خانه نفرین شده

پ پ پ

کامران عاشق خواندن داستان‌های پلیسی و جنائی بود و از خواندن داستانهای ترسناک مانند دراکولا مرد خون آشام و یا داستان‌های اسرار آمیزی که حوادث آن در قصرهای قدیمی و اطاق‌ها و راهروهای سنگی و تاریک و پله‌های پیچ درپیچ و هول‌انگیز اتفاق می‌افتاد ترس توأم با لذتی بی‌حساب سراسر وجودش را فرا می‌گرفت.

هنگام خواندن كتاب‌ها وقتي به‌ قسمت‌هاي اسرار‌آميز و هول‌انگيز داستان مي‌رسيد از ترس به‌ خود مي‌لرزيد و دندان‌هايش چنان به ‌هم مي‌خورد كه ناچار از خواندن باز مي‌ايستاد و ادامه آن‌ را موکول به‌ روز بعد مي‌كرد ولي همیشه كنجكاوي غیر قابل کنترلی باعث می‌شد تا يكي دو ساعت بعد دوباره كتاب را باز کرده شروع به‌ خواندن کند و از پايان ماجرا و حوادثي‌كه برسر قهرمانان كتاب آمده‌است باخبر گردد.

اثر مطالب كتاب بر او چنان بود كه تا مدت‌ها نمي‌توانست آن ‌را فراموش كند لذا از تاريكي شب مي‌ترسيد، دالان تاريك خانه‌ها، هشتی‌ها و زيرطاقي‌هاي جلوي آن در او ايجاد وحشت مي‌كرد و هنگام عبور از كنار آن‌ها هر آن منتظر بود تا شبحی سیاهپوش از میان تاریکی بيرون آمده او‌ را به‌ درون کشد. به ‌آدم‌هاي نا‌آشنا و حركات همسايگان دور و نزديك خود با شك و ترديد و كنجكاوی بیش از حد نگاه مي‌كرد و سعي داشت رفتار غيرعادي آن‌ها را در كوچه و خيابان با معيارهاي پليسي كه در كتاب‌ها خوانده بود بررسي و ارزیابی كند.



آگهی

در اواسط كوچه‌اي‌كه بين خانه او و بازارچه محل قرار داشت خانه‌اي بود بسيار بزرگ كه تاريخ ساختمان آن به ‌زمان حکومت قاجارها بر ایران می‌رسید، ديوارهاي كاهگلي و نمور آن حکایت از آن داشت كه سال‌هاي زيادي از عمر آن گذشته و در اين‌ مدت كسي براي تعمير و مرمت آن اقدام نكرده است. درب بزرگ خانه در انتهای یک هشتي يا زير طاقي ـ محوطه‌اي به ‌ابعاد چهار در چهار متر و به‌ صورت هشت گوش ـ به‌ سبك خانه‌هاي دوره شاه عباسي قرار گرفته بود. روی هر دو لته درب با گل ميخ‌هاي پهن و بزرگی تزئین یافته بود و دركوب آهني و سنگينی روی درب سمت راست خانه قرار داشت که قسمت پائین آن سر شیر نری را که پوشیده از یال‌های فراوان بود نشان می‌داد، دیوارهای اطراف هشتی تماماً با آجر بنا شده بود و در قسمت پائین آن نیز چند سكوي آجري براي استراحت و نشستن افراد ساخته بودند.

ديوارهاي بلندي خانه مزبور را احاطه مي‌نمود و درختان تنومند و پر شاخ و برگی صحن خانه را از ديد همسايگان كنجكاو مي‌پوشاند. هيچ ‌یک از ساكنين محل نمي‌دانستند مالک آن خانه کیست و در حال حاضر چه كساني در آن‌جا زندگي مي‌كنند، تنها فردی که به‌ آن خانه رفت و آمد می‌کرد باغبان پيري بود كه هر از گاه براي خريد مايحتاج خود از خانه خارج و پس از خريد بدون اين‌كه با كسي صحبت كند بلافاصله به‌خانه باز مي‌گشت.

محسن آقا ترازو دار نانوائي محل به‌ طعنه درباره او مي‌گفت: «مثل اين‌كه پيرمرد به‌جز چند كلمه‌که براي انجام كارهای خود لازم دارد چيز ديگري بلد نيست».

در بين ساكنين محل و حومه شايع بود كه اين خانه نفرين شده است و ساكنين آن كه از متمولين زمان خود بوده‌اند سال‌ها قبل به ‌بيماري لاعلاجي دچار و همه از بين رفته‌اند ولي بودند كساني‌كه عقيده داشتند بعضي از ساكنين آن خانه هنوز زنده‌اند و مخفيانه به ‌خانه فوق رفت و آمد مي‌كنند. بچه‌هاي محل نيز كه از داستان پردازي‌ها لذت مي‌بردند هنگامي‌كه دور هم جمع مي‌شدند داستان‌هائي خیالی از وجود ارواح در داخل آن خانه براي هم تعريف مي‌كردند.

اما عزيز خانم، پيرزن خياطي كه سال‌ها قبل با ساكنين اين خانه در ارتباط بوده و براي آن‌ها لباس مي‌دوخته داستان ديگري تعریف می‌کرد و مي‌گفت:
«مرد ثروتمندي كه در اين خانه زندگي مي‌كرده با داشتن همسر و فرزنداني چند، عاشق خدمتكار زيبا و جوان خود مي‌شود ولي چون همسرش را مانع رسیدن به ‌معشوق مي‌بيند با ریختن تدريجي زهر در غذایش او را مي‌كشد و بعد از مرگ او با خدمتکار زیبای خانه ازدواج مي‌كند، فرزندان او نيز كه مادر خود را از دست داده و از وجود نامادري نيز در خانه سخت آزرده بودند به‌ تدریج خانه را ترك و راهی خارج مي‌شوند ولي چيزي نمي‌گذرد كه مرد و همسر جوانش به ‌نفرين زن مرده دچار و به‌ يك بيماري عفوني و لاعلاج مبتلا مي‌گردند. مرد پس از مدتي از شدت عفونت بيماري فوت مي‌كند ولي زن جوان او هنوز زنده است ولي به‌ دلیل وضع ناهنجاري كه در اثر بیماری پیدا کرده خود را از ديد مردم پنهان مي‌كند».

حسن يكي از بچه‌هاي محل كه هميشه از زير و بم اخبار محل اطلاع داشت و داروغه محل حساب مي‌شد در دنباله داستان عزيز خانم از پدرش شنيده بود كه: «زن جوان پيرمرد براي معالجه بيماري خود و زنده ماندن به‌ خارج مي‌رود و مدتي از نظرها غایب مي‌گردد ولي چون دكترهاي خارج نيز نمي‌توانند او را معالجه كنند به‌ خانه خود باز مي‌گردد ولي از آنجائي‌كه براي زنده ماندن احتياج به‌ خون جديد دارد بچه‌ها را مي‌دزدد و از خون آن‌ها تغذيه مي‌کند».

پدر کامران همسایه دیوار به‌دیوار ما نیز نظر آن‌ها را تأیید و گفته بود كه: «در سال گذشته جسد بچه‌ هائی را که گمشده بودند بعد از مدتي در جوي آب پيدا می‌کنند در حالی ‌که تمام خون بدنشان را كشيده بودند».

این اخبار هول انگیز در مورد خانه نفرین شده باعث شده بود تا تمام ساکنین محل به ‌بچه‌های خود توصيه کرده بودند از نزديك شدن به ‌آن خانه پرهیز نمایند».

شيوع اين داستان‌ها در محل سبب شده بود كه بچه‌ها از نزديك شدن به‌ خانه مذكور مي‌ترسيدند و از بازي در هشتي آن‌ خانه وحشت داشتند ولي اشخاص خسته‌اي كه روزها از كوچه فوق عبور مي‌كردند به‌ خصوص در هنگام تابستان براي فرار از گرما و نور شديد خورشيد گاهي چند دقيقه‌اي به‌ سايه خنك و ماسيده داخل اين هشتي كه در تمام مدت سال با نور و گرماي خورشيد بيگانه بود پناه مي‌بردند و روي سكوهاي آجري آن نشسته رفع خستگي مي‌كردند.

بارها اتفاق افتاده بود كه کامران در اواسط روز هنگام عبور از جلوي هشتي آن خانه لحظه‌ای می‌ایستاد و با كنجكاوي به ‌درب كهنـه و قديمـي آن مـي‌ نگريست و منتظر می شد تا کسانی از آن خارج شوند ولي به ‌ندرت اتفاق مي‌افتاد كه درب خانه باز و بسته شده كسي از آن بيرون آيد، تارهاي عنكبوتي كه همچون پرده ای حریر روي قسمتی از درب خانه را می پوشاند حكايت از سکون و خالی بودن خانه از موجوداتی پر جنب و جوش می‌نمود، به ‌نظر می‌رسید حتي پيرمرد باغبان نيز گاه هفته‌ها از آن درب استفاده نمی‌کند.

کامران براي خريد مايحتاج منزل خود از بازارچه محل مجبور بود در طول روز و گاه شب‌ها از مقابل هشتي خانه مزبور عبور کند، شب هنگام كوچه تاريك و خوفناک می‌شد زیرا هنوز لامپی بر تيرهای چوبي که در سرتاسر کوچه برای اتصال سیم‌های برق نصب کرده بودند دیده نمی شد تا کوچه را روشن کند. تاريكي سيالي در تمام شب بر سرتاسر کوچه حکومت می‌کرد. همه این‌ها همراه با آرامش و سكوت سنگینی که شب‌ها بر فضای کوچه و داخل هشتي خانه سایه می‌انداخت دست به ‌هم داده بود تا وحشت و اضطرابي مهار نشدني در وجود کامران ایجاد کند.

گاه هنگام عبور از مقابل آن خانه براي غلبه بر اضطراب خود سرتاسر كوچه را با سرعت مي‌دويد و بدون اين ‌كه به ‌داخل هشتي نگاه كند از مقابل آن رد مي‌شد به ‌طوري ‌كه وقتي به‌ خانه مي‌رسيد مادرش از ضربان شديد قلب او كه کاملاً محسوس بود به‌ وحشت مي‌افتاد و نگران جان او می‌نالید كه:
«خداي من، نگاه كن، قلبش مثل كبوتر مي‌زند، آخر بچه‌جان مگر سر در عقبت گذاشته بودند كه اين‌ طور میدوی». بيچاره مادر نمي‌دانست كه قلب او از ترس آن هشتي بين راهست كه اين‌طور به طپش افتاده است.

يك شب كه با همان سرعت از مقابل هشتي خانه مزبور عبور مي‌كرد از گوشه چشم شبح موجود سياهپوشي را در داخل آن مشاهده كرد كه روي يكي از سكو‌ها نشسته، اين اتفاق چند بار ديگر نيز هنگام عبور از مقابل هشتی برایش تكرار شد.

در يكي از شب‌ها وقتي از جلوي هشتي می‌گذشت متوجه شد موجود سياهپوش از جا برخاست و با سرعت به‌ تعقيبش پرداخت تا او را بگيرد، چند بار پنجه‌هاي سرد تعقیب کننده را در پشت گردنش احساس كرد ولي رسیدن ناگهاني چند عابر در كوچه باعث شد تا مهاجم از تعقيب او خودداری و به‌ سرعت ناپدید گردد.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید