبی ناصری (چپ) و پروفسور Buecherl(سال 1969)

و اما دکتر ناصری که در سالهای 1968 و 1969 برای اولین بار عمل موفقیت آمیز پیوند ریه و اتصال دست (از بازو) و پا را در اروپا به نام خود ثبت کرده بود، دستگاه موسوم به ماشین قلب و ریه را به دنبال آموزش جراحی کرونر در آمریکا، ابداع می کند و برای اولین بار عمل پیوند قلب را در سال 1971 در برلین انجام می دهد و لقب پروفسوری را در همین سال کسب می کند. اوسال 1972 اولین پیوند قلب ثانوی را انجام می دهد و گزارش آن را در کنگره بین المللی بارسلون ارائه می کند.

پروفسور مجتبی ناصری پس از سالها تدریس و ریاست بیمارستان دانشگاهی به نام شلوس پارک کلینیک برلین، در رشته های جراحی عمومی، قفسه سینه و عروق، در سال 1990 مدال شایستگی آلمان فدرال
Order of Merit of Federal Republic of Germany راکه بالاترین نشان افتخار آلمان است به خاطر کارهای تحقیقاتی اش دریافت می کند.

پروفسور مجتبی ناصری در سال 1993 بازنشسته شد ولی همچنان به فعالیتهای علمی در دانشگاه ادامه داد و در 1999 مدال «نور تدریس» را پس از بیست سال تدریس جراحی در دانشگاههای آلمان دریافت کرد.

پروفسور علی جوان نیز پس از بازنشستگی در سال 1996 همچنان با عنوان استاد ممتاز به کار تدریس و پژوهش ادامه می دهد.

او در سال 2007، رتبه دوازدهمین انسان نخبه را در جهان از سوی رسانه The Telgraph کسب می کند.

طبع هنر دوستی در این دو دانشمند ایرانی تبار از دیگر شاخصه های مشترک آنها محسوب می شود.

پروفسور جوان به هنر و بویژه به موسیقی عشق می ورزید و در کلاسهای هنری دانشگاه کلمبیا که دکترای خود را از آنجا دریافت کرده بود، شرکت می کرد. او گفته است “موسیقی باخ جلوه ای از علوم ریاضی است و فرقش تنها در این است که خود را در جهات مختلف نشان می دهد”.

دانشگاه MIT که یکی از معتبرترین دانشگاههای فن آوری دنیا محسوب می شود، به مناسبت درگذشت پروفسور جوان که 40 سال با این موسسه همکاری کرده بود، دراعلام خبر درگذشتش او را «پیشکسوت حوزه تکنولوژی لیزری و کوانتم الکترونیک» خواند.
از قول او آورده شده که: «در فیزیک و موسیقی شما روح مشترکی را می توانید پیدا کنید.» پروفسور جوان در کنار موسیقی کلاسیک به هنر آشپزی نیز علاقه داشت.

پروفسور ناصری نیز به هنر و بخصوص نقاشی علاقه وافری داشت و بیش از پنجاه سال (2003ـ1950) نقاشی می کرد که آثار متعددی از خود به جای گذاشته است. او به ورزش کوهپیمای و اسکی نیزعلاقه مند بود.

 

تعدادی از نقاشیهای پروفسور مجتبی ناصری

تعدادی از نقاشیهای پروفسور مجتبی ناصری

 

***

در دو سوی اقیانوس اطلس هم اکنون بزرگان ایرانی تبار بسیاری در زمینه های مختلف دانش و پژوهش و خدمت به جامعه بشری، در حال فعالیت هستند. از میان آنها نمی توان از پروفسور لطف علی عسکرزاده (لطفی زاده) بنیانگذار منطق فازی و استاد دانشگاه برکلی کالیفرنیا و پروفسور مجید سمیعی پزشک و جراح مغز و اعصاب ایرانی ـ آلمانی و بنیانگذار مرکز بین المللی علوم اعصاب در شهر هانور نام نبرد.

لطفی زاده نیز همچون علی جوان فرزند والدین آذری و تحصیل کرده دبیرستان البرز و دانشگاه فنی تهران و دانشگاه کلمبیا است. او از سال 1959 در دانشگاه برکلی تدریس و تحقیق می کند. او نیز به هنر عکاسی و موسیقی کلاسیک علاقمند است.

مجید سمیعی نیز پس از اخذ دبپلم دبیرستان از رشت در سال 1955 راهی آلمان می شود. او در سال 1970 در آلمان تخصص جراحی مغز و اعصاب و عنوان پروفسوری را دو سال بعد کسب می کند. پروفسور سمیعی از جراحان پیشرو مغز و اعصاب با تخصص جراحی میکروسکوپی در دنیا محسوب می شود که در سال 1977 اولین آزمایشگاه تمرین جراحی میکروسکوپی آلمان را با کمک بنیاد فولکس واگن تاسیس کرد.

samii-lotfi

پروفسور مجید سمیعی (چپ)، و پروفسور علی لطفی زاده

پروفسور سمیعی نیز همچون پروفسور لطفی زاده طوماری از جوایز و افتخارات دارد که از آن میان می توان به جایزه برترین جراح مغز سال 2013 و سال 2014 از سوی فدراسیون جهانی جراحی و مغز و آکادمی بین المللی جراحان مغز و اعصاب اشاره کرد.

پروفسور لطفی زاده اکنون 95 سال دارد. اکنون منطق فازی او زیربنایی برای هوش مصنوعی محسوب می شود. بیش از ۵۰ مجله علمی او را مشاور خود میدانند. رسانه آذربایجان به دنبال مصاحبه با او جمله معروفی از او نقل می کند: «لطفی زاده به راحتی ناسیونالیسم را رد می کند و بر این اصرار دارد که مسائل عمیق تری در زندگی وجود دارد.»

«مسئله این نیست که من آمریکایی، روس، ایرانی، آذربایجانی یا از هر جای دیگری باشم، همه این مردم و فرهنگها به من شکل داده اند و من با همه آنها کاملا راحتم.»

***

گزارش «اختصاصی» مجله اطلاعات هفتگی چاپ ایران در سال ۱۹۷۴(۱۳۵۳ خورشیدی) پس از اولین پیوندهای اندام بدن در آلمان توسط پرفسور مجتبی ناصری با عنوان «پروفسور ایرانی، معجزه گر قرن» را در اینجا عینا درج می کنیم.

ettlaat-haftegi

پروفسور ایرانی، معجزه گر قرن
رضا آریا، فیلمبردار باذوق ایرانی که در آلمان به سر می برد و برای تلویزیون آلمان فیلمهای خبری تهیه می کند و به زودی نیز همکاری خود را با تلویزیون ملی ایران آغاز خواهد کرد. این گزارش را برای ما نوشت. او تنها فیلمبرداری است که پروفسور ناصری به وی اجازه داد که از لحظه به لحظه عمل یک قلب، فیلمبرداری کند.

رضا آریا، هفت سال در آلمان به سر می برد. او در ایران که بود، به رشته های هنری بخصوص موسیقی علاقه داشت و یکی از آهنگ های او به نام «یاغی» با صدای بیژن رابی از تلویزیون پخش شد. او دوره فیلمبرداری و کارگردانی را در آلمان طی کرد و پس از ختم دوره به تلویزیون دوم آلمان پیوست. او مصاحبه ای با پروفسور ناصری ـ استاد دانشگاه برلین غربی ـ که 29 سال است در آلمان به سر می برد، به عمل آورده است که بر روی نوار فیلم ضبط شده است و بزودی در یکی از برنامه های دانستنی تلویزیون پخش خواهد شد.

شما در این رپورتاژ فوق العاده جالب از عملیات شگفت انگیز پروفسور مجتبی ناصری مطالبی می خونید که مسلما آن را برای دیگران تعریف خواهید کرد.

شما هر هفته در صفحه «لحظه ها و حادثه ها» از عجیب ترین وقایع دنیا آگاه می شوید. ماجراهایی که سالها و سالها ورد زبانها می ماند… اما ماجرایی که این هفته از آن سخن می گوییم آن قدر شگفتی آور و باور نکردنی است که نمی توان آن را در چند سطر خلاصه کرد… و قهرمان این ماجرا یک پزشک جراح ایرانی است که دنیایی را به حیرت فرو برد. مردی به نام مجبتی ناصری که مطبوعات آلمان از او به عنوان معجزه گر قرن یاد کردند و هفته ای نیست که از او خبری در روزنامه ها و مجلات آلمان و دیگر کشورهای اروپایی نباشد.

اجازه بدهید بیش از هر چیز، یکراست به دل حادثه بزنیم و همراه با لحظات چند ماجرا، این پزشک ایرانی را بشناسیم.

شاید اگر «ژوزف کباوئر» می دانست چه حادثه ای بر سر راهش کمین کرده است هرگز سوار بر قطار «اس بان» نمی شد تا به دیدار برادرش در آنسوی برلین غربی برود… اما حادثه، هرگز خبر نمی کند:
ژوزف کباوئر مرد 54 ساله، ساعت ده و پانزده دقیقه بعدازظهر سوار بر قطار شد، وقتی صندلی خود را یافت، کیفش را در کناری قرار داد و با آرامش سیگاری آتش زد، قطار لحظه به لحظه بر سرعتش افزوده می شد و مناظر بیرون پنجره با شتاب بیشتر از مقابل دیدگان او می گریختند.

کمی مانده به آخر ایستگاه، ژوزف کباوئر متوجه یکی از دوستان قدیمی خود شد. قطار که ایستاد پیرمرد به طرف دوست قدیمی رفت. آن دو گرم گفتگو شدند که در همان حال از قطار پایین آمدند. دیدار غیرمترقبه آن دوست، سبب شد که ژوزف کباوئر کیفش را فراموش کند.

چند لحظه بیش از آن که قطار دوباره از ایستگاه حرکت کند، وی به یاد کیفش افتاد،  دوان دوان به طرف قطار پیش رفت. او درست لحظه ای پا بر رکاب واگن گذاشت که قطار از جا کنده شد. ژوزف کباوئر وحشت زده خواست خود را بر روی سکوی کنار قطار بیندازد اما دیگر خیلی دیر شده بود. پیرمرد لغزید و هر دو پایش در فاصله کم میان سکوی قطار و ریل قرار گرفت.

آنها در چند قدمی پیرمرد، دوستش و صدها مرد و زن دیگر، لحظه به لحظه حادثه را می دیدند، اما بدون آنکه بتوانند به پیرمرد بیچاره کمکی کنند. آنها شنیدند که ژوزف کباوئر با تمام وجود فریاد می کشد و به خود می پیچد. اما چه کسی جرات داشت نزدیک بشود. باد آن قطار سریع السیر کافی بود تا قربانیان بیشتری را به زیر ریل های خود بکشاند.

چند ثانیه بعد قطار با سرعت زیادتر از ایستگاه دور می شد در حالی که ژوزف کباوئر را بر جای نهاده بود. مردم به سوی پیرمرد دویدند، آن منظره، چنان وحشتناک و تکان دهنده بود که زنها طاقت نیاوردند و پای پس کشیدند، حتی بسیاری از مردان نیز روی برگرداندند
یک پای پیرمرد خرد شده بود و پای دیگرش از زانو قطع شده بود. از ساق پای قطع شده، همچنان خون می چکید و قسمتی از خط آهن را رنگین ساخته بود.

آنهایی که بیش از دیگران دل داشتند، پیکر بیهوش پیرمرد با بالا کشیدند، می بایستی هر چه زودتر او را به بیمارستان می رساندند، یک لحظه تاخیر، برای ژوزف کباوئر مرگ در پی داشت.

پیرمرد را درون یک اتومبیل انداختند و یکی نیز به نزدیک ترین بیمارستان ـ ـ خبرداد که یک مجروح در راه است.

(حالا تا پیرمرد را به بیمارستان برسانند، ما پیشاپیش به بیمارستان وست کرانکنهاوس برویم و ببینیم در آنجا چه خبر است. )

ساعت یازده و پنج دقیقه، مردی که از صدایش آشفتگی و شتابزدگی کاملا حس می شد، به وست کرانگنهاوس تلفن کرد، او خبرداد:
ـ یک پیرمرد زیر قطار رفته است. یک پای او کاملا خرد شده و پای دیگرش نیز درهم شکسته است.

ساعت یازده و شش دقیقه و چهل ثانیه، دخترک تلفنچی بیمارستان، با پروفسور مجتبی ناصری ـ رئیس بخش بیمارستان «وستند» تماس گرفت و ماجرا را به او اطلاع داد. پروفسور ناصری جراح هوشیار ایرانی با شنیدن این عبارت که یکی از پاهای مجروح قطع شده است گفت:
ـ آیا پای بریده را نیز همراه مجروح آورده اند یا نه؟ وقتی دخترک تلفنچی اظهار بی اطلاعی کرد، پروفسور ایرانی گفت:
ـ فورا با ایستگاه قطار تماس بگیرید، اگر پای بریده مجروح را بر جای گذاشته اند، هر چه زودتر آن را به بیمارستان بفرستند.

چند لحظه بعد، به پروفسور ناصری خبر دادند که پای بریده را نیز همراه آورده اند، و کمی پس از این گزارش، اتومبیل حامل ژوزف کباوئر به بیمارستان رسید. تیم پزشکی پروفسور ناصری نیز از چند دقیقه قبل، بسیج شده و به حال آماده باش درآمده بودند.

ژوزف کباوئر را که همچنان در حال اغما به سر می برد و میان مرگ و زندگی دست و پا می زد، به اتاق عمل بردند. درهای اتاق عمل بسته شد، هیچکس نمی دانست در آن اتاق چه می گذرد. دوست قدیم ژوزف کباوئر به برادر او نیز خبر داده بود که هر چه زودتر خود را به بیمارستان برساند. وقتی برادر به بیمارستان رسید و ماجرا را شنید، صورتش را با دست پوشاند و با بغض گفت:
ـ خدایا به امید تو… ژوزف برای دیدن من آمده بود.
سپس پرسید:
ـ چه کسی برادرم را عمل می کند؟

به او گفتند پروفسور مجتبی ناصری، پزشکی ایرانی… او فورا پرسید:
ـ آیا احتیاجی هست من جراح دیگری را خبر کنم؟

درهای اتاق عمل هشت ساعت تمام بسته بود. در این هشت ساعت، برادر ژوزف کباوئر چندین بار مرد و زنده شد. لحظات انتظار و نگرانی براستی کشنده است.

درهای اتاق عمل هشت ساعت تمام بسته بود. در این هشت ساعت، برادر ژوزف کباوئر چندین بار مرد و زنده شد. لحظات انتظار و نگرانی براستی کشنده است.

ـ فایده ای ندارد، اگر برای برادر شما بشود کاری کرد، حالا است و پروفسور در این کار بی نظیر است.

درهای اتاق عمل هشت ساعت تمام بسته بود. در این هشت ساعت، برادر ژوزف کباوئر چندین بار مرد و زنده شد. لحظات انتظار و نگرانی براستی کشنده است.

پس از هشت ساعت، اولین کسی که از اتاق عمل خارج شد، پروفسور ناصری بود. هانس کباوئر ـ برادر پیرمرد ـ پیش دوید و گفت:
ـ من برادر او هستم.

پروفسور ایرانی لبخندی بر لب آورد:
ـ نگران نباشید آقا … بخیر گذشت.

ـ آیا می توانم او را ببینم.

پروفسور سری تکان داد که نه و افزود:
ـ شاید برای پس فردا بتوانید برادرتان را ببینید.

هاونس کباوئر، پروفسور را همچنان که به سوی دفتر کارش می رفت، تعقیب کرد:
ـ پروفسور… پروفسـور آیـا بـرادرم زنـده می ماند؟ پروفسور، برادر آشفته حال را به داخل دفتر کار خود دعوت کرد و در آن جا گفت:
ـ حال او رضایتبخش است ولی در چنین مواردی هیچ پیش بینی نمی توان کرد. از او خون زیادی رفته است و سن برادرتان هم آنقدر نیست که ما مقاومت او را به حساب آوریم. می دانید که یک پای برادرتان از زانو به کلی قطع شد و به کناری افتاد.

ـ بیچـاره برادرم… بیچاره برادرم، او هرگز نمی تواند با یک پا زندگی کند. حتما باید یک پای چوبی برایش درست کنید.

پروفسور ایرانی لبخندزنان گفت:
ـ امیدوارم احتیاجی به این کار پیدا نشود، من پای قطع شده را دوباره پیوند زدم و جوش دادم.

برای هانس کباوئر باور نکردنی بود.

یعنی همان پای جدا شده را؟

ـ بله آقا، اگر تا چند روز دیگر، جریان خون در پای بریده شده طبیعی باشد و اختلالات مهمی در آن روی ندهد، برادرتان پای از دست رفته خود را دوباره خواهد یافت.

آگاهی هاوس کباوئر از معجزه ای که پروفسور ناصری کرده بود، آگاهی تمام برلین غربی را در پی داشت.

برای هیچکس پذیرفتنی نبود که بتوان پای کاملا جدا شده ای را درست مثل روز اول، سر جایش جوش زد. اما پزشک جراح ایرانی این معجزه را کرده بود.

سیل خبرنگاران به وستند وست کرانکنهاوس سرازیر شد. اما جواب این بود:
ـ اجازه عکاسی نیست، هیچ اطلاعی را هم که فعلا نمی توانم بدهم. این اولین باری است که چنین عملی صورت گرفته و بهتر است تا زمانی که از موفقیت آن اطمینان کامل حاصل نشده، درباره آن چیزی ننویسیم. با این حال روزنامه های شش سال پیش آلمان غربی با آب و تاب هر چه تمامتر از معجزه پزشک ایرانی سخن راندند.

 

حادثه دوم
با حادثه دوم، شما بیشتر مجتبی ناصری ـ جراح ایرانی ـ را بشناسید. حادثه ای که این بار دو ماه قبل روی داد:
رالف کنیل پسر 8 ساله همراه برادر بزرگش ـ که یازده سال داشت ـ سوار بر قطار شدند تا به دیدار مادربزرگشان بروند. رالف شیطان، یک لحظه آرام نداشت و شیطنت می کرد. اما شیطنت و بیقراری رالف هشت ساله سرانجام حادثه ی تکان دهنده ای را به وجود آورد.

رالف بدون توجه به تذکرات برادر بزرگش همچنان به بازی در قطار ادامه داد قطار با سرعت پیش می تاخت که درِ آن ناگهان باز شد و پسرک شیطان بیرون افتاد. سقوط او آنچنان بود که یک بازویش بر اثر اصابت با در قطار از بیخ کنده شد.

وقتی رالف پایین افتاد، شدت باد، در قطار را بست. برادر بزرگتر که سقوط رالف را دیده بود، فریاد کشید:
ـ کمک … کمک کنید برادرم از قطار پایین افتاد.

بازرس قطار و گروهی از مسافران، پسرک را احاطه کردند، او با جمله های بریده بریده گفت:
ـ باید قطار را متوقف کنید، رالف برادرم از درِ قطار پایین افتاد من او را دیدم که سقوط کرد.

در قطار بسته بود، هیچ کس حرفهای پسرک را نمی توانست باور کند، بازرس قطار ـ سرزنش آمیز ـ گفت:
ـ اما در که بسته است.

پروفسور مجتبی ناصری، دست بریده شده را پس از چهار ساعت تلاش در اتاق عمل پیوند زد. حتی برای خود پروفسور ایرانی نیز باور نکردنی بود که عمل با موفقیت توام شده باشد.

پروفسور مجتبی ناصری، دست بریده شده را پس از چهار ساعت تلاش در اتاق عمل پیوند زد. حتی برای خود پروفسور ایرانی نیز باور نکردنی بود که عمل با موفقیت توام شده باشد.

ـ بله بله ولی باد آن را بست خواهش می کنم حرف مرا باور کنید! بخدا دروغ نمی گویم.

هیچکس سقوط رالف را ندیده بود و هیچکس نمی توانست گفته های برادر او را بپذیرد. پسرک که زار زار گریه می کرد، کیف رالف را نشان داد و گفت:
ـ بخدا راست می گویم، ببینید این کیف رالف است.

قطار با سرعت از محل سقوط رالف دور شده بود. برای همین وقتی بازرس قطار از پنجره سرش را بیرون کرد، چیزی ندید. آن جا رالف خردسال با مرگ می جنگید در حالی که قطار با سرعت به راه خود ادامه می داد. بدون آن که به گریه و زاری و فریادهای برادر پسرک ـ او توجه کرده، به جایی برسد.

به محل حادثه بازگردیم، زمان را به عقب می کشیم به لحظه ای که رالف هشت ساله سقوط کرد!

رالف به برادرش می گوید:
ـ نه! در باز نمی شود. نترس اما هنوز جمله اش تمام نشده بود که در روی پاشنه چرخید و پسرک فریادی زد و پایین افتاد. رالف بر زمین که خورد، بیهوش شد و از حال رفت. بیهوشی او نزدیک به دو دقیقه طول کشید، او وقتی چشم گشود، قطار رفته بود.

خواست بلند شود ولی دریافت که نمی تواند. تازه فهمید که یک دستش قطع شده است. صدمتر آن طرف تر از خط آهنین، شاهراه برلین روی زمین دراز کشیده بود و اتومبیلها با سرعت در آن به راه خود ادامه می دادند.

رالف به خود گفت، بایستی هر طور شده خود را به اتوبان ـ شاهراه ـ برسانم، پسرک که از درد به خود می پیچید، خوب می دانست که لحظه به لحظه به مرگ نزدیک می شود. با این حال، هر کسی در لحظه مرگ، می کوشد تا از آن دور شود و به زندگی بچسبد. حتی اگر آن کس یک پسر هشت ساله باشد.

رالف سینه خیز، خود را به اتوبان رساند، اتومبیل ها مثل برق از برابرش می گذشتند، شاید هیچ کس جاده را نمی دید که بایستد. رالف پیاپی فریاد می کشید:
ـ کمک! نگهدارید.

اما صدای او را هیچ کس نمی شنید.
بخت با رالف سرانجام بازی کرد. گرویر الفورگ دانشجوی رشته معماری که از اتوبان می گذشت اتفاقا متوجه پسر بچه ای شد که در حاشیه جاده افتاده بود و به نظر می آمد که به کمک احتیاج دارد.

پانزده دقیقه از ساعت 12 می گذشت که دانشجوی جوان اتومبیل خود را متوقف ساخت و دوان دوان به سوی رالف کوچک رفت. رالف نیمه جانی داشت، دانشجوی جوان او را به اتومبیل خود انداخت و راه بیمارستان را پیش گرفت. شگفت این که دانشجوی جوان یکراست به سوی بیمارستان وستند حرکت کرد!

رالف در حالی که می نالید از دانشجوی جوان پرسید:
ـ آقا آیا من زنده خواهم ماند؟

گرویر او را دلداری می داد:
ـ چیزی نیست پسر جان، اگر نترسی خوب خواهی شد. ما تا چند دقیقه دیگر به بیمارستان خواهیم رسید.

پروفسور مجتبی ناصری در خانه در خواب بعدازظهر بود که تلفن زنگ زد و ماجرا را به او خبر دادند. وقتی پزشک ایرانی دانست که بازوی قطع شده را همراه مجروح خردسال نیاورده اند دستور داد:
ـ فورا به پلیس خبر بدهید، باید هر چه زودتر بازوی بریده شده را پیدا کرد. بگویید به مجرد پیدا کردن بازوی قطع شده، آن را درون یخ بگذارند. هوا گرم است و ممکن است گرمای هوا اثر نامطلوبی روی آن بگذارد.

در پی این دستور، پروفسور ـ که همیشه برای چنین مواقعی آماده بود ـ راهی بیمارستان را در پیش گرفت. سی ثانیه بعد یک گروه بیست نفری از ماموران پلیس، جستجوی خود را برای بازوی قطع شده، آغاز کردند.

درست شش ساعت بعد از واقعه، دست بریده شده را یافتند! با این حال و گذشت شش ساعت، پروفسور مجتبی ناصری، دست بریده شده را پس از چهار ساعت تلاش در اتاق عمل پیوند زد. حتی برای خود پروفسور ایرانی نیز باور نکردنی بود که عمل با موفقیت توام شده باشد.

حادثه سوم این گزارش و گزارش دیگری از مجله جوانان چاپ ایران در سال 1354 درباره پروفسور مجتبی ناصری برایتان انتخاب کرده ایم که هفته آینده تقدیمتان می کنیم.

ادامه گزارش در شماره بعدی

دو دیدار مشهود ناصری از پرفسور مجتبی ناصری در منزلش در برلین: (راست) تابستان ۲۰۰۹ و جون (خرداد) ۲۰۱۵ علاقه اش به حرفه پزشکی و کمک به انسانها را در دیداری که در خرداد سال گذشته از او در منزلش داشتم از نزدیک مشاهده کردم. به فاصله کمی در عصر آن روز در جمع اعضای خانواده در حالی که حافظه اش تشخیص بستگانی را که برای دیدارش گرد آمده بودند را به خوبی یاری نمی کرد، آخرین مجله علمی پزشکی را برای مرور کردن در دست گرفت و شروع به ورق زدن کرد.

دو دیدار مشهود ناصری از پرفسور مجتبی ناصری در منزلش در برلین: (راست) تابستان ۲۰۰۹ و جون (خرداد) ۲۰۱۵ . علاقه اش به حرفه پزشکی و کمک به انسانها را در دیداری که در خرداد سال گذشته از او در منزلش داشتم از نزدیک مشاهده کردم. به فاصله کمی در عصر آن روز در جمع اعضای خانواده در حالی که حافظه اش تشخیص بستگانی را که برای دیدارش گرد آمده بودند را به خوبی یاری نمی کرد، آخرین مجله علمی پزشکی را برای مرور کردن در دست گرفت و شروع به ورق زدن کرد.

مشهود ناصری تحصیل کرده دانشگاه صنعتی شریف تهران است که کار فرهنگی، نویسندگی و ترجمه را از دوران دانشجویی آغاز کرده است. بیش از 30 سال فعالیت و اشتغال او در ظرفیت مهندسی و پژوهش علمی، در 6 سال اخیر با کار نویسندگی در سلام تورنتو همراه بوده است. انعکاس دستاوردهای علمی، فرهنگی و اجتماعی جامعه کاناداییان ایرانی تبار و حضور جدی در فعالیتهای اجتماعی و محیط زیستی مورد توجه ویژه اوست.

Loading Facebook Comments ...