خانه نفرین شده

پ پ پ

از آن به ‌بعد ديگر چیزهائی ‌را که درباره ساكنين آن خانه شنيده بود برايش از مرز داستان گذشته و واقعيت پيدا كرده بود. ديگر باورش شده بود كه كساني در داخل آن خانه زندگي مي‌كنند و شب‌ها به‌قصد گرفتن بچه‌ها در آن هشتي تاریک به‌ كمين مي‌نشينند. از آن به ‌بعد روزها نيز از نزديك شدن به‌ هشتي آن خانه و بازي با همسالان خود در اطراف آن احتراز مي‌كرد ولي براي اين ‌كه آن‌ها او را ترسو و بزدل نپندارند از ديدن موجود سياهپوش و تعقيب و گريز آن ‌شب او چيزي به‌آن‌ها نگفت.

چند هفته بعد از پدرش شنید در محل شایع است که اخیراً موجود سیاهپوشی در تاریکی شب بچه‌ها را تعقیب و قصد گرفتن آن‌ها را داشته است.

در پی این حادثه یک ‌روز صبح که پدرش عازم محل کار خود بود به‌ او توصيه كرد بهتر است از اين به‌ بعد بيشتر مواظب رفت و آمد خود هنگام شب باشد و اضافه کرده بود: «چند روز قبل جسد پسر بچه‌اي را كه هفته قبل مفقود شده بود در زير پل یکی از نهرها پيدا كرده‌اند».



آگهی

حالا ديگر پاي پليس به ‌محله باز شده بود، کامران شنيد كه از ساكنين تمام خانه‌ها در مورد رفت و آمد اشخاص غريبه در حوالي محل سؤال مي‌كنند. خيلي دلش مي‌خواست به ‌اداره پليس رفته آن‌ها را از وجود موجود سياهپوشي كه شب‌ها داخل هشتي آن خانه می‌نشیند آگاه كند ولي از آن‌ جائي‌كه فكر مي‌كرد آن‌ها اين امر را دليل ترس او از تاريكي داخل هشتي به ‌حساب خواهند آورد از اين‌كار خودداري می‌کرد.

در يكي از روزها هنگام عبور از جلوي هشتي آن خانه مشاهده کرد لای يكي از لنگه‌هاي درب بزرگ آن برخلاف هميشه باز است. ناخودآگاه قدم‌هايش از رفتن باز ماند، يك حس كنجكاوي عجيب كه از خواندن داستان‌هاي پليسي وجودش را نيش مي‌زد مجبورش كرد تا آهسته به درب نزديك شود و از شكاف دو لنگه در نظري به‌ داخل خانه اندازد.

در دالان و راهرو دراز و نیمه تاريك پشت درب چيزي ديده نمي‌شد، با دست قدري درب را به‌ داخل فشار داد تا بتواند سرش را داخل برد و يا حتي اگر بتواند وارد دالان شود. صداي زيل گوش‌خراشي همراه با گردش درب به ‌روي پاشنه بلند شد كه بي‌اختيار دستش را از آن برداشت و به‌ عقب جست. در اين‌ موقع ناگهان موجود سياهپوشی كه گويا پشت درب ايستاده بود آن ‌را گشود و تمام قد در مقابل او ظاهر شد. زني بود لاغر و بلند قد كه زخم بزرگ و كريهي در صورت داشت به‌ طوري‌كه پوست و گوشت قسمتي از صورت و دهانش از بين رفته بود و دندان‌هاي سپيدش را در معرض ديد قرار مي‌داد، لباس سياهي دربر داشت و موهاي خاکستری سرش را با چارقدی پوشانده بود و با چشمان سياهش که در چشم ‌خانه گودي قرار داشت با تعجب و وحشت به‌ او نگاه مي‌كرد.

زن با ديدن او بي‌اختيار دستش را بالا آورد و کامران به‌گمان اين‌كه در نظر دارد او را بگيرد به ‌عقب جست و با سرعتي باورنكردني از هول جان و به ‌خاطر آوردن اين‌كه چند شب قبل همين موجود سياهپوش به‌ قصد گرفتن تعقيبش كرده بود پا به ‌فرار گذاشت و از هشتي خارج شد ولي هر آن انتظار داشت دست زن سیاهپوش از پشت او را بگیرد.

چون قدري از منطقه خطر دور و مطمئن شد كسي او را تعقيب نمي‌كند از دويدن باز ايستاد و متحیر از این‌که چرا زن سیاهپوش از تعقیب او صرفنظر کرده است به ‌دیوار خانه‌ای تکیه داد. حالا او می‌دانست که سیاهپوش اسرار آمیز زني است سالخورده که زخمي كريه‌المنظر در صورت دارد.

در نظر داشت شب هنگام ديدن زن سياهپوش را به‌ پدرش باز گويد ولي چون نمی‌توانست دلیل قانع کننده‌ای در مورد خطاي خود در باز كردن بدون اجازه درب خانه او بياورد از اين‌رو بهتر آن ديد تا در حال حاضر موضوع را مخفی نگاهداشته خود به‌ تنهائي ماجراي زن اسرار آمیز را دنبال كند.

روزهاي بعد از بچه‌هاي محل شنيد كه آن‌ها نيز شب هنگام مورد تعقیب موجود سياهپوشي قرار گرفته‌اند ولي وجود عابراني چند در كوچه سبب شده تا او كار تعقيب آن‌ها را رها كند.

کلانتری محل هنوز نتوانسته بود ردی از موجود سیاهپوش به‌ دست آورد. خبرهائی هم که بچه‌ها از تعقیب و گریز شبانه خود می‌دادند نه تنها کار ساز نبود بلکه ترس و وحشت بیشتری را در محل ایجاد کرده بود.

کامران مطمئن بود هرچه هست زیر سر همان زن سیاهپوشی است که او دیده است ولی تعجب می‌کرد چرا و به‌ چه دلیل مأمورین شهربانی خانه زن را تحت نظر قرار نمی‌دهند تا او را هنگام تعقیب بچه ها دستگیر کنند.

یک ‌شب كه ديروقت از خانه دوستش باز مي‌گشت وقتي به بازارچه محل رسيد اكثر مغازه‌ها بسته بود. هنگام باز بودن مغازه‌ها نور چراغ‌هاي آنها ابتداي كوچه‌ای را که به‌ خانه او منتهی می‌شد روشن مي‌كرد ولي در آن‌ موقع تاريكي محض سرتاسر کوچه را دربر گرفته بود.

از ورود به ‌داخل كوچه تاريك و عبور از مقابل هشتي خانه نفرين شده كه اطمینان داشت زن سياهپوش درآن‌جا منتظر اوست واهمه داشت، قدري ايستاد و به ‌اطراف نگريست شايد رهگذري از كوچه عبور كند تا او بتواند در معيت او طول تاريك كوچه را به ‌پيمايد. هيچ‌ كس در آن اطراف نبود از اين‌رو نگران و مضطرب باز هم به ‌انتظار ايستاد.

چيزي نگذشت كه از انتهاي بازارچه سیاهی هیکل مردی نمايان شد که به‌ طرف او می‌آمد.چون به‌ كوچه رسيد وارد آن شد، کامران خوشحال از اين‌ كه رهگذري از كوچه عبور مي‌كند دنبالش به ‌راه افتاد. از آن‌جائي‌كه تمام فكرش متوجه زن سياهپوش داخل هشتي بود متوجه حركات مظنون مرد رهگذر نشد، مرد قبل از اين‌كه وارد كوچه شود جوانب را با‌ دقت نگاه كرد و سپس وارد آن شد.

کامران پابه‌پا و در فاصله كمي از او به‌ راه افتاد و در حالي‌كه چشمش تنها متوجه هشتي آن خانه لعنتي بود قسمتی از طول كوچه را در چند قدمي آن مرد طي کرد که ناگهان متوجه شد مرد رهگذر قدم‌ها را كند كرد و به‌تدريج در کنار او قرار گرفت، در نزديك هشتي خانه عقب گردی کرد و ناگهان چنگ در شانه او انداخت و او را به سمت خود کشید، این حرکت مرد باعث شد تا کامران به‌ سمت او برگردد و بلافاصله خطر را حس نمايد، با خود گفت:
«خداي من این همان مرد سياهپوش ديوانه‌اي است كه قبلاً نيز به ‌قصد گرفتن مرا تعقيب كرده بود».

ترس از گرفتار شدن به دست او چنان قدرتي به ‌او داد كه بي‌درنگ فریادی کشیده شانه‌اش را از چنگ مرد خلاص کرد و با سرعت شروع به‌ دويدن نمود ولي هنوز چند قدمي از او دور نشده بود كه با صورت به‌ یکی از تیرهای چراغ برق کوچه خورد و بی‌هوش نقش زمين گردید ولي قبل از اين‌كه به‌کلی از خود بی‌خود شود حس كرد مرد او را از روی زمین بلند كرد و به‌ راه افتاد و در همان موقع نيز ناگهان صداي جيغ و فرياد زني را شنيد كه كمك مي‌طلبيد.

وقتي به‌ هوش آمد و چشم باز كرد خود را روي تخت بيمارستان ديد. متوجه شد سر و صورتش باند پیچي شده و به‌ دستش سرم وصل كرده‌اند. پدرش که روي صندلي در كنارش نشسته بود چون دید به ‌هوش آمده نزدیک شد و از حالش پرسيد. کامران نگاهی به‌پدر کرد و خواست از جا برخیزد ولی پدرش آهسته به ‌او گفت: «بهتر است تكان نخوري چون بيني و پیشانی ات به‌ سختي آسيب ديده اند».

از پدرش پرسيد: «چه اتفاقی افتاده وچه بر سر من آمده است؟».

پدرش جواب داد: «تو هنگام بازگشت از بازارچه در تاريكي شب با تير چراغ برق تصادف كرده و صدمه ديده‌اي».

حوادث شب گذشته ناگهان به‌ يادش آمد، از پدرش پرسيد: «آخر آن مرد سياهپوش قصد داشت مرا بگيرد».

پدرش انگشت خود را به‌ علامت سکوت به‌ لب برد و گفت: «فعلاً بهتر است استراحت كني، بعداً راجع به ‌اين موضوع صحبت خواهيم كرد، قرار است از اداره پليس هم براي ديدنت بيايند».

چند روز بعد كه حالش بهتر شد و بچه‌هاي محل به ‌ديدنش آمدند واقعيت قضيه برايش آشكار شد. حسن دوستش مي‌گفت: «اين‌طور كه زن سياهپوش ساكن خانه نفرین شده تعريف مي‌كرد تو براي نجات خود از دست آن مرد جاني كه بچه‌ها را مي‌دزدیده پا به‌ فرار مي‌گذاري ولي تاريكي شب و شتاب در فرار باعث مي‌شود ندانسته با تير چراغ برق برخورد كرده بي‌هوش می‌شوي. مرد جانی قصد داشته تورا كه بي‌هوش بوده‌اي باخود ببرد ولي چون زن سياهپوش داخل هشتي نشسته و ناظر جريان بوده فرياد مي‌زند و اهالي را به‌كمك مي‌طلبد، مرد جاني نيز که خود را در خطر می‌بیند تو را رها كرده فرار مي‌كند. زن با كمك همسايه‌ها فوراً تو را به ‌بيمارستان مي‌رسانند و به‌ پدر و مادرت كه از تأخير تو نگران شده بودند نيز خبر مي‌دهند». بعد با شوخي اضافه می‌کند: «تو آن‌ شب شانس آوردي كه زن سياهپوش ساكن آن خانه در هشتي نشسته بود وگرنه مرد جاني تو را با خود مي‌برد و خونت را در شيشه كرده مي‌فروخت و پول خوبي به ‌جيب مي‌زد» و بعد با خنده اضافه کرد: «البته اگر مي‌توانست رگي در بدن تو پيدا كند!!!».

کامران كه هنوز از موضوع سر در نياورده بودبه حسن گفت: «من فكر مي‌كردم آن زن سياهپوش ساكن خانه نفرین شده بچه‌ها را مي‌دزدد».

حسن سري تكان داد و گفت: «نه بابا، آن بدبخت فرشته نجات تو بود، اگر او نبود تو الان اين‌جا نبودي».

کامران پرسيد: «پس چرا آن زن روي خودش را مي‌پوشاند و شب‌ها درتاريكي روي سكوي هشتي مي‌نشست».

حسن گفت: «داستانش دراز است، گویا آن بدبخت سال‌هاست كه مبتلا به‌جذام مي‌باشد و بيشترین قسمت صورتش از بين رفته است به ‌همين دليل مجبور است صورت خود را از چشم ديگران به‌پوشاند، او مدت‌ها در دهكده جذامي‌ها زندگي مي‌كرده ولي گه‌گاه با اجازه دکتر به‌ خانه خود باز مي‌‌گردد و براي اين‌كه كسي او را نبيند شب‌ها از خانه خارج مي‌شود و يا در تاريكي هشتي خانه مي‌نشيند و با دیدن رهگذران خود را سرگرم می کند».

موضوع به‌تدریج براي او روشن مي‌شد. فهميد آن‌ روز هم كه براي كنجكاوي دست به‌درب خانه زن گذاشته و آن ‌را باز كرده بود زن از لاي در بيرون را نگاه مي‌كرده. از حسن پرسيد: «براي دستگيري آن جاني سياهپوش اقدامي كرده‌اند».

حسن نگاهي به‌او كرد و گفت: «اگر تو قيافه آن مرد خون آشام را ديده باشي از اين‌جا به ‌بعد وظيفه تو است كه به ‌پليس در شناسائي و دستگيري او كمك كني».

کامران به‌خاطر آورد قبل از اين‌كه قاتل وارد كوچه شود در تاريك روشن محوطه بازارچه نگاهي گذرا به ‌قيافه و اندام مرد انداخته بود، با خود فكر كرد حق با حسن است، چيزهائي از او به‌یادم مانده كه ممكن است در شناسائي او به‌پليس كمك كند. سرش را آرام روی بالش گذاشت و خوشحال از این‌که میتواند در دستگیری جانی سیاهپوش به‌پلیس کمک کند به‌جریان آهسته سرمی که قطره قطره از لوله باریک و پلاستیکی آن وارد بدنش می‌شد نگاه کرد. خوشحال بود که دیگر ترسی از هشتی تاریک آن خانه نفرین شده و روبرو شدن با آن زن سیاهپوش ندارد. در کنه ضمیرش نسبت به‌او احساس محبتی توأم با احترام می‌کرد زیرا همان‌طور که حسن گفته بود: «او فرشته نجات او بود و جان او را از مرگی توأم با شکنجه نجات داده بود».

تابستان سال 1998

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید