از کیارستمی چه آموختیم؟

در میانه فیلم «باد ما را با خود خواهد برد»; 

نوعروس 14 ساله در تاریکی شیر می دوشد.

اجازه ندارد صورتش را نشان دهد.



آگهی

کیارستمـی فقط صـدایـش را بـه گـوش مـا می رساند.

صدایی مغموم، از قعرتاریخ، البته زنده. این درخت پیوسته جوانه می زند.

کیارستمی منافذی از نور را شکار می کند تا نور بر لباس قرمز دختر 14 ساله ـ دختر ایران ـ بتابد، تا ما لباس قرمز زیبایش را ـ با گلهای سفید و زرد ـ ببینیم، فقط برای چند ثانیه!

و جوان چهره اصلی فیلم ـ جوان ایران ـ به نمایندگی از سوی ما، چمباته زده، شعر فروغ را برای دختر ایران می خواند:

در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای و پس از آن؛ هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان،
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد

کیارستمی فروغ را به وسط می کشد.

فروغ این لحظات «دلهره»، «ظلمت»، «سرخی ماه»، «تشویش»، «بیم»، «باریدن»، «لرزش شب»، «بازماندن زمین از چرخش»، «نگرانی نامعلوم»، «حس گرم لبان»، «نوازش لبها»، «بردن باد ما را با خود» را ثبت می کند.

ایران ثبت می شود:
« ای سراپایت سبز»

مادر مشک را گهواره وار می تکاند.

دوغ کره خواهد شد.

بگذار ساده باشیم.

کیارستمی می گوید!

***

اوایل ماه می 2002 است. کیارستمی در تورنتو است. او به مناسبت نمایش فیلمش در سینما تک انتاریو، و نیز برگزاری نمایشگاهی از عکسهایش، به تورنتو آمده. برای مصاحبه، به دیدارش می روم:
عباس کیارستمی ساده است. و ساده بودن کار هنرمندان است. ساده بودن سخت مشکل است. فقط هنرمندان بزرگ به چنین اوجی از سادگی می رسند. سادگی نهایت زیبایی است. زیبایی آب زلال، زیبایی گلبرگ های بنفشه.

کیارستمی با یک جفت کفش آدیداس، با شلوار آبی جین، با بلوز خاکستری یقه گرد تمیز اما 5 دلاری، و با کت مشکی تمیز اما قدیمی، با قدمهای آهسته، و با همان عینک دودی همیشگی، به سوی ما می آید: خبرنگاران سه نشریه ایرانیان تورنتو و خبرنگار رادیوی چینی. و در آن گفتگو، کیارستمی می گوید:
ـ «عمـلا فیلم هـای مـرا در ایـران نمایش نمی دهند.»
ـ «حالا فهمیده ام که مرد اتفاقا نباید سر حرفش بماند، برای اینکه همه چیز در حال تغییر است.»
ـ «فقط احمق ها تغییر عقیده نمی دهند.»
ـ «نیروی مثبت سازندگی فراتر از قدرت مخرب سانسور است.»
ـ «فیلم «ده» فقط به اندازه یک فریم از فیلم استار وارز ـ 2 هزینه برده، اما این هر دو در بخش مسابقه جشنواره «کن» به نمایش درمی آیند.»
ـ «با دوربین دیجیتال، دوباره احساس جوانی می کنم.»

***

جمعه سوم می 2002 است. روزنامه تورنتو استار با کیارستمی گفتگو کرده. نوشته:
«کیارستـمی بـا نگاه یک فیلسوف به جهان می نگرد. او با قضاوت عجولانه روزنامه نگاران و سیاستمداران کاری ندارد.

او حوادث 11 سپتامبر را به عنوان یک اقدام مجرد برخاسته از افراطی گرایی نمی بیند، بلکه بیشتر آن را بخشی از مبارزه میان ملتهای ثروتمند و فقیر می بیند، مبارزه ای که خود را به اشکال مختلف، از حملات تروریستی به آمریکا تا سر برافراشتن تندروان متعصبی مثل ژان مری لی پن در فرانسه، نشان می دهد.»

کیارستمی بـا دقـت تمام به تورنتو استار می گوید: «این نبردی بین مذاهب نیست. این جنگی میان فقـر و ثـروت است. مـن فکـر می کنم یک قدرت جهانی وجود دارد، خط مشی یکپارچه ای که به نظر می آید جهان را کنترل می کند. من فکر می کنم که این قدرت جهانی سعی دارد ملل فقیر را نابود کند. من شنیدم که جورج بوش گفته است: «هر کس با ما نیست با تروریستهاست.» این یعنی هیچ جای سومی در جهان نیست. هیچ چیزی در میان این دو. این یعنی اگر شما با بوش و سیاستهای او نباشید، حتما یک تروریست هستید!

اگر من مجبور می شدم یکی از این دو را انتخـاب کنـم، مطمئنـا بـوش را انتخـاب نمی کردم.»

کیارستمی دیدگاه مشابهی درباره استفاده از سلاح خودکشی توسط افراطیون فلسطینی بر علیه اسرائیل دارد. او می گوید که درک می کند چرا فلسطینی ها مایلند خود را منفجر کنند تا اسرائیل را وادار کنند حقوق آنها را بپذیرد.

کیارستمی می گوید: «آنهـا بـه ایـن روش می خواهند وجود خود را به اثبات برسانند. این به ما چیزهای زیادی درباره بی عدالتی در جهان می گوید، این جنگی علیه بی عدالتی است.»

تورنتواستار ادامه می دهد: چنین صراحتی از سوی کیارستمی کم سابقه است، مردی که همیشه چشمهایش را پشت لنزهای تیره مخفی می کند و محصول خود را با وجود سانسور فناتیک، چه در زمان شاه ایران و چه بعدا در دوران آیت الله خمینی، صیقل داده است. فیلمهای او شاهکارهای هوشمندی هستند، دیدن جهان از منظر بدون زمان گرد و غباری که سراسر آن را پوشانده و یا از دید کودکان بی گناه. او خود را بیشتر یک دانشجوی طبیعت، طبیعتی انسانی، می بیند تا فیلمسازی با برنامه سیاسی.

کیارستمی که 61 سال دارد و دارای 2 پسر 33 ساله و 24 ساله است، طبیعتا پرسشگر است. و به این سئوال که چرا به کودکان علاقمند است پاسخ آسانی نمی دهد:
«نمی توانم بگویم کودکان را دوست دارم. می توانم بگویم که آنها را تحسین می کنم. می توانم همچنین بگویم که به آنها غبطه می خورم زیرا می دانند که چگونه خیلی بهتر از ما زندگی کنند. آنها می دانند چگونه به زندگی نگاه کنند.»

***

به فیلم های کیارستمی بازگردیم:
«آنجا کرمانشاه است، آنجا شمال ایران است، آنجا شمال تهران است…
زن مشک دوغ را می تکاند تا دوغ کره شود.

دکتر روستایی سوار بر موتور گازی از میان تک درختان صدها ساله و علفهای رقصنده در باد عبور می کند: «کاری نیست آقا، ختنه هم می کنیم، گوش سوراخ می کنیم…»

آقای بدیعی در شمال تهران زیر درختی قبر خود را کنده، گرد و کلوخ و زباله همه جا پخش است.

کیارستمی از میان جاده های خاکی ما را عبور می دهد تا چند درخت نشانمان دهد که رویای نیمه شب تابستان را در تلی از آوار و ویرانی، واقعیت بخشیدند.

………………………
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت
در لابلای بوته … هایم
پنهان نموده ام. (فروغ فرخزاد)

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید

با یک کلیک در خبـــرنــامه سلام تورنتو عضو شوید!

و داغ ترین اخبار کانادا را سریعا در ایمیلتان دریافت کنید