قسمت پایانی

تپـه سلام (برگی از دفتر خاطرات) – ۲

پ پ پ

سعید زهر خند دیگری زد وگفت: «هیچ میدانی که سیاوش نیز از فعالین سیاسی است و مرا خوب میشناسد زیرا مدتی با هم در یک منطقه فعالیت میکردیم».

زانوهایم لرزیدن گرفت. باورم نمی شد افرادی که زمانی هم فکر و هم آرمان بوده اند و آشنائی کاملی با اصول روابط اجتماعی و خانوادگی داشته اند و به آن احترام میگذاردند دست به نامردی هائی از این قبیل بزنند.

آن ماه به پایان نرسیده بود که سیمین و پدرش به اتفاق یک آخوند به زندان رفتند و طلاق سیمین را گرفتند. چند ماه بعد نیز سیمین با سیاوش ازدواج و برای یک ماه عسل چند هفته ای به اروپا پرواز کردند.

خوشبختانه هنوز آن سال به پایان نرسیده بود که سعید تبرئه و از زندان آزاد شد و به آغوش خانواده اش باز گشت.

4
درست در ساعت مقرر سعید کوله بر پشت به روی تپه قدم نهاد. همانطور کشیده و باریک بود و قدری لاغرتر از قبل به نظر میرسید. کوله پشتی خود را زمین گذاشت و چون سالهای گذشته سینه هایش را چند بار با هوای تازه کوهستان پر و خالی نمود.

پس از اینکه با من قدری خوش و بش کرد فوری کوله پشتی را به پشت انداخت و گفت: «بهتر نیست زودتر بالا برویم».

گفتم: «چرا برای همین به کوه آمده ایم».

او که همیشه صبور بود و در حرکاتش هارمونی خاصی دیده میشد آنروز قدری شتابزده به نظر میرسید و چشمهای خودرا بدون هدف به اطراف میدوانید.

پرسیدم: «منتظر کسی هستی؟».

گفت: «نه، نه» و پس از لحظه ای ناگهان پرسید: «اخیرا» سیمین را در کوه ندیده ای».

فهمیدم نگران برخورد با او میباشد لذا گفتم: «نه» و اضافه کردم: «منهم مدتی است به کوه نمی آمدم».

ساکت شد و به آرامی جاده خاکی بند یخچال را به زیر پا گرفتیم. سرش پائین بود و قدمهایش را شمرده و آرام برمیداشت. او را به حال خود رها کردم تا بدون مزاحمت در افکار شیرین و یا غمناک گذشته خود غوطه زند.

پس از مدتی رو به من کرد و گفت: «راستش نمیخواستم امروز به کوه بیایم ولی چون میدانستم منتظرم هستی راه افتادم».

گفتم: «کار خوبی کردی چون پیاده روی در کوه روحیه آدم را تقویت میکند» و اضافه کردم: «مخصوصاً برای تو که مدتی در زندان بوده ای واز هوای تازه کوهستان محروم شده بودی».

تا به آبشار پس قلعه برسیم از دوران زندان وحوادث آن برایم تعریف کرد و گفت: «در تمام بازجوئی ها نتوانستند مدرکی علیه من پیدا کنند».

کنار آبشار پس از یافتن گوشه ای خلوت بساط نهار را گستردیم و تا عصر آنروز چند بار تن به آب خنک آبشار زدیم و سرحال تر از صبح آنروز به سمت پائین راه افتادیم.

در بازگشت نیز سعید دوباره نگران به نظر میرسید و مرتب اطراف خودرا زیر نظر داشت. مطمئن بودم تنها نگران روبرو شدن با سیمین است ولی به روی او نیاوردم و همچنان جاده را زیر پا گذاشته پائین آمدیم.

وقتی به تپه سلام رسیدیم طبق معمول از سرعت حرکت خود کاسته وارد محوطه آن شدیم و جائی برای نشستن پیدا کردیم.

عده ای از کوهنوردان نیز اینجا و آنجا نشسته بودند، بعضی از آنها که سعید را میشناختند دور او جمع وضمن اظهار خوشحالی از آزادیش اورا زیر سؤال گرفتند. سعید هم خندان و شاداب به یکیک آنها جواب میداد.

آفتاب میرفت تا از تارک کوههای بلند دربند خود را بالا کشد که یکی از کوهنوردان ویولون خود را سردست گرفت و نواختن آهنگی شاد و ضرب دار را شروع کرد و حاضرین برای همکاری با او شروع به دست زدن نمودند. در اینحال ناگهان چشمم به سیمین افتاد که با برادر و تنی چند از دوستانش به جمع کوهنوردان پیوستند.

به طرف سعید برگشتم. او را دیدم که متوجه سیمین شده و برایش دست تکان میدهد ولی وقتی به سیمین نگاه کردم عکس العملی از او ندیدم، فکر کردم سعید را ندیده است ولی شتاب او در جمع و جور کردن دوستانش برای ترک تپه نشان میداد که به احتمال زیاد سعید را دیده و برای احتراز از برخورد با او درصدد است هرچه زودتر آنجا را ترک کند.

سعید به فراست موضوع را دریافت و نگاهی شرمگین به من کرد. گویا از اینکه دیده بودم برای سیمین دست تکان داده خجالت کشیده بود.

دراین میان نوای ویولون دوستمان همچنان شور و حالی به جمع داده بود و همه یکپارچه همراه با آن دست میزدند و میخواندند. بعضی از پسرها و دخترها نیز با ریتم آهنگ وارد میدان شده شروع به رقص کردند.

در اینموقع بعضی از حاضرین که ساز دهنی داشتند نیز وارد معرکه شده با نوازنده ویولن همراه شدند. این امر باعث شور و حال بیشتری در جمع شد و تعداد بیشتری به رقص و پایکوبی پرداختند.

من که چشم از سعید برنمیداشتم و حالات او را بعد از رفتن سیمین زیر نظر داشتم ناگهان او را دیدم که بی مهابا به میان جمع پرید و شروع به رقص کرد، آنهم رقص لزگی که قبلاً از او ندیده بودم، حدس زدم باید در زندان یاد گرفته باشد.

رقص او باعث شد تا عده ای از کسانی که در میان دایره میرقصیدند از جمع خارج شده برای او جا باز کنند. نوازندگان نیز برای شور و حال دادن به رقص او هرچه بیشتر در ساز خود میدمیدند.

سعید نیز برای هماهنگی با نواها هرچه بیشتر به اندام خود کش و قوس میداد و دور خود میچرخید ولی ناگهان در یک چشم به هم زدن از میان دایره خارج و با پرشی بلند روی دیواره سنگ چین کنار تپه که مشرف به دره بود پرید و سپس با یک حرکت خارج از انتظار به طرف فضای باز دره جست زد و به سرعت از نظرها ناپدید شد.

در یک آن آهی غیر ارادی از سینه جمع بیرون آمد. آنها که مشغول دست زدن و شادی بودند مانند برق گرفته ها برجای خود خشک شدند.

من که خود بیشتر از دیگران شوکه شده و آنچه را دیده بودم باور نمیکردم با سرعت به طرف سنگ چین لب دره پریدم. ناباورانه فکر میکردم شاید او روی سنگی یا لبه دیواره ای از کوه پریده و خواسته باشد با جمع شوخی کند!! ولی بدبختانه جز تاریکی محض و چراغ قهوه خانه های پائین دره که کورسو میزدند چیزی ندیدم.

چند تن از دوستان سعید با سرعت از جاده ای که به طرف رودخانه و قهوه خانه های کنار آن میرفت پائین رفتند به این امید که شاید او را زنده یافته به بیمارستان برسانند.

موضوع فوراً به کلانتری دربند اطلاع داده شد وچند ساعت بعد مأمورین نجات جسد متلاشی شده سعید را درکنار رودخانه یافتند.

مأمورین کلانتری برای پی بردن به علت امر فوراً شروع به تحقیق از کوهنوردان حاضر در صحنه کردند. آنها میخواستند بدانند کسی باعث سقوط او شده و یا سقوط او غیر ارادی انجام گرفته است ولی چون همه جوابها را یکسان یافتند نهایتاً علت را خودکشی تشخیص دادند.

پرونده به زودی بسته شد ولی اکنون پس از گذشت چندین دهه هنوز این حادثه چون یک ابهام بزرگ برایم باقیمانده که آیا سعید واقعاً براثر فشارهای روحی و ناکامی در عشق دست به خودکشی زد و یا پرش او به دره یک اشتباه بصری بوده است.

سال 2001

نظریک خواننده: تپه سلام را خواندم، خیلی زیبا نوشته شده است، هرچند که آقای سطوت واقعه ای بسیار تراژیک را به قلم کشیده است، برای من جالب حافظه ایشان در بیان جزئیات است. با توجه به شرائط آن زمان به نظر من سعید دست به خودکشی زده است. آنچه که به خطای بینائی مربوط میشود به نظر من او در همان زمان که عاشق سیمین شد این خطای بینائی را مرتکب گردیده است. (سعیدی)

Loading Facebook Comments ...