قسمت اول

تپـه سلام (برگی از دفتر خاطرات) – ۱

پ پ پ

1
کسانی که به کوههای پس قلعه رفته اند قدری بالاتر از سر بند به پهنه وسیعی که در رأس یک بلندی در کنار گذرگاه کوهنوردان قرار گرفته است، میرسند.

هنگام عصر که کوهنوردان از بند یخچال و ارتفاعات پس قلعه و یا از قله توچال باز میگردند برای رفع خستگی لحظاتی چند بر روی این تپه به استراحت میپردازند.

کوهنوردان نام این تپه را (تپه سلام) گذارده اند، چرا که این مکان در حقیقت میعادگاه آنها هنگام صبح و صعود به ارتفاعات پس قلعه و توچال و یا عصرها هنگام بازگشت از آن ارتفاعات میباشد.



آگهی

در شمال این تپه پرتگاهی صاف و عمودی مشرف به رودخانه پس قلعه وجود دارد که با دیواره سنگ چین شده ای به ارتفاع هفتاد تا هشتاد سانتیمتر تپه را محصور و از پرتگاه جدا میکند.

هنگام غروب که کوهنوردان به این محل میرسند کوله پشتیها را زمین نهاده مشغول خوردن غذا و نوشابه هائی که احتمالاً در کوله پشتی آنها باقیمانده است، می شوند. در عین حال عده ای نیز که در نواختن ساز دهنی، گیتار ویا ویولون مهارت دارند با نواختن آهنگهائی دلنشین باعث سرور و نشاط دیگران شده به رقص و پایکوبی می پردازند.

2
صبح روز جمعه با سعید روی همین تپه قرار ملاقات داشتم. از هنگام آزاد شدنش از زندان او را ندیده بودم. آنروز قراری با او داشتم تا ضمن یک پیاده روی در کوه از حال و روز او در مدتی که از زندان بیرون آمده باخبر شوم.

سعید از کارگران قدیمی چاپخانه بود و به دلیل فعالیت در سندیکای چاپ، اغلب کارگران او را میشناختند. جوانی بلند بالا، خوش قیافه و قوی هیکل بود. از میان ورزشها به کوهنوردی و شکار علاقه بسیار داشت و در بیشتر برنامه هائی از این دست شرکت مینمود. او در عین حال درکنار فعالیتهای کاری و سندیکائی یکی از فعالین سیاسی در شرایط مخفی آنروز نیز بود و من او را بیشتر در این رابطه میشناختم.

در طول برنامه های کوهنوردی با همسرش سیمین آشنا شده بود. دختر دانشجوئی که اغلب جمعه ها به اتفاق برادر و دوستانش به کوه میآمدند. آشنائی آنها خیلی زود به عشقی آتشین تبدیل شد به خصوص که سیمین و خانواده اش از هواداران جدی فعالیت های سیاسی بودند و این مهم سبب شد تا قبل از اینکه آنسال به پایان رسد سعید وسیمین با هم ازدواج کنند.

تا مدتی هر جمعه آنها را در بند یخچال و آبشار پس قلعه میدیدم که شانه به شانه یکدیگر از صخره ها بالا میروند وگهگاه نیز در پای آبشار پس قلعه پتوئی پهن کرده سر در دامن یکدیگر نهاده بودند.

سیمین دختری باریک و کشیده و بسیار زیبا بود و چون در خانواده ای تحصیل کرده و مرفه پرورش یافته و خود نیز تحصیلات عالی داشت بیانش شیرین و دلنشین بود. دوستانش به شوخی میگفتند: «خیلی لفظ قلم صحبت میکند».

وقتی با سعید به کوه میآمدند میشد صدای خنده و قهقهه آن دو را از راه دور شنید و چون هر دو دوستان زیادی در بین کوهنوردان داشتند کمتر تنها دیده میشدند واغلب عده ای از کوهنوردان آنها را همراهی میکردند.

سیمین سال سوم دانشکده علوم رشته بیولوژی را به پایان رساند و تصمیم داشت برای دوره فوق لیسانس نام نویسی کند. شنیده بودم سعید نیز تصمیم دارد از فعالیتهای سیاسی خود کاسته شبها به کلاس درس برود. او که از خانواده ای کم درآمد بود پس از دریافت گواهینامه ششم ابتدائی برای کمک به خانواده خود شروع به کار در چاپخانه نموده و با وارد شدن در فعالیتهای سیاسی دیگر فرصتی برای فراگیری تحصیلات کلاسیک برایش باقی نمی ماند ولی با هوش سرشاری که داشت ضمن کارهای سیاسی و آشنائی نزدیک با روشنفکران و نویسندگانی که در جریانات سیاسی آن زمان فعال بودند و مطالعه کتابهای آنها خیلی زود ازنظر دانش سیاسی و معلومات علمی درردیف بهترین فعالین سیاسی دوران خود بود.

با شنیدن این خبر دانستم که او خواندن درسهای کلاسیک را دراثر فشار سیمین و خانواده اش شروع کرده که مایل بودند دامادی تحصیل کرده داشته باشند.

سعید در راه کوه هیچگاه صحبتی در این باره نمی کرد ولی از خلال گفته هایش میتوانستم بفهمم که از این بابت زیاد خشنود نیست ولی از کوشش دست نکشید و به تحصیل ادامه داد.

از بد روزگار سال ششم دبیرستان را می خواند و خود را برای امتحانات آخر سال آماده میکرد که دستگیر شد و به زندان افتاد.

در اولین ملاقاتی که از او داشتم وقتی از جرمش پرسیدم گفت دراین اواخر فعالیت چندانی نداشته و نمیداند به چه جرمی دستگیر شده و بازجوها نیز از این بابت چیزی به او نگفته اند ولی حدس میزد در رابطه با دستگیری بعضی از همکارانش لو رفته باشد.

3
سیمین و برادرش را روزهای جمعه همچنان در کوه میدیدم و از حال سعید و وضعیت او در زندان می پرسیدم. سیمین تنها میگفت: «او همچنان بلاتکلیف در زندان به سر میبرد». وقتی از وضع تحصیلی خودش میپرسیدم جواب میداد: «مشغول ادامه تحصیل در رشته فوق لیسانس بیولوژی هستم».

سال دوم زندان سعید به پایان رسید. سیمین دیگر به کوه نمی آمد. یکبار برادرش را درکوه دیدم و از حال سیمین جویا شدم. گفت سخت مشغول گذراندن دوره تحصیلی است. ازحال سعید پرسیدم گفت که خبری از او ندارد، تعجب کردم زیرا باورم نمیشد که او از وضع شوهر خواهرش بی اطلاع باشد. با خود فکر کردم حتماً وضع سعید بدتراز قبل شده و او نمیخواهد با گفتن آن مرا ناراحت کند.

برای دانستن حال سعید که بی اندازه برایم مهم بود تصمیم گرفتم به ملاقاتش بروم. چند هفته بعد موفق به این امر شده اورا در زندان دیدم. ضمن صحبتها از وضعش پرسیدم سری تکان داد و گفت: «چون مدرکی علیه من ندارند نتوانسته اند محکومم کنند و همین طور پا در هوا مانده ام».

وقتی از حال سیمین پرسیدم جواب داد: «مشغول تحصیل است و فرصت زیادی برای تفریح ندارد» وقتی خواستم بیشتر در مورد سیمین به پرسم متوجه شدم زیاد راغب نیست و دیگر ادامه ندادم.

چند ماه بعد در راه کوه به سیمین برخوردم که با جوانی خوش قیافه قدم زنان از کوه بالا میرفتند. با این تصور که از دوستان سعید است جلو رفته سلامی کردم. سیمین خیلی سرد و خشک جواب سلامم را داد و مثل اینکه اصلاً مرا نمیشناسد سرش را برگرداند و همچنان به راه خود ادامه داد. با تعجب از این نحوه برخورد فهمیدم مزاحم هستم لذا سر بزیر انداخته به راه خود رفتم.

چند هفته بعد که موضوع را با یکی از دوستان سعیـد در میان گذاردم گفت: «آن جوان که می گوئی سیاوش نام دارد و همکلاسی سیمین است ولی به نظرمیرسد مدتی است که رابطه آنها از همکلاسی فراتررفته است»

با ناباوری موضوع را یک شایعه فرض کرده سعی کردم فراموشش کنم ولی در ملاقات دیگری که چند ماه بعد با سعید داشتم به من گفت: «سیمین تقاضای طلاق کرده است».

با تعجب پرسیدم: «آخر چرا، شما که یکدیگر را خیلی دوست داشتید».

گفت: «چه میشود کرد، گاهی اینطور پیش میآید».

پرسیدم: «خوب تو چه جواب داده ای؟».

خیلی ساده و مختصر جواب داد: «موافقت کردم. سیمین و پدرش قرار گذاشته اند هرچه زودتر آخوندی را به زندان بیاورند تا خطبه طلاق را همین جا بخواند».

سرم داشت سوت میکشید گفتم: «آخر نمیتوانستند صبرکنند تا تو از زندان آزاد شوی».

زهر خندی زد و گفت: «حتماً نمیتوانسته اند که تصمیم گرفته اند آخوند را به زندان بیاورند» و بعد اضافه کرد: «از طرفی وضع منهم زیاد معلوم نیست شاید بازجو ها بخواهند سالها مرا دراینجا نگهدارند».

گفتم: «آخر تو از سیمین نپرسیدی برای چه اینقدر برای گرفتن طلاق عجله دارد».

قیافه اش درهم رفت و سرش را پائین انداخت. فکر کردم نمیخواهد جواب دهد. اصراری نکردم ولی خودش پس از لحظه ای که معلوم بود درگیر مبارزه سختی با درون خود میباشد جواب داد: «چون می خواهد با سیاوش ازدواج کند».

ناگهان ذهنم به روزی برگشت که سیمین و سیاوش را در کوه دیده بودم. به خود گفتم: «پس خبرهائی که شنیده بودم واقعیت داشته و شایعه نبوده است».

پرسیدم: «خودش این را به تو گفته».

گفت: «پس فکر کردی از کس دیگری شنیده ام».

بی مهابا گفتم: «آخر این بیشرمی است که همسری با این نحوه از شوهرش طلاق بخواهد و با شهامت به او بگوید میخواهد همسر دیگری اختیارکند».

Loading Facebook Comments ...