اولیـن تجربـه

پ پ پ

تازه گواهینامه ششم ابتدائی را گرفته و در یکی از چاپخانه های تهران که در تقاطع خیابان اکباتان و سعدی قرارداشت شروع به کار کرده بودم. صبح یکی از روزها هنگام رفتن به محل کارموقتی به اول خیابان سعدی رسیدم متوجه شدم مردم دسته دسته به طرف شمال خیابان ومیدان مخبرالدوله میروند.

از یکی پرسیدم: «آقا، این ها کجا میروند؟».

گفت: «قراره در میدان مخبرالدوله میتینگی برگزار بشه».



آگهی

تا آن موقع به میتینگ نرفته بودم و نمیدانستم مردم در میتینگ چه می کنند و قصد دیدن آن را هم نداشتم ولی ناگاه یک کنجکاوی بچه گانه مجبورم کرد بروم و از موضوع میتینگ فوق با خبر شوم.

هنگام رفتن چون قدم کوتاه بود در میان ازدحام جمعیت که اکثر آنها بلند قدتر از من بودند اطرافم را خوب نمیدیدم تا اینکه بدانم کجا میروم ولی به زودی از کاسته شدن سرعت حرکت مردم و ایستائی آنها فهمیدم به میدان مخبر الدوله رسیده ام.

از یکی پرسیدم: «حالا قراره مردم اینجا چه بکنند؟».

خندید و گفت: «حالا قراره یکنفر بره روی یک بلندی و برای مردم سخنرانی کنه».

پرسیدم: «راجع به چی؟».

طرف که فهمید خیلی ناشی ام و زیاد تو باغ نیستم و از میتینگ و سخنرانی چیزی نمیدانم سرش را با بی تفاوتی تکان داد و بدون دادن جواب به راه خود رفت.

حالادیگه فهمیده بودم یکنفر قراره در اینجا برای مردم صحبت کنه، بازهم از روی کنجکاوی به خودم گفتم: «باشه می ایستم و به سخنرانی او گوش میدم».

چون قدم کوتاه بود برای اینکه سخنران را هنگام سخنرانی ببینم خودم را کنار دیوار کشیدم و از سکوئی که متعلق به یک مغازه بود بالا رفتم.

حالا تا اندازه ای میدان و مجسمه وسط آن را که گویا متعلق به یکی از وزرای قدیمی ایران به نام مخبرالدوله بود میدیدم و خوشحال ازاین که دیدگاه خوبی نصیبم شده منتظر ماندم تا ببینم سخنران چه خواهد گفت که این همه آدم آمده اند تا به حرفهایش گوش دهند.

اولین بار بود که به میتینگ آمده بودم واز اینکه میدیدم این همه آدم برای شنیدن سخنرانی کسی که حدس میزدم قرار است درباره مشکلات آنها صحبت کند گرد آمده اند احساس خوبی داشتم وتمام هوش و حواسم را جمع کرده بوم تاببینم سخنران چه جور آدمی است و چه میخواهد بگوید.

هنوز چند دقیقه ای از ایستادنم روی سکو نگذشته بود که ناگهان متوجه شدم جمعیت مانند سنگی که توی آب انداخته باشند موج وار و دایره مانند از یکدیگر جدا و به طرف خیابانهای اطراف می دوند. چون دلیلش را نمیدانستم از فرار آن ها هراسی در دلم ایجاد نشد و همانجا روی سکو ایستادم تا بدانم دلیل پراکنده شدن مردم و فرار کردنشان چیست؟

یکی که در حال فرار بود تا به من رسید فریاد زد: «آقا پسر چرا وایسادی، مأمورین شهربانی دارن میان».

قبلاً شنیده بودم بعضی اوقات مأمورین شهربانی از تجمع بدون اجازه مردم در خیابان ها جلوگیری میکنند لذا بلافاصله شصتم خبردارشد که: «حتماً اینها هم برای جمع شدن در اینجا اجازه نداشته اند».

چون هنوز پاسبانی ندیده بودم آهسته از سکو پائین آمدم و بدون شتاب به طرف پائین خیابان و محل کارم راه افتادم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که شنیدم یکی داد می زنه: «بچه وایسا ببینم؟ کجا داری فرار می کنی؟».

بی اختیار برگشتم تا ببینم منظور کسی که فریاد میزنه من هستم یا کسی دیگه که پاسبانی را دیدم باتوم به دست داره به سوی من میاد. درنگ جایز نبود فهمیدم که او مرا هم جزو انبوه مردمی که آن جا جمع شده بودند دانسته و قصد مضروب کردن و دستبند زدن من را دارد لذا با سرعت برگشتم تا از حادثه ای که قرار بود برایم پیش بیاید فرارکنم ولی گویا دیگر فرصتی برای فرار نمانده بود چرا که ناگاه ضربه سختی به سرم خورد، زننده را نديدم ولي آسفالت خيابان را ديدم كه بالا آمده محكم به صورتم اصابت کرد‘ سرنگون شده و دیگر چیزی نفهمیدم.

وقتي به هوش آمدم خود را افتاده در بستری ديدم كه دو پسر جوان در اطرافم ایستاده به من نگاه میکردند. نميدانستم چه بر سرم آمده و آن دو جوان را نميشناختم. يكي از آنها وقتي مرا به هوش ديد با صداي بلند فریاد زد:
«مامان، مامان مثل اينكه به هوش آمد».

زني ميانه سال و نگران وارد اطاق شد و با ديدن من كه چشم بازكرده بودم از شوق فريادي كشيد و گفت: «خدا را شكر، الان داشتم فكر ميكردم دنبال يك وسيله نقليّه بفرستم تا تو را به بيمارستان ببريم».

پرسیدم: «چی بر سرم آمده، من چرا این جا هستم؟».

قبل از اينكه جوابي از آنها بگيرم سعی کردم از جا بلند شوم ولي ناگهان درد شديدي در سرم احساس كردم و چون دست به سرم بردم حس كردم با پارچه اي بسته شده است.

آن خانم فوری گفت: «گويا در تظاهرات ضربه اي به سرتان خورده بيهوش شده بوديد، پسرهاي من هم كه در تظاهرات بودند شما را دیده بلند كرده به خانه آوردند، شانس آورديد كه زير دست و پا له نشديد و يا به دست مأمورین شهربانی نيفتاديد».

آنها سرو صورتم را كه براثر خونريزي بيني و شکستگی پیشانی ام خونين بود با دقّت شسته و با پارچه اي بسته بودند. پس از چند ساعت وقتي اطمینان یافتند که حالم بهتر شده و توان حرکت و راه رفتن دارم یک تاكسي گرفتند و مرا به منزلم رساندند.

خوشبختانه شكستگي پیشانی ام عمیق نبود و خراشهاي صورت و بيني ام نيز در مدت كوتاهي ترميم شد و از آن حادثه جان سالم به در بردم.

برگرفته از: کتاب «سالهای پر التهاب»
نوامبرسال 2015

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید