داستان کوتاه: ازدواج از راه دور – ۱

پ پ پ

هنگامي كه با معرفي يكي از مؤسسات آموزشي كانادا براي استخدام در آزمايشگاه شركت (A) رفته بودم با جورج سرپرست آزمایشگاه آشنا شدم. درخواست من پس از رؤيت رئيس شركت براي ارزشيابي و مصاحبه براي او فرستاده شده بود.

اين اولين مصاحبه من پس از ورود به كانادا بود و با اينكه مؤسسه آموزشي فوق تعليمات لازم را برای موفقیت در مصاحبه به من داده بود ولي از آن جائی که تنها مدت کوتاهی در ایران در یک شرکت مهندسی کار آزمایشگاهی کرده بودم به هيچوجه اميد موفقيت در مصاحبه و يافتن شغلي در آزمايشگاه آن شرکت را نداشتم.

انتظار داشتم روز مصاحبه با شخصي روبرو شوم كه با سؤالات خود در مورد شيمي و كارهاي آزمايشگاهي مرا پيچانده و نهايتاًً قلم قرمزي بر روي درخواست استخدامي من كشيده روانه خانه ام كند.



آگهی

روز مصاحبه وقتي وارد دفتر او شدم جواني را ديدم آراسته كه به نظرم بیش از سی سال نداشت، با لبخندي به سلام من پاسخ داد و صندلي كنار ميز خودرا براي نشستن به من تعارف کرد و بدون اينكه خود پشت ميزش بنشيند و قیافه یک مصاحبه کننده جدی را به خود گیرد روی يك صندلي دركنار من نشست و پس از نگاهي اجمالي به درخواست استخدام و سوابق من كه پيوست آن بود گفت: «مثل اينكه سابقه كوتاهي در كار آزمايشگاهي داريد».

گفتم: «همينطور است ولي رشته تحصيلي من زياد هم از كارهاي آزمايشگاهي دور نيست و با كمي راهنمائي ميتوانم خيلي زود زير و بم كارها را فرا گيرم».

خنديد و گفت: «اطمينان دارم كه همينطور است».

سپس سؤالاتي در مورد اينكه چه مدتی است به كانادا آمده ام و درحال حاضر كجا زندگي ميكنم، آيا اتومبيل دارم و ميتوانم رانندگي كنم و سؤالاتي از اين دست كه به هيچوجه ارتباطی به رشته شيمي و كارهاي آزمايشگاهي نداشت از من نمود و در پايان اضافه كرد: «خوشحالم كه با شما آشنا ميشوم، من همين امروز درخواست شما را با نظر مساعد نزد رئيس شركت ميفرستم، اميدوارم به زودي شما را زيارت كنم».

از خوشحالي سر از پا نميشناختم و باورم نميشد كه به همين آساني مصاحبه را گذرانده و شغلي مناسب ـ که به هیچوجه انتظارش را نداشتم ـ به دست آورده باشم ولي حوادث روزها و ماههاي بعد كه در آزمايشگاه شانه به شانه او كار كردم رمز اين موفقيت را برايم آشكار ساخت.

*******

حدود شش سال قبل از روزي كه با جورج آشنا شوم، او پس از اخذ ليسانس در رشته شيمي در قاهره آنجا را به قصد كانادا ترك گفته و نظر به اينكه نمراتش تماماً در سطح عالي قرار داشت توانسته بود پس از ورود به كانادا بلافاصله در دانشگاه تورنتو براي دوره فوق ليسانس شيمي ثبت نام کند. سه سال بعد با در دست داشتن فوق ليسانس شيمي در شركت (A) استخدام و با سمت سرپرست آزمايشگاه مشغول كار شده بود.

با اينكه در آن زمان چند فارغ التحصیل شیمی از دانشگاههـای کـانـادا در قسمت او کار می کردند ولي جورج با تعصبي باور نكردني خیلی سریع زير و بم كارها را به من آموخت به طوريكه در مدت كوتاهي قادر بودم با اغلب دستگاههاي كامپيوتري آنالیز مواد مستقلاً كار كنم.

در یکی از روزها هنگام صرف غذا در نهارخوری شرکت این موضوع را به او یادآوری کرده گفتم: «از اینکه با این سرعت مرا در جریان کارهای آزمایشگاه قرار داده اید ممنونم».

خندید و گفت: «من باورم اینست که اغلب شرقی ها کوشاتر و دل سوزتر از كانادائیها کار میکنند و سعی دارند نشان دهند در فراگیری کارها از آن ها عقب نمی مانند».

دوستي ما روز به روز بيشتر استحكام مييافت. او در هر فرصتي از خانواده خود در مصر، از پدرش كه طبيبي حاذق بود، از مادر و برادر و خواهرانش كه همه تحصیل کرده بودند برايم تعريف ميكرد.

با اينكه در مدت اقامتش در كانادا با چند دختر جوان دوستی برقرار کرده بود ولي خیلی زود روابطشان به سردی گرائیده و ادامه نیافته بود.

خود او دراین باره ميگفت: «همه آنها از خود راضي و غيرقابل اطمينان هستند، هيچكدامشان قادر به درك ما نيستند و ما نميتوانيم با آنها يك زندگي مشترك و دائم به وجود آوريم».

ميگفتم: «خوب اينكه زياد عجيب نيست، اين به دليل طرز تفكر و فرهنگ متفاوت ما و آنها می باشد».

جواب ميداد: «با تو موافقم، به همين دليل در نظر دارم سال آينده به مصر رفته دختري را از ميان دوستان و آشنايان خانواده خود براي ازدواج انتخاب كنم».

گفتم: «این خیلی خوبست ولي شرطش اين است كه دختر انتخابي را كاملاً بشناسي، نه اينكه چشم بسته دست يكي را گرفته به عنوان همسر به كانادا بياوري و بعد هم دچار مشكل شوي».

گفت: «بدبختانه دختراني را كه من قبلاً ميشناختم همه تا حال ازدواج كرده اند ولي پدر و مادرم به من اطمينان داده اند در صورتی که موافق باشم ميتوانند دختري مناسب براي ازدواج با من انتخاب نمایند».

چیزی نگذشت که در یکی از روزها خوشحال و خندان آمد و گفت: «شب قبل پدرم تلفن كرد و خبر داد كه دختر زيبا و تحصيلكرده اي را از يك خانواده سرشناس قاهره برایم یافته و در نظر دارد عكسي از دختر مورد نظر برايم بفرستند تا در صورت پسند، به مصر رفته مراسم عقد و ازدواج را در آنجا انجام دهیم» و اضافه كرد: «منهم بلافاصله با آن موافقت كردم».

پس از مدتی جورج نامه مفصلي که محتوی چند قطعه عكس از دختري زيبا بود از پدرش دريافت كرد. پدرش در نامه نوشته بود: «صاحب عكس دختري است تحصيلكرده به نام ليلا كه دو سال قبل موفق به اخذ ليسانس در رشته علوم اجتماعي در یکی از دانشگاه های قاهره شده و اكنون نيز در يك كمپاني بزرگ در قسمت روابط عمومي كار ميكند» و از جورج خواسته بود در صورت موافقت هرچه زودتر به قاهره رفته بقيه كارها را با بودن خودش دنبال كند.

از روز بعد يكي از عكسهاي لیلا در قابي زيبا بر روي ميز كار جورج جاي گرفت، اين نشان میداد كه او نديده عاشق دخترك شده است، اطمينان داشتم بلافاصله موافقت خود را با انجام عقد و عروسي به پدرش اعلام و از شركت درخواست مرخصي خواهد کرد.

يكهفته بعد جورج با حالتي غمگين و در عين حال عصباني خبر آورد كه متأسفانه شركت به دليل حجم زياد كارها با مرخصي او موافقت نکرده و او بايد تا سبك شدن كارها مدتي صبر كند.

براي دلداري او گفتم: «مهم نيست ميتواني به پدرت تلفن كرده مشكلات كار خود را برایش شرح دهی، ازدواج كاري نيست كه بتوان با عجله انجام داد، حتماً آنها ميتوانند تا مدتي صبر كنند».

چيزي نگفت و مشغول كار شد ولي از آنجائی که به روحیه او آشنا بودم حس کردم از اين عدم موفقيت كلی افسرده شده و اعصابش تحت فشار قرار گرفته است.

حدود يكماه گذشت، در آن مدت ديگر صحبتي از دخترك به ميان نيامد به طوريكه تصور كردم موضوع را فراموش کرده و يا خانواده دختر موافقت کرده اند مدتی موضوع ازدواج را به تعویق اندازند ولي بودن عكس زيباي دخترك بر روي ميز كار جورج نشان ميداد كه قرارازدواج هنوز هم پا برجاست.

صبح یکی از روزها وقتي وارد آزمايشگاه شدم جورج را گرفته و پريشان ديدم، از حالش جويا شدم، نگاه غمگینی به من کرد و گفت: «شب قبل پدرم خبر داد كه خانواده ليلا اطلاع داده اند در صورتي كه پسر شما مايل به ازدواج با دختر ما ميباشد بايستي زود دست به كار شود درغير اينصورت خواستگار ديگري آماده ازدواج با او شده است».

دلیل پريشان حالی او را دانستم، اينطور معلوم بود كه التيماتوم خانواده دختر خيلي جدي است و با شرايط فعلی جورج كه قادر نبود به قاهره رفته كار عقد و عروسي را به انجام رساند موضوع ازدواج با ليلا خاتمه يافته تلقي ميشود. از طرفي ميديدم جورج نديده دل به دخترك بسته و نميتواند از ازدواج با او صرف نظر کند.

پرسيدم: «حالا چه تصميم داري؟»

گفت: «راستش را بخواهي نميدانم چه بايد بكنم».

گفتم: «دركار ازدواج عجله نبايد كرد، تازه تو كه هنوز اين دختر را نديده و نميشناسي، شايد پس از چند روز آشنايي و نشست و برخاست با او نظرت تغيير كند، به نظر من بهتر است عجله نكني و به آنها اطلاع دهي كه درحال حاضر قادر به رفتن مصر و انجام اينكار نيستي».

سري تكان داد و گفت: «پدرم در نامه اش خيلي از ليلا تعريف كرده، اطمينان دارم در صورت دیدن از او خوشم خواهد آمد، در نظر دارم به پدرم اطلاع دهم او را وكالتاً برايم عقد كند زيرا نميخواهم اين شانس ارزنده را از دست بدهم».

خنديدم و گفتم: «نميخواهم تو را از انجام اين كار منصرف كنم ولي اجازه بده نصيحت پدرم را در زماني كه خودم جوان بودم و تصميم به ازدواج داشتم برايت بگویم».

جورج با همه پريشان حالي سراپا گوش شد و چشم به دهان من دوخت.

گفتم هنگامی که در مورد ازدواج با پدرم صحبت می كردم گفت: «پسرجان ازدواج بزرگترين و مهمترين معامله در طول زندگي آدمهاست، برد آن بسيار شيرين و باختش بي نهايت زيانبار و خطرناك است، پس قبل از اقدام بهتر است در اطراف و جوانب آن كاملاً تحقيق كنی و بيگدار به آب نزنی».

ادامه داستان  هفته آینده 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید